مورد عجیب مانوئل دو الیویرا

0

وقتی خبر مرگ مانوئل دو الیویرا، سینماگر بزرگ پرتغالی را شنیدم اول باور نکردم، چرا که فکر می‌کردم او انسانی فناناپذیر است و مرگ نمی‌تواند او را از پا درآورد؛ اما او مثل هر انسان فناپذیر دیگری سرانجام همانند اشرافزادۀ مجروح جنگ و صلح تولستوی، تسلیم مرگ شد و از دروازۀ مرگ گذشت و به دیار فنا قدم گذاشت.

قدرت جسمی و هوشیاری ذهنی اولیویرا که تا آخر عمر آن را حفظ کرد، شگفت‌انگیز بود. در حالی که بیشتر افرادی که به این سن می‌رسند، مشاعر و کنترل بر بدن‌شان را از دست می‌دهند و به قول حسین نوش آذر باید یکی هر روز پوشک‌شان را عوض کند، اینکه آدمی مثل الیویرا بتواند تا آخر عمرش سرپا بماند و در کمال هوشیاری فیلم بسازد، بیشتر به معجزه شبیه است.

الیویرا ۱۰۶ سال زندگی کرد و بارها به خاطر دستاوردهای یک عمر فعالیتش در سینما تحسین شد. سینمای الیویرا، متکی بر درونمایه‌های عمیق انسانی مثل عشق، خیانت، حسادت، نفرت و انتقام بود که با سبک شاعرانه، سوررئال و استیلیزه‌ای روایت می‌شد.

نئورئالیسم و مستندگرایی

الیویرا ابتدا مستندساز بود و کارش را در سینما با ساختن فیلم‌های مستند دربارۀ زادگاه‌اش یعنی بندر پورتو شروع کرد، که الهام‌بخش تعدادی از فیلم‌هایش بود. شهری که نه تنها زادگاه الیویرا بلکه زادگاه سینما در پرتغال هم بود. نخستین فیلم او یعنی کارگران رودخانه دورو (۱۹۳۱)، مستندی صامت و تجربی دربارۀ کارگران اسکلۀ پروتو بود که تحت تأثیر فیلم برلین سمفونی یک شهر والتر روتمن آن را ساخته بود و به خاطر درونمایۀ اجتماعی و سیاسی آن بحث‌برانگیز شد. الیویرا مستندهای کوتاه و بلند زیادی ساخت. نگاه مستند و واقع‌گرایانۀ اولیویرا به فیلم‌های اولیه‌اش خصلتی نئورئالیستی داده بود که در همان نخستین فیلم بلند داستانی‌اش یعنی آنیکی بوبو (۱۹۴۲) قابل‌مشاهده است. آنیکی بوبو، فیلمی دربارۀ کودکان فقیر خیابانی و زاغه‌نشینان بندر پورتو بود که الیویرا آن را بر اساس داستان کوتاهی از رودریگو دو فریتاس، نویسنده پرتغالی و در سال‌های اوج نئورئالیسم ایتالیا ساخت و تأثیر نئورئالیسم بر آن آشکار بود. فیلمبرداری در لوکیشن‌های واقعی، استفاده از نابازیگران به جای بازیگران حرفه‌ای و نمایش فقر سیاه و قربانیان آن، برخی عناصر نئورئالیستی این فیلم بود که در فیلم‌های این دورۀ الیویرا وجود داشت، دوره‌ای از فعالیت سینمایی‌اش که خود آن را “مرحلۀ مردمی” می‌خواند و ترکیب عناصر مستند و داستانی و دراماتیزه کردن رویدادهای واقعی و مستند بود.

آنیکی بوبو، نخستین فیلم بلند الیویرا

آنیکی بوبو، نخستین فیلم بلند الیویرا

هنرمند و شهر (۱۹۵۶)، مستند دیگری بود که الیویرا در مورد پورتو ساخت. این فیلم، پرتره‌ای از بندر پورتو بود که الیویرا آن را از نگاه آنتونیو کروز، نقاش پرتغالی تصویر کرده بود.

الیویرا، بارها در فیلم‌هایش به زادگاهش ارجاع داد. در فیلم مستند پورتو، شهر دوران کودکی من که در سال ۲۰۰۱ ساخت، دوباره زادگاهش را به تصویر کشید. آخرین نمای این فیلم، تصویری از یک فانوس دریایی است که در واقع نخستین نمای همان فیلم مستندی است که او در سال ۱۹۳۱ دربارۀ این بندر ساخت.

