ساندنس: یادداشت اول٬ نگاهی به سینمای داستانی و مستقل آمریکا در ساندنس ۲۰۱۶

0

ساندنس محل خطا کردن است. هم براى فیلمسازان و هم براى تماشاگران، براى فیلمسازان شاید به قیمت دور شدن از فرصتهاى بعدى فیلمسازى تمام شود وبراى سینه فیلها به قطع امید از فیلمساز ناشناخته اى که براى دیدن فیلمش رفته بودند. با این حال روزهاى ساندنس روزهاى رفت و آمد بین چند سینما در دل شهرى کوچک کوهستانى است که اکثریت مردمش با لباسهاى اسکی به پیستهاى اسکی میروند و بسیارى از آنها به حضور فیلمسازان مستقل در شهرشان در این فصل سال  عادت کرده اند. به همین علت اگر براى رفتن به ساندنس دلیلى وجود داشته باشد آن غافلگیر شدن با فیلمى ناشناخته از فیلمسازى کمتر شناخته شده است. براى من این اتفاق افتاد با آنکه نمیتوانم انکار کنم قبل از سفر لیستى از فیلمسازانى که اندک‌شناختى از آنها داشتم تهیه کرده بودم تا از وقت نهایت استفاده را بکنم.

فستیوال در چندین بخش برگزار می‌شود که طبیعتاً امکان دیدن فیلم از همه بخش‌ها میسر نیست. بخش مسابقه سینمای مستند آمریکایی و بین الملل٬ در کنار بخش مسابقه فیلمهای داستانی آمریکایی و بین‌الملل٬ بخش‌هایی نظیر نمایشهای اول فیلمهای کارگردانان با سابقه٬ مرزهای نو٬ بخش نمایش‌های نیمه شب٬ ساندنس کیدز٬فیلمهای کوتاه و بخش گنجینه‌ها بخش‌های متفاوت جشنواره هستند. نشستهای فراوانی با حضور کارگردانان باسابقه و جوان در کنار نشستهای تخصصی٬ بازار فیلم و پارتی‌های شبانه متعدد از بخشهای ساندنس هستند.

   در دو قسمت درباره تقریباً بیست و پنج فیلمی  که  در جشنواره دیده‌ام خواهم نوشت و البته نه بر اساس بخشی که فیلم درآن شرکت داشته‌است. با کلیک بر روی نام فیلمها می‌توانید نام آنها به زبان انگلیسی را دروبسایت آی‌ام‌دی‌بی ببینید.

سینمای مستقل آمریکا

براى سینماگران مستقل آمریکا ساندنس اولین هدف است. امسال هم مستثنا نبود، هر چند فیلمسازان غیر‌آمریکایی حضورى کم تعداد تر ولى چشمگیر داشتند. درطول جشنواره موفق به دیدن فیلمهاى زیر را از سینماى مستقل آمریکا شدم.

پارک کارنیج

فیلم که در بخش نمایشهاى نیمه شب حضور داشت، تلاش کرده است به کلیشه هاى متداول ژانر وحشت متوسل شود تا یک هارر متفاوت خلق کند، اما آنچه حاصل کار است درامى بى رمق، قابل پیش بینى با شخصیتهایى ژنریک بود. ساده اندیشى کارگردان در این است که تصور کرده است براى خلق هارر یک بیمار سایکوپت، خانه اى متروک در دل بیابانى مخوف و دور افتاده، چند رابطه مالیخولیایی ٬ موسیقی وحشت و خون  کافی‌است. همین ساده‌انگاری برای من٬ فیلم را به اثری خسته‌کننده تبدیل کرده‌بود که برای به پایان رسیدن آن لحظه‌شماری می‌کردم.

آقای خوک

فیلمی جاده‌ای که در آن رابطه عاطفی یک پیرمرد آس و پاس با خوکش محور داستان است. کارگردان در ترسیم این ارتباط به قانون همیشگی رابطه انسان و حیوانات اهلی پناه برده‌است که معمولاً حیوانات و صاحبانشان خلق و خویی مشابه پیدا می‌کنند. با آنکه شخصیت‌پردازی پیرمرد قابل توجه است و چه فیلمنامه و چه کارگردانی برای خلق این شخصیت با حرکت از خلوتهای او با حیوانش به از تعامل او با دخترش و دوستانش ٬ تصویر روشنی از پیرمرد دست می‌دهند٬ ولی نمی‌توان انکار کرد که وجه شاعرانه داستان تصویر جدیدی در سینما نیست. داستان پیرمردی که به (شبه)زوال عقل مبتلاست و با لجاجتش همه را به حرکتی غیر معمول وا می‌دارد قبلاً در سینما بارها دیده‌شده( نبراسکا و …). آنچه برای پیرمرد مهم است رابطه عاطفی او با خوکش که تنها دارایی او محسوب می‌شود است.

معادله

فیلم یک تریلر دیدنی درباره دنیای بی‌رحم وال استریت و چگونگی شکل گیری سرمایه و سقوط بعضی شرکت‌های بزرگ آمریکایی است. چند نکته در فیلم قابل توجه است که می‌تواند فیلم را از فیلمها و سریال‌های بی‌شمار با داستان مشابه تفکیک کند و آن حضور یک شخصیت زن در رأس داستان است. آنچه در داستانهای مشابه اتفاق می‌افتد این است که دنیای بی‌رحم وال استریت یک دنیای کاملاً مردانه نمایش داده‌می‌شود( گرگ وال استریت را به خاطر دارید؟)٬ درحالیکه در این فیلم یک زن قدرتمند در حال مبارزه در این دنیا نمایش داده‌می‌شود. البته نهایتاً این شخصیت شکست می‌خورد و به طرز بی‌رحمانه‌ای قربانی می‌شود که به علت صداقت و اعتماد بیش از حد اوست.تصاویر هلی‌شات از نیویورک و سانفرانسیسکو در طول فیلم٬ فیلمهای آنتونی مان را به‌خاطر می‌آورد.

رودخانه سبز

فیلم محصول سال ۱۹۹۵ است که البته نسخه ترمیم‌شده آن در فستیوال نمایش ‌داده‌شد. کلی‌ ریچارد کارگردان فیلم از چهره‌های مهم سینمای مستقل آمریکا در دهه ۹۰ است و جالب اینکه این فیلم «بانی و کلاید»گونه یک‌سال بعد از «قاتلین بالفطره» الیور استون ساخته‌شده‌است.

در فیلم اراده‌ای برای ارائه ساختاری فرای ژانر دیده‌میشود و برهمین اساس همه عناصر شناخته‌شده این سینما را ( از زوجی که از روزمرگی فرار می‌کنند تا ارتباط داستان با جغرافیایی در آمریکای شمالی ) به رفرنس‌های سینمایی از «بانی و کلاید» تا «بدلندز» و «از نفس‌افتاده» پیوند می‌زند. شخصیت زن اصلی فیلم بیشتر از بانی٬ یک مادام بواری اسلحه به دست است که بی‌هدف و معصومانه آدم می‌کشد و می‌گریزد. و البته افسردگی طبیعت میدوست و شرق کالیفرنیا در این فیلم جای خود را به بخشی از فلوریدا داده که شباهتی به تصویر همیشگی میامی ندارد.

از کلی ریچارد فیلم «زنان مصمم» در بخش نمایش‌های اول حضور داشت که متأسفانه نمایش آن را از دست دادم و از افسوس‌های امسالم شد.

منچستر کنار دریا

 درامی پرقدرت که کنت لنورگان آن را در نیوانگلند ساخته‌است‌. داستانی مردانه که نمونه کامل استفاده از سینما و زبان تصویر برای روایت پلاتی ساده و نفوذ به درون شخصیتها و روابط تنها با تکیه به زبان تصویر است. تدوین٬ برداشتهای بلند کارگردان و مکث‌های او بر خلوت دو شخصیت اصلی داستان و به خصوص کیسی افلک فیلم را به اثری تأمل‌برانگیز درباره خلوت انسان و بی‌پناهی او دربرابر مصیبت‌ تبدیل کرده‌است. کارگردان موسیقی کلاسیک را به عنوان راهبردی به ایجاد فضا استفاده کرده‌است و در نقاط مختلف داستان از تمهیدات تصویری متعددی از اسلوموشن گرفته تا برداشتهای طولانی به قدرت درام خود افزوده‌است.

منچستر کنار دریا

منچستر کنار دریا

بز

«بز» ساخته اندرو نیل آمریکایى یک غافلگیرى واقعى بود. درامى پرکشش که بر اساس یک داستان واقعى روایت گر اتفاقاتى از درون گروههاى فرترنیتى ( برادرخواندگی) کالج هاى آمریکاست. فیلم که خشونت هاى این گروه‌ها را در مواجهه با اعضاى جدید و زیردستانشان نشان میدهد، با این خشونتهاى عریان(که گاهى با «سالو»ى پازولینى پهلو میزند) زمان زیادى از فیلم تماشاگر را میخکوب میکند و البته فیلم به سنت ساندنس که قصه گوییست وفادار است. شخصاً معتقدم این  این فیلم مستحق جایزه کارگردانى در مسابقه سینمای داستانی آمریکایی است.

جاشی

داستانی درباره گروهی از جوانان شبه‌هیپستر نیویورکی که برای گذراندن آخر هفته به ویلایی در ییلاقات نیویورک می‌روند و درمیان کوکائین و الکل سعی می‌کنند از زندگی پرشتاب خود در دنیای واقعی دور باشند. شخصیت اصلی داستان یعنی جاشی با خودکشی دوست‌دختر خود که چندماه قبل اتفاق افتاده‌است٬ درگیراست. با آنکه فیلم تلاش دارد از فرای چند دوستی و داستانی سرراست به جنجال درونی جاشی راهی پیدا کند کاملاً ناتوان است و آنچه نهایتاً اتفاق می‌افتد تصویر عیاشی چند جوان مرفه بی‌غم است که فقط می‌تواند آدمهایی از جنس خودشان را سرگرم کند.

تولد یک ملت

فیلم داستان شورش ۴۸ ساعته نت ترنر٬ کشیش سیاه‌پوست ایالت ویرجینیا در اوایل قرن ۱۹ و اوج دوران برده‌داری را روایت می‌کند. فیلم به قواعد ژانر حماسی به شدت وفادار است و نیت پارکر کارگردان فیلم در جلسه پرسش و پاسخ توضیح داد که با مل گیبسون قبل از شروع کار مشورت کرده‌است. فیلم با آنکه با بودجه محدود ساخته‌شده بسیار خوش‌ساخت است و با فیلمهایی نظیر «۱۲ سال:برده» قرابت تصویری و روایی زیادی دارد. ضمناً این فیلم تاریخ‌ساز شد و توسط کمپانى فاکس سرچ لایت به مبلغ ۱۷.۵خریده شد که بالاترین رقم خرید یک فیلم در تاریخ ساندنس است.

اتفاق حضور پخش کننده هاى بزرگ براى خرید آثار مستقل که از جمله اهداف ساندنس است بسیار امیدوارکننده است، چون کمک بزرگى به اقتصاد سینماى مستقل است ولی از جنبه دیگر هنرمندان مستقل را به سوى ساختن آثار تجارى و پرفروش سوق میدهد، اتفاقى که براى بسیارى از کارگردانهای خوب سینماى مستقل در سالهاى اخیر رخ داده‌است.

تولد یک ملت

تولد یک ملت

مستندهای آمریکایی

از بین مستند‌های سینمای آمریکا چند فیلم توجهم را بیشتر جلب کردند. فیلمهایی با محوریت حقوق حیوانات٬ پاپ کالچر و سینما.

بازکردن قفس

 این ساخته زوج مستندساز مشهور آمریکایی دی ای پنبکر و کریس هیگداس درباره یکی از مشهورترین دادگاههای سال گذشته آمریکا یعنی دادگاه حقوق حیوانات است که به موجب آن چند وکیل مدافع حقوق حیوانات تعدادی از صاحبان شامپانزه‌ در ایالت نیویورک را محکوم کردند و مدعی شدند شامپانزه‌ها به علت اینکه دریافتهای ادراکی اولیه و توانایی سخن گفتن دارند٬ بنا به قانون Habeas Corpus بر بدن خود اختیار دارند و نمیتوان آنها را در قفس نگاه داشت. جالب این است که این قانون قبلا برای آزادی بردگان سیاه استفاده شده ولی در چهار شکایتی که این وکلا مطرح می‌کنند فقط یک قاضی و آن هم علیه دانشکده پزشکی استونی بروک به علت مطالعات آنها روی شامپانزه‌ها رای می‌دهد. این دادگاه از این بابت تاریخی است که اولین بار در آن حیوانات حقوق اولیه انسانی پیدا می‌کنند و کسی قادر به در قفس قرار دادن انها بدون دلیل نیست. مستند به زیبایی و با یک پرولوگ مفصل که رجوع به همه منابع علمی این مدعا بود این پروسه را تشریح می‌کند.

ریچارد لینکلیتر: رؤیا همان مقصد است

مستندی است ساخته لوییس بلک و کارن برنشتاین درباره چهره اصلی سینمای مستقل شهر آستین ٬ ریچارد لینکلیتر. لوییس بلک که سردبیر آستین کرونیکل و از مستندسازان باسابقه آمریکاست٬ توانسته تصویر دقیقی از سینمای ریچارد لینکلیتر و نقش مؤثر او در شکل‌گیری مرکز فیلم آستین و بوجود آمدن موج جدیدی از فیلمسازان در این شهر ارائه کند. برگ برنده او در دسترس بودن تصاویر و راش‌های بسیاری از گروه شکل‌دهنده این مرکز در دهه ۸۰ است.  فیلم بیشتر از شخص لینکلیتر٬ درباره رابطه یک سینه‌فیل واقعی با فراز و فرود حرفه فیلمسازی و تلاش او برای ایجاد موج جدیدی در سینمای مستقل است.

ریچارد لینکلیتر: رؤیا همان مقصد است

ریچارد لینکلیتر: رؤیا همان مقصد است

سؤالت را بخور: فرانک زاپا از زبان خود

مستندی تأثیر گذار که بخشی از آن را مدیون شخصیت فرانک زاپاست. راک استاری که علاوه بر نبوغ هنریش، بیانی تند و در عین حال نقدهایی به جا به جامعه آمریکا داشت و به همین علت در اذهان عمومی محکوم بود. او جزو معدود نوابغ موزیک راک بود که هیچگاه به مواد مخدر روی نیاورد و تا آخر عمر هنریش روندی پویا داشت. مشابه مستندهایی که پارسال درباره مارلون براندو و نوام چامسکی ساخته شد این مستند هم یکی از مثالهایی بود که در آن از زبان خود شخص اصلی فیلم زندگی او روایت می‌شود. شاید اگر کاریسما و صداقت فرانک زاپا نبود نشستن پای مصاحبه‌های یک شخصیت خسته‌کننده به نظر می‌رسید.

آخرین روز آزادی
این مستند کوتاه که کاندید اسکار مستند کوتاه نیز هست را دیدم٬ مستندی با تکنیک روتواسکوپینگ است و نگاهی به یکی دیگر از رسوایی‌های سیستم قضایی آمریکا و رویکرد نژادپرستانه آن دارد. آنچه به نظرم ارزش مستند‌های این‌چنینی درسالهایی که جنبش مدنی آمریکا تقریباً فراموش شده است٬ را چندین برابر می‌کند یادآوری این است که نژادپرستی و بیگانه‌هراسی نه تنها ریشه کن نمیشود بلکه به علت ذات قبیله‌ای انسان‌ها همواره پشت در است و باید از آن در هر عصری در هراس بود. این مستند یک روایت طولانی را با تصاویر سایه‌مانندش به یک فیلم نفس‌گیر و تاثیرگذار مبدل کرده‌است.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید