یادداشت‌های پسا جشنواره‌ای

1

نوشتن از فیلم‌های جشنواره برای همان روزهاست. وقتی تب و تاب تماشای فیلم‌ها فرو می‌نشیند و مجالی هم برای دوباره دیدن‌شان نیست تا وقت اکران، مرورشان تنها این حسن را دارد که آدم می‌فهمد دور از هیاهو، پس از چند روز، هر کدام‌شان تا چه اندازه به یاد مانده‌اند و چگونه قرار گرفته‌اند.

اژدها وارد میشود، ساختۀ مانی حقیقی

فیلم را که در بار اول تماشا دیدم از انتخاب جنس روایتِ فیلمساز شگفت‌زده شدم. فیلم در بار اول ممکن است مخاطب را مرعوبِ همین جنس روایت کند اما در بارهای بعد که قصه، روابط و مسیرها معلوم می‌شود، تماشاگر می‌تواند به داستانی فکر کند که با فرمی بدیع برایش تعریف می‌شود و از پسش می‌تواند ایده‌های پشت هر صحنه را کشف کند و لایه‌های تفسیر خودش را بر مبنای جهان فیلم گسترش دهد. فیلم اژدها وارد میشود دنیایی را می‌سازد که برای نزدیکی به آن مخاطب باید با آن دنیا خودش را کوک و هماهنگ کند؛ شاید هم برای همین زبان تازه و این نیاز به جورِ دیگری روبه‌رو شدن است که فیلم را دوست دارم. نوشتن از فیلم، بی‌آنکه بخواهد اشاره‌ای داشته باشد به بازی میان واقعیت و غیرواقعیت، معما، شوخی با حقیقت، شیوۀ انتخاب فرم، نه لایه‌ای به جهان فیلم اضافه می‌کند و نه قادر است چیزی را بیان کند؛ این‌ها هم جز در زمانی که فیلم دیده شده باشد، امکان‌پذیر نیست مگر آنکه بالای تمام نوشته‌ها بنویسیم: اگر فیلم را ندیدید نخوانید.

1322001-e1444771794640

ممیرو، ساختۀ هادی محقق

پیش از آنکه فیلم را در جشنواره ببینم، آوازی شنیده بودم که در فیلم پخش می‌شد. من شیفتۀ آوازهای محلی و بومی هستم. با حالِ آهنگی که کلمه‌هایش را نمی‌فهمیدم اما برایم خوش بود و از اندوهی غریب در نقطه‌ای دور در سرزمین برایم تصویر می‌ساخت به تماشای فیلم نشستم. هر چه پیش‌تر می‌رفتم تضاد حال‌وهوای آن آوا توی ذهنم با چیزی که پیش رویم بود، بی‌رحمانه‌تر خودش را نشانم می‌داد. فیلم ممیرو در نمایش قاب‌های هولناک همان اندازه تیز و تند است که در نمایش قاب‌هایی بی‌نظیر و چشم‌نواز از ترکیب زیبایی و رنگ. فیلم ممیرو داستانِ انتظار است. انتظار کشیدن و منتظر ماندن برای لحظۀ بعد چه برای منِ مخاطب چه برای آدم‌های ساکت و خستۀ فیلم؛ و فیلم واهمه‌ای ندارد که این روندِ انتظار را گاه به غایت جانکاه پیش ببرد. ممیرو اثبات حقیقت مرگ است. اگر بخواهی لحظۀ مرگ را جابه‌جا کنی شکست می‌خوری. فیلم، این نگاه را دارد. شاید وقتی مرگ اتفاق می‌افتد حال‌وهوای مخاطب بهتر می‌شود، شاید بتواند پس از آن همه آزار نفس بکشد و باز به آن آواز گوش دهد اما بعید بدانم تمام جزئیات آن سیر زوال به این زودی‌ها فراموش بشود. تولد، خانه با تمام اشیا و اشباحش، تصادف، تنهایی، شکست در مرگ خودخواسته، مرگ و کوچ از سرزمین، نقطه‌های سیری است که من را به یک جمله دربارۀ فیلم می‌رساند: ممیرو نمایش بی‌پردۀ تقدیر است.

139409240918347636711124

ایستاده در غبار، ساختۀ محمد حسین مهدویان

فیلم ایستاده در غبار در رویایی شخصی من سدهایی را برایم شکست که جز به دست سینما ممکن نبود. فیلم، در مقایسه با ده‌ها اثر در ژانر خودش با دور شدن از تمام کلیشه‌ها، عبور از مسیر القای ایدئولوژی، شعارزدگی و زدودنِ تقدس به معنای مطلقش می‌تواند مخاطب‌هایی را از هر طیفی به خودش جذب کند. فیلم‌ساز با کنار هم قرار دادنِ تصاویر برساخته و صداهای واقعی توانسته اثرش را به مستندی واقعی شبیه کند. شاید اگر بخواهم در یادداشت مختصر جشنواره‌ای بگویم که جدا از ظرافت‌های تکنیکیِ فکر‌شدۀ فیلم، بازی درخشان هادی حجازی‌فر، میزانسن‌های دقیقی که حتماً در بارهای بعدی تماشا خودشان را بهتر نشان می‌دهند، چه نقش‌هایی از فیلم را در خاطرم نگه می‌دارم تا تماشای بعدی که بدان‌ها باز گردم، بتوانم بگویم که اولین آنها ظرفیت‌های عمیق و پنهان انسانی، کنش‌ها و واکنش‌های آکنده از حس‌های اصیل انسانی است که لابه‌لای صحنه‌ها قرار دارند و می‌نشینند. فیلم، به سبب انتخاب موضوعش، بی‌شک از لحظه‌های تأثیرگذار و درگیرکننده سرشار است اما بعضی از این لحظه‌ها قاب‌هایی می‌سازند که به گمانم تا مدت‌ها با مخاطب می‌مانند. از قرار دادن تن بی‌جان محسن وزوایی روی موتور طوری‌ که هم‌نوردان متوجه شهادت او نشوند و روحیه‌شان را نبازند تا تحمل دردِ جراحی از ترس فاش نکردن اسرار. پیش از این هم نوشته بودم که در این فیلم صحنه‌ای است میان خاکریزها که احمد متوسلیان گوشی بیسیم را در هوا می‌چرخاند تا صدای جنگ را به آن سوی خط برساند. این قاب، از بهترین قاب‌های جشنوارۀ امسال بود برایم. فیلم، برشی از زندگی انسانی را، با تصویرهایی زمینی، نشان می‌دهد بی‌آنکه بخواهد قهرمان خلق کند.

وارونگی، ساختۀ بهنام بهزادی

مرور کارنامۀ بهنام بهزادی به گمانم ریسک‌پذیری فیلمساز را نشان می‌دهد. نه این فیلم و نه فیلم قبلی، تجربۀ تنها دو بار زندگی میکنیم را برایم تکرار نکردند اما هر دو، در زمان خودشان بازتابی از جامعه‌ای کوچک هستند که توانسته‌اند راه خودشان را برای بازگو کردن آنچه می‌خواهند پیدا کنند. فیلم وارونگی داستانش را با روایت ساده‌ای تعریف می‌کند، داستانی که پیچیدگی وضعیت کاراکتری را نشان می‌دهد که شاید مخاطب بتواند دوشادوش او حرکت کند آن‌قدر که این ظرفیت را دارد تا آدم‌ها را در آن جایگاه بنشاند. وقت تماشا به این فکر می‌کردم که فیلم، جهانِ پیدا کردن صداهاست. آدمی که می‌کوشد حرف بزند. لحظه‌ای که با خودش روبه‌رو می‌شود و می‌پرسد که پس او کجا قرار دارد؟ کجای تمام روابطی که به او وصل هستند. فیلمی که در نمایش رفت و برگشت‌های کاراکترش او را سرآخر به نقطه‌ای می‌رساند که در خلوت خویش به داشته‌هایش جور دیگری نگاه کند: خواستن، حرف زدن، و هماهنگ شدن با محیط  به واسطۀ قدرت ارادۀ خویش و نه تسلیمِ محضِ موجِ پیرامونِ خویش شدن.

ابد و یک روز

ابد و یک روز، ساختۀ سعید روستایی

فیلم ابد و یک روز از آن فیلم‌هایی است که حتماً در بار بعدی تماشا باید سطح علاقه‌ام را باز بسنجم. نمی‌دانم این استواری در بار بعد پابرجا باشد یا نه. فیلم‌ساز جوانی که نه تنها از هدایت بازیگران متعدد فیلمش و مدیریت محیط پرهیاهوی آن برآمده، که آنها را در مجموعه‌ای از روابط و پیچیدگی‌ها قرار داده که هم در جهان فیلمش باورپذیر باشد و هم روان و جاری. فیلمنامه برایم روی لبه‌ای باریک حرکت می‌کند که هنوز جایگاه قطعی‌اش تثبیت نشده است. از سویی اعتقاد دارم بازی‌های بسیار خوب فیلم مدیون فیلمنامه‌اش است و از سویی فکر می‌کنم این سیالیتِ نقش‌هاست که به فیلمنامه جان بخشیده است، شاید هم در بافت فیلم چنان به هم متصل باشند که این جداسازی شایسته نباشد. فیلم ابد و یک روز فیلم جزئیات در نقش‌ها، رابطه‌ها، نگاه‌ها و کلمه‌هاست که مخاطب بتواند از کنار هم قراردادن‌شان شخصیت‌ها را کامل کند. رویدادگاه فیلم، آدم‌های فیلم، موضوع محوری فیلم در طول این سال‌ها از دید تماشاگر بیگانه نبوده است اما انتخاب فیلمساز برای ساختن این جهان نه چندان غریب، در آشنایی‌زدایی و پاک کردن کلیشه‌ها و گزینش زبان و لحن طنز تلخ است که دنیای اثرش را با تمام اندوه‌ها و لحظه‌های خوش و ترس‌هایش یگانه می‌سازد. امیدوارم فیلم در اکران عمومی مجدد تدوین شود و پلان‌ها و صحنه‌هایی حذف شود تا با کمی کوتاه‌تر شدن و ایجاز و تأکید نداشتن بر نقطه‌های روشنی که برای مخاطب از پیش گره‌گشایی شده، ویژگی‌های خوب خودش را بهتر نشان دهد.

نفس، ساختۀ نرگس آبیار

جدا از بازی‌های خوب فیلم، لحظه‌ها برایم کشدار و خسته‌کننده بودند بی‌آنکه غافلگیرکننده و یا بدیع باشند.


دختر، ساختۀ رضا میرکریمی

گشایش فیلم را دوست داشتم اما همه‌چیز همان‌جا متوقف شد. کاش فیلمساز تلاش نمی‌کرد حرف‌های شخصی خودش را لابه‌لای فیلمش به شکلی عیان، پشت تریبون بیان کند (گاهی حتی در بی‌ربط‌ترین وجه و شکل ممکن: مثل لحظۀ پخش ماجرای توافق هسته‌ای از تلویزیون). فیلم می‌توانست فیلم خوبی باشد چرا که این مشکل و این دغدغه میان دختران این جغرافیا آزارنده است و همیشگی بوده؛ اما این ایده و طرح، در این فیلم به گمان من حیف می‌شود.


مالاریا، ساختۀ پرویز شهبازی

آن یک ستاره را فقط برای کاراکتری به نام آذرخش داده‌ام. کاراکتری که متأسفانه در جهان آشفته و بی‌قاعدۀ فیلم، نه مجال رشد می‌یابد نه امکان خوب ساخته شدن.


آبنبات چوبی، ساختۀ محمد حسین فرحبخش

نفرتانگیزترین فیلم جشنوارۀ امسال.


عادت نمی
کنیم، ساختۀ ابراهیم ابراهیمیان

منهای حجمی از دیالوگ‌های دزدیِ فیلم، خیلی دلم می‌خواهد بدانم در پوستر مضحک فیلم چرا عادت، آدت نوشته شده است!


زاپاس، ساختۀ برزو نیکنژاد

نمونه‌ای آشنا از این روش: بازیگران آشنا، نقش‌ها و شوخی‌های کلیشه‌ای و تکراری و در نهایت فیلمی به نام کمدی. از نریشن بازیگر خردسال (که امتحانش را در یحیی سکوت نکرد پس داده است) تا تمام نقش‌های دیگر فیلم که ادامه‌ای هستند از بازی‌های سریال‌های تلویزیونی.

یک نظر

لطفاً نظر خود را اضافه کنید