الیویرا و سانسور رژیم سالازار

فیلم‌های الیویرا  با تاریخ پرتغال و تحولات سیاسی و اجتماعی آن گره خورده‌اند و بازتاب زمانۀ او و تحولات آن هستند. بی‌شک یکی از علت‌های بزرگ کم‌کاری الیویرا تا پیش از دهۀ هفتاد، وجود دستگاه سانسور رژیم دیکتاتوری آنتونیو سالازار در پرتغال بود. الیویرا که قربانی سانسور سیاسی بود، پس از سال‌ها دوری از سینما، سرانجام در سال ۱۹۶۳ فیلم مستند-داستانی مناسک بهار را ساخت و با آن توانست خود را به عنوان سینماگری صاحب‌سبک در سینمای پرتغال تثبیت کند. این فیلم بر اساس تعزیه‌ای قرن شانزدهمی اثر فرانچسکو واز دو گیمارس ساخته شد و بازیگران آن، روستائیان شمال پرتغال بودند. فیلمی که الیویرا بعد از ساختن آن گفت: “من به ماهیت سینما و ارزش زبان آن پی بردم.” هنریک کوستا، منتقد سرشناس پرتغالی نیز آن را نخستین فیلم سیاسی پرتغال خواند. فیلم بعدی الیویرا با عنوان شکار، با سانسور حکومت سالازار مواجه شد و الیویرا به خاطر آن دستگیر و به مدت ده روز زندانی شد. اولیویرا مجبور شد پایان این فیلم را تغییر داده و به یک هپی‌اند رضایت دهد. پس از این فیلم، الیویرا مجبور به سکوت و کناره‌گیری موقت از سینما شد.

اما با مرگ سالازار در سال ۱۹۷۰ و روی کار آمدن چپ‌ها در پرتغال، باز هم الیویرا نتوانست مدتی به فیلمسازی ادامه دهد چرا که انقلابیون سوسیالیست پرتغال با گرایش‌های فرمالیستی و نخبه‌گرایانۀ او مخالف بودند. آنها نیز همانند همتاهای کمونیست روسی‌شان، سینما را فقط ابزاری برای بیان اهداف ایدئولوژیک خود می‌خواستند و الیویرا از این کار طفره می‌رفت در نتیجه ترجیح داد از سینما کنار کشیده و به کارهای دیگری بپردازد. جدا از این او در خانواده‌ای ثروتمند در پورتو زاده شد. پدرش کارخانه‌دار بود و محصولات الکتریکی تولید می‌کرد. در زمان انقلاب سوسیالیستی پرتغال، چپ‌ها کارخانۀ پدرش را تصرف کردند و باعث ورشکستگی خانوادگی آنها شدند.

تصویر بوژوازی

الیویرا در دهۀ هفتاد، از سبک نئورئالیستی و مستندش دور شد و به جای تمرکز بر زندگی طبقه محروم جامعه، به ساختن فیلم‌هایی دربارۀ زندگی بورژوازی پرتغال و مضامینی چون خیانت و مردان و زنان بی‌وفا در جامعه‌ای سرکوب‌گر پرداخت. دوره‌ای که با ملودرام طنزآمیز گذشته و اکنون ( ۱۹۷۲) شروع  می‌شود و با فیلم‌هایی مثل بنیلده یا مادر باکره (۱۹۷۵)، عشق لعنت‌شده (۱۹۷۸) و فرانچسکا (۱۹۸۱) ادامه می‌یابد. گذشته و اکنون داستان زنی است که بعد از مرگ همسرانش عاشق آنها می‌شود.

ng2271193

اقتباس از ادبیات

رابطۀ تنگاتنگی بین سینمای الیویرا و ادبیات وجود دارد. بیشتر فیلم‌های او اقتباس‌ها یا برداشت‌هایی آزاد از آثار نویسندگان برجستۀ پرتغالی و اروپایی از جمله آثار بکت، فلوبر و پل کلودل بود. کلام همان‌قدر برایش ارزش داشت که تصویر. ترکیب خلاقۀ عناصر ادبی و بصری از ویژگی‌های کارهای اولیویرا بود. فیلم فرانچسکا و مورد عجیب آنژلیکا، نمونه‌های درخشان و موفقیت‌آمیز این گرایش‌اند. او بیش از محتوای داستان، به سبک روایی نویسنده و نثرش علاقه داشت و دنبال تمهیداتی سینمایی برای انتقال آنها به زبان تصویر بود.

آثار اگوستینا بسا لوئیس، نویسندۀ نامدار پرتغالی، یکی از منابع اصلی اقتباس‌های سینمایی الیویرا است. او چهار رمان این نویسنده از جمله فرانچسکا را به تصویر کشید. اولیویرا، مادر باکره را بر اساس رمانی از خوزه رگیو، عشق لعنت‌ شده را بر اساس رمان کامیلو کاستلو برانکو و دمپایی اطلسی (۱۹۸۵) را بر اساس نمایشنامه‌ای از پل کلودل، نویسندۀ بزرگ فرانسوی ساخت. او در سال ۱۹۸۶، بر اساس نمایشنامه‌ای از خوزه رگیو و با نگاهی به داستان ایوب تورات، فیلم مورد من را ساخت که یکی از تجربی‌ترین آثار او محسوب می‌شود. تأثیر کار ساموئل بکت و سبک نمایشی برشت در این کار محسوس است.

دمپایی اطلسی، اقتباسی از نمایش پل کلودل

دمپایی اطلسی، اقتباسی از نمایش پل کلودل

آدم‌خواران (۱۹۸۸) نیز فیلمی طنزآمیز و گروتسک بر اساس داستان کوتاهی از آلوارو کاروال هال بود که به سبک کارهای بونوئل ساخته شده بود و پیش‌فرض‌های تماشاگران را به چالش می‌کشید. الیویرا فیلم کمدی الهی(۱۹۹۱) را با الهام از رمان های جنایات و مکافات و برادران کارامازوفِ داستایوفسکی و ضد مسیح نیچه و نیز داستان های انجیل ساخت. فیلمی دربارۀ گناه و امکان توبه که در یک بیمارستان روانی می گذشت. فیلم در جشنواره ونیز ۱۹۹۱ به نمایش درآمد و برندۀ جایزۀ ویژۀ هیئت داوران شد. فیلم دره ابراهیم (۱۹۹۳) اولیویرا نیز برداشتی آزاد از رمان مادام بوواری گوستاو فلوبر بود که داستان زنی جوان و زیبا به نام “ِاما” را در پرتغال معاصر روایت می کرد که با پزشکی ازدواج می کند اما او را دوست ندارد و با مردان دیگری رابطه برقرار می کند.

e3db5283-efce-422e-be5c-000000000297

الیویرا همچنین در سال ۲۰۰۹ فیلم رفتار عجیب یک دختر موبلوند را بر اساس داستان کوتاهی از اکا دو کوئیروز، نویسندۀ پرتغالی ساخت که داستان عشق یک کتابفروش جوان به دختر همسایه‌اش بود و در آن ریکاردو ترپا، نوۀ الیویرا بازی می‌کرد. همان بازیگری که بعد نیز در فیلم مورد عجیب آنژلیکا (۲۰۱۰) در نقش عکاسی یهودی ظاهر شد که به دختر کاتولیکی مرده‌ای به نام آنژلیکا که سوژۀ عکاسی او است دل می‌بازد. ایزاک هنوز با دوربین‌های مکانیکی قدیمی (غیردیجیتال) عکس می‌گیرد و به سبک قدیم لباس می‌پوشد و سوژۀ موردعلاقۀ او نیز کشاورزانی‌ هستند که هنوز علی‌رغم مکانیزه شدن کشاورزی، با بیل و کلنگ به صورت دسته‌جمعی و آوازخوان، زمین‌ها را شخم می‌زنند. در یک شب بارانی، خانوادۀ ثروتمند کاتولیکی که دختر جوان‌شان را از دست داده‌اند به سراغش می‌آیند تا او را برای گرفتن عکس از جنازۀ دختر قبل از کفن و دفن، با خود ببرند. اما ایزاک هنگام عکاسی از جسد دختر زیبا، احساس می‌کند که دختر زنده است و برای او لبخند می‌زند. الیویرا این فیلم را بر اساس فیلمنامه‌ای که در سال ۱۹۵۲ نوشته بود ساخت و داستان آن را به زمان معاصر پرتغال برگرداند. او در این فیلم که در جشنوارۀ فیلم کن سال ۲۰۱۰ نشان داده شد، به زیبایی، واقعیت و ذهنیت را به هم آمیخت و با رویکردی متافیزیکی و سوررئالیستی، جدا شدن روح شخصیت عکاس از بدن او و پیوستن او به روح آنژلیکا را به نمایش گذاشت. شاید، این فیلم زیبا و ساده را بتوان وصیت نامۀ سینمایی الیویرا دانست.

مورد عجیب آنژلیکا، وصیت نامه سینمایی الیویرا

مورد عجیب آنژلیکا، وصیت نامه سینمایی الیویرا

به این ترتیب اگرچه سینمای الیویرا متکی بر متن‌های ادبی و داستانی بود اما این باعث نمی‌شود که نتوان او را یک سینماگر مولف به مفهوم واقعی کلمه دانست، سینماگری که مولف بودنش ناشی از تسلطش به زبان و قابلیت‌های بیانی سینما و استفاده از دوربین‌اش به مثابه آینه‌ای در برابر واقعیت‌های تلخ زندگی و خیال‌های شیرین بود.

الیویرا و بونوئل

لوئیس بونوئل از سینماگران محبوب الیویرا بود و او دو فیلم خود یعنی آدم‌خواران (۱۹۸۸) و بل توژوغ (همیشه زیبا) را با الهام از آثار سوررئالیستی و گروتسک بونوئل ساخت.  بل توژوغ (همیشه زیبا) ادامۀ داستان بل دوژور بونوئل و ادای دین الیویرا به این فیلمساز بزرگ و اثر درخشان او بود که با شرکت میشل پیکولی ساخته شد. بل توژوغ با همان شخصیت‌های اصلی فیلم بونوئل ساخته شد و به خاطرات، تخیلات، ناکامی‌ها و حسرت‌های این شخصیت‌ها، چهل سال بعد از ساخته شدن بل دوژور می‌پرداخت. در این فیلم میشل پیکولی ۷۱ ساله در نقش هیوسون، شخصیت عیاش و زن‌بارۀ فیلم ظاهر شد و بول اوگه، بازیگر ۶۷ ساله تئاتر و سینمای فرانسه نقش سورین (شخصیت اصلی فیلم بل دوژور با بازی کاترین دونوو) را به عهده گرفت چرا که کاترین دونوو حاضر نشد دوباره در نقش سورین ظاهر شود. فیلم الیویرا همان حس عشق سرخورده، معماهای بی‌پاسخ، اسرار باکرگی و بدن بی‌حرمت‌شده در فیلم بونوئل را در خود داشت.

الیویرا در پشت صحنۀ فیلم بل توژوغ

الیویرا در پشت صحنۀ فیلم بل توژوغ

الیویرا در مورد بونوئل گفته است: “من به بونوئل نزدیک‌ام. او یک کاتولیک وارونه است اما من کاتولیک‌ زاده شده‌ام. کاتولیک، مذهبی است که در آن گناه مجاز است، و بونوئل در عمیق‌ترین شکل‌اش، یکی از اخلاقی‌ترین کارگردان‌ها است اما او همه‌چیز را برعکس نشان می‌دهد. من هرگز نمی‌گویم که کاتولیک هستم چرا که کاتولیک بودن خیلی سخت است. من ترجیح می‌دهم که به عنوان یک گناهکار بزرگ شمرده شوم.”

شهرت دیرهنگام

اولیویرا، قبل از هفتاد سالگی تنها هشت فیلم بلند و چند فیلم کوتاه ساخته بود اما از دهۀ هشتاد به بعد به فیلمسازی پرکار تبدیل شد و به جبران فیلم‌هایی که به دلایل سیاسی یا اقتصادی نتوانست قبل از هفتاد سالگی‌اش بسازد، تقریباً هر سال یک فیلم بلند ساخت و به تدریج به شهرت جهانی دست یافت. او جمعاً شش‌ بار در بخش مسابقه جشنواره کن حضور داشت و تنها یک ‌بار در سال ۱۹۹۹ برای فیلمِ نامه، برندۀ جایزۀ ویژه هیئت داوران شد.

الیویرا در سال‌های آخر عمرش به خاطر شهرت و موفقیت بین‌المللی‌اش توانست توجه ستارگان و بازیگران مطرح سینمای اروپا و آمریکا را جلب کند و از آنها در فیلم‌هایش بازی بگیرد. کا‌ترین دونوو، کلودیا کاردیناله، ژان مورو، مارچلو ماسترویانی، ایرنه پاپاس، میشل پیکولی، و جان مالکوویچ، از بازیگرانی‌اند که در فیلم‌های او ظاهر شدند. مارچلو ماسترویانی، در آخرین فیلم زندگی‌اش یعنی سفر به آغاز جهان (۱۹۹۷) با الیویرا کار کرد. فیلمی اتوبیوگرافیک که در آن مارچلو در نقش کارگردان سالخورده و روشنفکری ظاهر شد که هنگام سفر با اتومبیل‌اش در جاده‌های پرتغال، به مرور خاطرات گذشته‌اش می‌پرداخت.

جان مالکوویچ، بازیگر مطرح آمریکایی نیز در سه فیلم صومعه، من به خانه می‌روم و تصویر ناطق او بازی کرد. صومعه، با بازی کا‌ترین دونوو و جان مالکوویچ، داستانی فاوستی دربارۀ مردی بود که به زنش اجازه می‌داد تا تسلیم وسوسه‌ها و شهوت‌هایش شود.

میشل پیکولی نیز در فیلم‌های من به خانه می‌روم (۲۰۰۱) و بل توژوغ (همیشه زیبا) از ساخته‌های الیویرا ظاهر شد. من به خانه می‌روم، مراقبه‌ای تلخ دربارۀ پیری و تنهایی است و پیکولی در آن درنقش بازیگر پیری ظاهر شد که سعی دارد بر اندوه خود غلبه کند. در فیلم گبو و سایه (۲۰۱۲)، الیویرا، کلودیا کاردیناله، ژان مورو و میشل لانسدیل، ستاره‌های بزرگ عصر گذشته سینما را در کنار هم قرار داد.

گبو و سایه، آخرین فیلم بلند الیویرا

گبو و سایه، آخرین فیلم بلند الیویرا

مانوئل دو الیویرا دربارۀ فیلم‌هایش گفته است: “فیلم‌های من سیاسی نیستند. آنها شخصیت انسانی عمیقی دارند و مفهوم این دلمشغولی‌های انسانی مثل نفرت، حسادت، شهوت، عشق، انتقام نزد همه انسان‌ها فارغ از طبقه اجتماعی آنها یکسان است. انسان همیشه‌‌ همان است و شرایط تنها به آن جنبه‌های متفاوتی می‌دهد. اگر آدمی فقیر باشد، این فقر جلوی عشق، نفرت، شهوت و حسادت او را نمی‌گیرد و یا مانع از این نمی‌شود که آرزوی پولدار شدن نکند. اگر بایستی خواهی مرد، اما اگر به حرکت ادامه دهی زنده خواهی ماند.”

الیویرا علاوه بر کارگردانی، بازیگر هم بود و در نخستین فیلم ناطق سینمای پرتغال به نام آواز لیسبون (۱۹۳۳) بازی کرد. آخرین فیلم او، فیلم کوتاهی بود به نام پیرمردی از بِلِم که داستان آن در قرن بیست و یکم می‌گذرد و گفتگویی خیالی بین گروهی از شخصیت‌های ادبی واقعی و داستانی مثل دن کیشوت، لویی دو کاموس (شاعر قرن شانزدهم پرتغال) و کامیلو کاستلو برانکو (نویسنده قرن نوزدهم پرتغالی) است که دربارۀ اوضاع جهان امروز و خاطرات گذشته خود حرف می‌زنند. این فیلم، سال گذشته در جشنواره فیلم ونیز به نمایش درآمد و مورد استقبال منتقدان سینمایی قرار گرفت.

الیویرا، در تدارک ساختن فیلمی به نام کلیسای شیطان بود که مرگ در خانۀ او را زد و به او مهلت نداد آن را آغاز کند. او چند سال پیش دربارۀ مرگ گفته بود: “در رمان جنگ و صلح تولستوی، اشراف زاده‌ای زخمی هست که در بسترش مرگ را انتظار می‌کشد. او از کشف و درک مرگ هراس دارد. ناگهان به اطراف خود می‌نگرد و دری را می‌بیند. فریاد می‌زند: مرگ همین در است، دری که هیچکس مایل به گذر از آن نیست.”

الیویرا از دروازۀ مرگ گذشت و از جهان ما رخت بربست اما او دروازه‌های بی‌شماری را به روی جهان‌های دیگر در سینما به روی ما گشود. تاریخ سینما، قطعاً مانوئل دو الیویرا را با آثار سینمایی شاعرانه و عمیق‌اش به یاد خواهد داشت.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید