یادداشت های جشنوارۀ فیلم فجر- بخش دوم

2

جشنواره سی و سوم فجر در حالی به روز پایانی خود رسید که هنوز هیچ فیلمی مورد توافق نسبی بین منتقدان و سینمادوستان قرار نگرفته است. صحبت فقط از یک اجماع نسبی است، که در سال قبل در مورد فیلم های ماهی و گربه و خانه پدری وجود داشت و در سال‌های قبل هم کم و بیش هر سال یک فیلم بود که توجه بیشتری برمی‌انگیخت. با این وجود با اغماض می‌شود گفت اعترافات ذهن خطرناک من، سومین فیلم بلند هومن سیدی به عنوان کارگردان و در دنیای تو ساعت چند است؟، نخستین فیلم بلند صفی یزدانیان، منتقد قدیمی سینمای ایران، اندکی بیش از بقیه مورد توجه قرار گرفتند. این که یک بازیگر سابق و کارگردان فعلی و یک منتقد سابق و کارگردان فعلی، گوی سبقت را از بقیۀ مدعیان می‌ربایند نکته مهمی برای کارگردانان سینمای ایران است که تا چندسال پیش با ایجاد قانون حراست شغلی از ورود سایرین به حلقۀ بسته خودشان جلوگیری می‌کردند.
در این میان اما جوایز جشنواره فجر سمت دیگری می‌رود. فیلم‌های دوران عاشقی (علیرضا رئیسیان)، من دیگو مارادونا هستم (بهرام توکلی) و رخ دیوانه (ابوالحسن داوودی) هرکدام با ده نامزدی در صدر فهرست هستند. این سه فیلم به همراه مزارشریف (حسن برزیده) و خداحافظی طولانی (فرزاد موتمن) نامزدهای بهترین فیلم نیز شده اند. مروری بر برنده‌های چهارسال اخیر جشنواره فیلم فجر، یعنی فیلم های جرم (مسعود کیمیایی)، روزهای زندگی (پرویز شیخ طادی)، استرداد(علی غفاری) و آذر شهدخت پرویز و دیگران ( بهروز افخمی)، نشان می‌دهد، جوایز این جشنواره، هر سال بی‌اعتبارتر از سال‌های پیش شده است. در اینجا به بررسی چند فیلم از جشنواره سی و سوم فجر می پردازم.

در دنیای تو ساعت چند است؟ (صفی یزدانیان)

your_world_dreamlab_3
گلی بعد از بیست سال از فرانسه به زادگاهش رشت بازمی‌گردد. مردی به استقبالش آمده که گلی را به خوبی می‌شناسد اما گلی او را به یاد نمی‌آورد. مرد اما همه این سال‌ها با یاد او زندگی کرده و تا لحظه آخر همدم مادر گلی بوده است. فیلم با یک ایده منحصر به فرد شروع می‌کند: در شهر رشت همه از عشق فرهاد به گلی باخبرند. او تنها فرد بی‌خبر است. همه چندکلمه‌ای فرانسه بلدند و فرهادِ قاب‌ساز را می‌شناسند. از رشت یک دنیای جذاب ذهنی آفریده شده، یک ایده فانتزی درجۀ یک که دنیای فیلم را از خیابان‌های معمولیِ شهری معمولی با آدم‌هایی معمولی جدا می‌کند. یک ایدۀ نو، و مگر نه این‌که «هرچه نو نیست، هنر هم نیست»؟ اما در ادامه، سیلی از ایده‌های کهنه برای بازنمایی عشق به راه می‌افتند. حتماً معشوق از فرنگ بازگشته باید به کافه‌ای قدیمی برود، پسرکی با آکاردئون، آهنگی قدیمی بنوازد، خانه اربابی قدیمی تنها خانه‌ای است که لایق یک داستان عشقی است و فیلم‌های هشت میلیمتری قدیمی و شورلت غول پیکر قدیمی و تصنیف‌های قدیمی و … و در آخر یک عشق قدیمی این مجموعه را کامل می‌کند. ما فرهاد را نمی‌شناسیم و تصوری بیشتر از گلی نسبت به او پیدا نمی‌کنیم: یک مزاحم ترسناک که همه جا پیدایش می‌شود و دوست داشتنش بیشتر مخل آسایش است تا مایه آرامش!
فیلم برای دوست‌داران احساسات‌گرایی، نوستالژی‌بازها و آن‌ها که این خوشبختی را دارند که عشقش را باور کنند، چیزهای بسیاری برای لذت بردن دارد. برای دیگران اما هرچقدر تصنیف‌های بیشتر و زیباتری پخش می‌کند و هرچقدر باران ببارد، باز هم عشقی باورکردنی نمی‌آفریند. فرهاد به سنت عاشقان ادبیات کلاسیک فارسی از هیچ بی‌مهری آزرده نمی‌شود و حتی به اشیای متعلق به معشوق عشق می‌ورزد. خبری از پیچیدگی‌های انسانی مدرن، در رشت باشکوهی که در خواب‌های فرهاد پهلو به پهلوی پاریس می‌زند نیست. فرهاد نسبت به گلی چنان تخیل پر از لطفی دارد که صفی یزدانیان به پاریس و زبان فرانسه: فرانسه‌ای که کشور عاشقان است.
کنترل احساسات، حلقۀ مفقوده در دنیای تو ساعت چند است؟ و همزمان عدم کنترل آن، نقطۀ قوت برای دوستدارانش است. کنترلی که خود یزدانیان در فیلم کوتاهش، قایق‌های من، نشان داده بود که به خوبی از عهدۀ آن برمی‌آید. در سه جای این فیلم کوتاه، تصنیف‌هایی قدیمی پخش می‌شوند که طولانی‌ترین آن حدود ده ثانیه ادامه دارد. فیلم با یک تماس تلفنی آغاز می‌شود که در حد یک جمله به بازی کودکانه شخصیت‌ها در خانه خاله‌جان که حالا زمان دفنش رسیده اشاره دارد. اما در دنیای تو ساعت چند است؟ از همه این مصالح، بارها و با افراط استفاده می شود. قدمت عشقی را که دلیلش مشخص نیست در یک فصل طولانی به دوران مدرسه [مختلط] می‌رساند و سرانجام همۀ نمودهای بیرونی و کلیشه ای عشق را به نمایش می‌گذارد و فقط یک چیز همچنان غایب است: خود عشق!

من دیگو ماردونا هستم (بهرام توکلی)

من دیگو مارادونا هستم، ششمین فیلم بهرام توکلی، مسیری جدید در کار فیلمسازی او است. توکلی با پابرهنه در بهشت(۱۳۸۵) مطرح شد و با فیلم دومش پرسه در مه، طرفدارانی کم‌شمار اما پروپاقرص پیدا کرد. با اینجا بدون من، به عنوان فیلمسازی مطرح در نسل جدید سینمای ایران شناخته شد و آسمان زرد کم عمق اگرچه انتقادات زیادی به خود دید اما از دید طرفداران فیلم‌های او بهترین اثرش دانسته شد. حالا پس از سقوط آزاد تکنیکی و روایی و حتی تجاری بیگانه در جشنواره پارسال، توکلی قدم به راهی یکسره متفاوت گذاشته است. من دیگو مارادونا هستم، کمدی نیست اما نگاهی کمیک به همه مسائل جدی مثل اختلاف طبقاتی دارد.
موقعیت، یک موقعیت کلیشه‌ای است، داستان دوخواهر – که نقش هر دو را گلاب آدینه بازی می‌کند- با وضع مالی و فرهنگی متفاوت که رابطۀ بین فرزندان‌شان دارد به جدایی منجر می‌شود و این جدایی به اختلاف بین خانوادۀ دوطرف دامن می‌زند. سنگی از طرف خانواده پائین‌شهری به پنجره خانوادۀ مرفه پرتاب می‌شود و با پرتاب آن اختلاف بین همه با همه بالا می‌گیرد. همه همزمان با هم دعوا می‌کنند و حتی وقتی کسی در اتاق نیست از این گله می‌کنند که چرا کسی نیست که با او دعوا کنند. اما این‌ها همه قسمتی از داستانی است که در ذهن فرهاد برادر بزرگ‌تر خانواده – با بازی سعید آقاخانی- با الگوگرفتن از واقعیت شکل می‌گیرد. خود فرهاد درگیر تلفن زدن‌های مدام مردی است که گاه با تهدید و گاه با التماس از او می‌خواهد داستانی بنویسد و به جای داستانی که فرهاد از او دزدیده و به نام خودش چاپ کرده است به او بدهد. این مرد با بازی صابر ابر که دائم زاری می‌کند و قصد خودکشی دارد هجوی است از نقش‌هایی که صابر ابر برای همین کارگردان بازی کرده است. گلاب آدینه در نقش هردو خواهر، مادر دلسوزی را که در بعضی از موفق‌ترین کارهایش بازی کرده به تمسخر می‌گیرد. هیچ‌کس و هیچ موضوعی از نگاه طعنه‌آمیز توکلی در امان نمانده است. فیلم، هم معضلات جامعه، هم کاراکترهایش و هم سینمای امروز ایران را به هجو می‌کشد و حتی اختلاف طبقاتی بین دو خانواده و تاکیدی که در دعواها روی آن می‌شود را هم جدی نمی‌گیرد. حتی پایان فیلم از اصرار مرد دیوانه به راوی شکل می‌گیرد که از او می‌خواهد این داستان خانوادگی را بدون کشتن کسی و با پایان خوش تمام کند و راوی از ترس این‌که ششمین مقتول باشد، باسمه‌ای‌ترین هپی اند ممکن را برای او تعریف می‌کند.
فیلم نسبت به یک کمدی موفق، شوخی‌های کمی دارد و نسبت به یک فیلم هجو کمی دیوانگی بیشتر لازم دارد. من دیگو مارادونا هستم که نام آن اشاره‌ای مستقیم دارد به گلی که مارادونا با دست در جام جهانی زد، اگرچه دستاورد درخشانی برای بهرام توکلی محسوب نمی‌شود اما بیننده جدی سینمای ایران را بعد از شکست فیلم قبلی او به آینده کاری توکلی امیدوار نگه می‌دارد.

روز مبادا (فائزه عزیزخانی)

___ _____

اگر بدون هیچ اطلاعات قبلی روز مبادا را ببینید، تصور می‌کنید مستندی است که به روش فیلمسازی تک‌نفره ساخته شده است. دوربین دست فیلمساز است و هرجا و هرزمانی شخصیت اصلی‌اش که مادر کارگردان است را تعقیب می‌کند. حتی وقتی او از پله بالا یا پائین می‌رود، فیلمساز به قیمت خراب شدن قاب تصویرش او را رها نمی‌کند. مادر رو به دوربین متنی می‌خواند که به نظر می‌رسد وصیت‌نامه اوست. در یک نمای ثابت طولانی به گریه می‌افتد، از شوهرش به زبانی شیرین انتقاد می‌کند، تلاش دارد تا متن را با زبانی ادبی و تاثیرگذار تمام کند و خلاصه یک پرفورمانس کامل جلوی دوربین اجرا می‌شود. مادر خواب دیده به زودی از دنیا می‌رود و حالا می‌خواهد مقدمات مرگش را فراهم کند. نقطه جدایی روز مبادا از مستند اینجاست. چنین داستانی شانس تعقیب شدن توسط یک مستندساز را ندارد. مرگ، حیطۀ خصوصی آدمهاست، حتی اگر فیلمساز و سوژه، رابطۀ مادر و دختری داشته باشند. هرچه به پایان فیلم نزدیک می‌شویم از شباهت به سینمای مستند کاسته می‌شود و رگه‌های داستانی بیشتر پدیدار می‌شوند. هرچند در پایان، ضربه اصلی فیلم یک اتفاق واقعی است که پیش از پایان کار ساخت فیلم روی می‌دهد.
بسیاری، تولید خانوادگی فیلم با اعضای خانواده را با مدل فیلمسازی علیرضا داوودنژاد مقایسه کرده‌اند که نشانگر بی‌توجهی آن‌ها به این فیلم و یا شاید به داوودنژاد است. در مدل فیلمسازی خانوادۀ داوودنژاد، درام، نقشی محوری‌تر دارد و فیلمساز به دنبال کشف کاراکترش جلوی دوربین نیست. داستانی وجود دارد که در یک خانواده می‌گذرد و نابازیگرانِ خانوادۀ داوودنژاد، هرکدام نقشی را به عهده گرفته‌اند، اما خانوادۀ درون این فیلم، شباهتی به خانوادۀ داوودنژاد ندارد. در مدل مستند-داستانی فائزه عزیزخانی، مادر و شخصیت او کندوکاو می‌شود. این مدل، با سبک فیلمسازی کیارستمی در مثلاً زندگی و دیگر هیچ هم متفاوت است و نقش درام در آن پررنگ‌تر از سینمای متکی به شهود کیارستمی است.
حسرت بزرگ این فیلم، فاصله گرفتن آن از روند اولیه در اواخر فیلم است، آنجا که مادر به این نتیجه می‌رسد که نمی‌تواند بازیگر باشد و ناامید از کمک به دخترش، به او پیشنهاد می‌دهد با پولی که طلب دارد و برای مراسم ختمش کنار گذاشته، از یک بازیگر حرفه‌ای دعوت به کار کند. با ورود هدیه تهرانی به فیلم، رفتارهای شخصیت‌ها از تعریفی که خود فیلم به ما ارائه داده، بیرون می‌زند و چند دقیقه‌ای فضایی مفرح [واقعا آیا این فضا مفرح است؟] حاکم می‌شود. این‌که کارگردان براثر اعتماد به نفس پائین به این صحنه‌ها در حکم تنفسی برای تماشاگر و شادکردن او نگاه کرده البته قابل درک است، اما فیلم را از یکدستی و جدیت خارج می‌کند. تمرکز فیلمساز روی شخصیت مادر او را به کلی از سایر آدم‌ها غافل کرده است. بقیه اعضای خانواده انگار چیزی بیش از اشیای صحنه نیستند. روز مبادا، تجربه‌ای دلپذیر و تا حد زیادی موفق است که بیشتر از خیلی فیلم‌های به مراتب حرفه‌ای‌تر و کاملا پرخرج‌تر جشنوارۀ سی و سوم، به آدمش نزدیک می‌شود.

۲ نظر

  1. کيا در تاریخ

    در مورد فيلم روز مبادا اگر مستندى که عزيزخانى از خانواده اش با همين شيوه نساخته بود را نديده بودم با تحليل و نقد شما تا حدى موافق بودم ولى متاسفانه همان مستند بسط داده شده و چون تقريبا همه چيز را ديده ام با روبرو شدن اين بار با شکل ديگرى از روايت و جزئيات، نه تنها ارتباطى با فيلم و ساختارش پيدا نمى کنم بلکه حسرت مى خورم که چرا مستندى را که تا حدى دوستش مى داشتم تبديل به ملغمه اى لوس شده به قيمت ساخت يک فيلم بلند و مسخره کردن شخصيت هايى که در مستند کوتاهش دوست مى داشتم ...اى کاش براى تکميل مستندش از فوت واقعى پدر استفاده مى کرد نه در فيلمى آشفته که خنده ى تماشاچى از مردن پدر کنار گوشم آه از دلم را بيرون بريزد که جاه طلبى براى داشتن يک فيلم بلند انسان را تا کجا نمى رساند...

  2. هادی در تاریخ

    شاید لازم بود کارگردان محترم قبل ساختن فیلمشون مستندهای راس مک ال وی رو می دیدند،فیلم های خود بیانگری که بیشتر از هر فیلم داستانی قصه گوست.نمونه موفق این سبک مستند در ایران فیلم پیر پسره.با مقایسه این دو فیل می تونیم نتیجه بگرییم روز مبادا چیز تازه ای برای گفتن نداره.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید