جان خسته ی دیوید گودیس

0
دیوید گودیس را شاعر ِبخت برگشتگان نامیده اند (poet of the losers). قهرمان قصه ی او مرد تیپیک ِقصه های نوآر نیست؛ «مردانگی»اش صدمه دیده، غرورش له شده، از نفس افتاده، سـرخم کرده، و یکپارچه تسلیم سرنوشت شده است. بر روح او جراحتی نشسته که هرگز مرهم نخواهد یافت. نه مانند ِقهرمان داستان‌های «جیم تامپسون» اهل خشونت است برای رسیدن به خوشبختی ای ناپایدار؛ نه همچون قهرمان «جیمز کین» که به خاطر عشق و عطش ِتن دست به نیرنگ و قساوت بیالاید؛ و نه چون قهرمان «چاندلر» و «هَمِت» که در دنیای فساد ِپول و قدرت برای حق و اخلاق شخصی خطر کند.
او نه مُجرم است و نه مجری ی آنچه برحق می نماید. همواره می‌خواهد منفعل بماند. بازی باخته‌ای است که از همه چیز کناره گرفته، زیرا مدت هاست که در درون خویشتن مرده است؛ روحی سرگردان در میان آدم ها. آنچه داستان را جلو می‌برد این است که این روح مرده می‌تواند جان بگیرد اگر روزنی از عشق جلوی او باز شود. اما روزن، به همان سرعت که گشوده شده بسته می‌شود پیش از آنکه شعاعی از آفتاب بر دست دراز شده ی او و چهره ی خسته اش بنشیند؛ و داستان به آخر می‌رسد در همان موقعیتی که از آن آغاز شده بود.
آثار مهم دیوید گودیس

آثار مهم دیوید گودیس

«نه می‌دانست و نه اهمیتی می‌داد که الآن چه ساعتی از روز است و چه روزی از هفته. چون همه چیز را که روی هم می گذاشت و جمع می‌بست، مجموع اش یک دایره می شد. دایره ای به شکل صفر.» // «می دونی، حالا دیگه شکل اش دستم اومده، یک جورهایی شبیه دایره است. می خوای بزنی بیرون و از یک مسیری خودت رو برسونی به یک جای خیلی دور؛ ولی باز کشونده می شی توی مدار همون دایره، تو رو برمی گردونه به همون نقطه ای که شروع کردی . . . خوب همینه دیگه. شکل اش همینه.» (به پیانیست شلیک کنید)
قهرمان قصه، که در مشروبخوانه ای محقر واقع در محله ای کارگری پیانو می نوازد، در حقیقت هنرمند پیانیستی است که زمانی ستاره ی تالارهای موسیقی ِکلاسیک بوده اما اکنون در فقر و انزوا زندگی می کند. راز ِسقوط ، همان راز موفقیت اولیه‌اش و نیز داستان عشق او به زنی است که هم مسبب و هم قربانی ِ آن موفقیت بوده است. او می‌خواهد برای همیشه با گذشته‌ای خداحافظی کند که دو زخم ِکاری بر او وارد کرده، دو زخم که منجر به احساس عمیق گناه و تنهایی ِاو شده است. یکی خودکشی ِزنی که دوستش می‌داشت در نتیجه ی بروز ِفقط یک لحظه غرور ِتحقیرشده ی مردانه اش؛ و دیگری خانواده‌ای با دو برادر بزهکار که می‌توانند او را با خود به کام تراژدی بکشانند. وقتی که دوباره دلدادگی روزنی از امید می گشاید، او ناخواسته دایره ی عبث ِسرنوشت را تکرار می کند.
اگر شما از هواداران «فرانسوا تروفو» باشید (من نیستم) به احتمال زیاد فیلم «به پیانیست شلیک کنید» (۱۹۶۰) در میان بهترین هایتان خواهد بود: فورم آزاد ِشاعرانه و بی غل و غش، نوعی طنز ِپوچ، برهنگی های بازیگوشانه، بازی با آینه ها، و آن سکانس آخر در برف با دختری زیبا که بدن تیرخورده اش از سراشیب ِبرفی به پایین می غلطد و می غلطد و می غلطد؛ و تصویر فراموش نشدنی ِکلیدهای پیانو از پشت، از زیر پیانو، که گویی خود به خودی می نوازند؛ با موسیقی ِغنایی ِ«ژرژ دله رو».
این فیلم اما به گمان من به دنیای دیوید گودیس تعلق ندارد. درست است که تقدیرگرایی و نیهیلیسم، جهان دیوید گودیس را می‌سازند اما تروفو به این جهان رنگی شوخ و سبُک و تا اندازه ای گرمی بخش داده، در حالیکه رمان گودیس نهایت نومیدی را در فصلی سرد ترسیم می‌کند در محله ها و خیابانها و جاده هایی که برف و باد مسیر رفت و آمد قهرمان قصه را می سازد و سرمایی که تا مغز استخوان او رفته و همین فضا، همین سرمای برون و درون، محل بروز خشونت غیرمنتظره ای است که خود ِافراد درگیر را نیز شگفت زده می کند.
عبدی کلانتری(شعر سیاه سینما)
نه اینکه در رمان گودیس طنز نباشد: فصل ششم و هفتم رمان «به پیانیست شلیک کنید» توصیف گفتگوی دو گانگستر اصلی ِقصه است در حالیکه دو گروگان خود را سوار بر اتوموبیل کرده و در ترافیک می‌رانند. تمام دیالوگ، آمیخته ای است از طنز و تهدید که از طرز صحبت ِگاه خشن، گاه مؤدبانه و حق به جانب، گاه ابلهانه و گاه حکیمانه، و بازی موش و گربه ی لفظی ِآنها با گروگانهاشان ناشی می شود؛ الگویی از دیالوگ که ارنست همینگوی در داستان کوتاه «قاتلان» به کار گرفت و بعدها در آثار سینمایی و رمان های مافیایی ِمردم پسند تکرار شد. در فیلم تروفو، این جنبه محو می‌شود و دو کاراکتر مافیایی تبدیل به کاریکاتورهایی بی خطری می‌شوند که تنها تأثیر کمیک می گذارند.

تروفو تمام جدال ِپُرشکنج ِدرونی ی «ادی» را حذف کرده، دعوایِ او با خودش که لحظه‌ای راحت اش نمی‌گذارد از ابتدا تا انتهای کتاب ــ درد مدام و احساس گناهی که دارد و واهمه اش از دوباره عاشق شدن ــ و درعوض یک کاراکتر مقوایی ِصامت و بی احساس به ما تحویل داده است (با بازی ِ شارل آزناوور) که مثل عروسک کوکی از این صحنه به آن صحنه قدم می‌گذارد.

هامفری بوگارت و لورن  باکال در «گذرگاه تاریک»

هامفری بوگارت و لورن باکال در «گذرگاه تاریک»

در داستان‌های دیوید گودیس «آکسیون» بسیار کم است و معمولاً حکایت با سرعت ِآرامی جلو می رود. قصه ها بیشتر روایت هایی درونی اند همراه با مکالمات طولانی ِکاراکترها. از همین رو، در موارد نادری که خشونت روی می دهد، این خشونت غیرمنتظره، خام، با نتیجه ای پیش‌بینی ناپذیر است که با نوعی نیهیلیسم ِفیزیکی نیز همراه می شود. در صحنه ی رویارویی ِنهایی ِ«به پیانیست شلیک کنید»، تروفو خشونت را تلطیف می‌کند و جنبه ی حسی ِفضای سراسر برف گرفته ی اطراف خانه ی جنگلی را تأکید می گذارد. اما جالب این است که در توصیف گودیس در خود رمان، صدای شلیک ها مهیب تر به گوش می‌رسد و آکسیون ِموازی هیجان انگیزتر و غیرمنتظره تر است و زاویه های دید به آشوب و سردرگمی سراسری چنان می افزایند که ما در اوج اپیزودی که، در مدتی کوتاه، در کلیت اش تأثیری ناگهانی و انفجاری دارد، پرتاب می‌شویم به قلب تژاژدی دقیقه‌ای پس از وقوعش : اصابت اتفاقی و ناخواسته ی گلوله ای بر قلب «لنا»ی زیبا که می‌توانست ناجی پیانیست ما باشد.
***
دیوید گودیس، پس از یک دوره ی کوتاه موفقیت در هالیوود (به خاطر کتاب دومش «گذرگاه تاریک»ـ ۱۹۴۶)، به زودی از خاطره ها فراموش شد. در ابتدا فرانسوی‌ها برای او ارزش بیشتری قائل بودند تا خوانندگان آمریکایی. گودیس برای درآمدی ناچیز با اسامی ِمستعار پاورقی های ارزان و نمایشنامه های رادیویی می‌نوشت و سرانجام در سال ۱۹۶۷، هنگامی که ۴۹ سال بیشتر نداشت، در تنهایی جان سپرد. کارهای او با آنکه چند فیلم بر اساس شان ساخته شد، تا سالها پس از مرگش از چاپ خارج بودند. امروزه، از میان نوشته هایش، این رمان ها جایگاهی والا در دنیای «نوآر» پیدا کرده اند:
  • گذرگاه تاریک (Dark Passage)
  • شبانگهان (Nightfall)
  • دزد شب (The Burglar)
  • ماه در گنداب / ماه در مرداب (The Moon in the Gutter)
  • جمعه ی سیاه (Black Friday)
  • خیابان ِبی بازگشت (Street of No Return)
  • در پایین دست/ یا / به پیانیست شلیک کنید (Down There / Shoot the Piano Player)

این‌ها و چند اثر دیگر او جملگی به فیلم درآمده اند که نیمی از آن‌ها نئونوآرهای فرانسوی اند. فیلم‌های فرانسوی که از دهه ی هفتاد میلادی به بعد ساخته شده‌اند بر تم های سکس و وسوسه ی تن در نوشته‌های دیوید گودیس تأکید بیشتری دارند تا فیلم‌های آمریکایی

هامفری بوگارت  در «گذرگاه تاریک»

هامفری بوگارت در «گذرگاه تاریک»

در فیلم «گذرگاه تاریک» (۱۹۴۶ ساخته ی «دلمر دیوز») هامفری بوگارت نقش مردی به نام «وینست پاری» را بازی می‌کند که بی‌گناه به جرم قتل همسرش به زندان می‌افتد و دادگاه او را به اعدام محکوم می کند. او از زندان سن کوئنتین فرار می‌کند و در شهر سانفرانسیسکو با کمک یک تازه آشنا (لورن باکال) نخست، برای تغییر هویت، صورتش را جراحی پلاستیک می‌کند و سپس در کمال ناامیدی به جستجوی قاتل همسرش برمی آید. این قصه منبع الهامی بود برای سریال تلویزیونی ِ بسیار مردم پسند «فراری» (۱۹۶۳-۱۹۶۷) که همزمان در ایران نیز به نمایش در می‌آمد و محبوبیت بسیار داشت. در «فراری» نیز، کاراکتر دکتر «ریچارد کیمبل» از زندان می گریزد تا قاتل واقعی همسرش را پیدا کند. آن کاراکتر نیز از این لحاظ بسیار «دیوید گودیسی» است که می باید سرش را پایین بگیرد و در سایه‌ها هویت اش را پنهان نگه دارد، درگیر واقعه‌ای نشود تا توجهی به او جلب نشود و همواره مواظب باشد که دلبند جا و مکان و انسانی دیگر نشود که به معنی پایان کار او خواهد بود.

هامفری بوگارت و لورن  باکال در «گذرگاه تاریک»

هامفری بوگارت و لورن باکال در «گذرگاه تاریک»

در «گذرگاه تاریک»، در یک سوم اول فیلم ما چهره ی راوی را نمی‌بینیم و دوربین نقش دید سوبژکتیو او را عهده دار است. فقط پس از عمل جراحی است که چشم‌های هراسان هامفری بوگارت را در میان چهره ای باندپیچی شده می بینیم. بیش از نیمی از فیلم باید بگذرد تا ما بتوانیم صورتش را شاهد شویم. بوگارت نقش انسانی بیگناه، ترس خورده، و بی پناه را که دست اش به جایی بند نیست به خوبی بازی می کند. ترس را می‌توان همه جا در چشمان بوگارت دید. فیلم فضاسازی خوبی دارد. با این همه، باز هم اگر رمان را خوانده باشیم بلافاصله در می یابیم چیزهای زیادی از دست رفته است. مثلاً مدتی را که وینسنت پاری در زندان می‌گذراند در توصیف گودیس دردآور و تلخ است و اپیرود فرار او را نیز که طی آن باید تا مدتی درون بشکه ای سربسته پنهان باشد، تبدیل می‌کند به روایتی تلخ از استیصال و خفگی و ترس و محبوس شدن در فضایی تنگ و تاریک و بی روزن که می‌تواند هرلحظه به تابوت او تبدیل شود. رمان گودیس، روایت آکسیون و حرکت نیست بلکه روایت ماندن و فرورفتن و دفن شدن است.
***
فیلم‌های دیگر بر اساس رمان های دیوید گودیس:فیلم «دزد شب» (۱۹۵۶) ساخته ی پل وندکاس بر اساس رمان دیوید گودیس
فیلم «شبگاهان» (۱۹۵۷) ساخته ی ژاک تورنیه  بر اساس رمان دیوید گودیس
آلدو ری در «شبانگهان»

آلدو ری در «شبانگهان»

فیلم فرانسوی «سرقت» (Le casse – ۱۹۷۱) ساخته ی هانری ورنوی، اقتباس آزاد از رمان «دزد شب» اثر دیوید گودیس، موسیقی انیو موریکونه، با شرکت ژان پل بلموندو، عمر شریف، روبر حسین، و دایان کانن

فیلم فرانسوی «امید به مردن» (La Course du lièvre à travers les champs – ۱۹۷۲) ساخته ی رنه کلِمان، بر اساس رمان «جمعه ی سیاه» اثر دیوید گودیس، با همکاری ِسباستیان ژاپریسو، موسیقی ِ فرانسیس له ئی، با شرکت ژان لوئی ترنتینیان، رابرت رایان، آلدو ری، لئا ماساری

https://www.youtube.com/watch?v=kh22o0Vzer0

فیلم فرانسوی «ماه در مرداب» (La Lune dans le caniveau – ۱۹۸۳) ساخته ی ژان ژاک به نِکس، بر اساس رمان «ماه در مرداب» اثر دیوید گودیس، موسیقی گابریل یارِد، با شرکت ژرار دوپاردیو، ناشا کینسکی، ویکتوریا اَربیل


فیلم فرانسوی «خیابان وحشی ها » (Rue barbare – ۱۹۸۴) ساخته ی ژیل بها، بر اساس رمان «خیابان گمشدگان» اثر دیوید گودیس

فیلم فرانسوی «سقوط به قعر دوزخ» (Descente aux enfers – ۱۹۸۶) ساخته ی فرانسیس ژیرو، بر  اساس رمان «کشته ها و زخمی ها» اثر دیوید گودیس، موسیقی ژرژ دله رو، با شرکت پیر براسور، سوفی مارسو، بتسی بلر

فیلم فرانسوی / به زبان انگلیسی «خیابان بی بازگشت» (۱۹۸۹) ساخته ی سام فولر، بر اساس رمانی به همین نام اثر دیوید گودیس،  با شرکت کیت کارادین، ولنتینا وارگاس

لطفاً نظر خود را اضافه کنید