نگاهی به برخی فیلم‌های جشنواره جهانی فیلم فجر

0

وحشت در سالن‌های تاریک

یک تک درخت لخت روی زمینه سفید برف، بلافاصله برای دوستداران سینما یاد «عباس کیارستمی» را تداعی می‌کند. جشنواره جهانی فیلم فجر، امسال کار خود را به یاد این فیلمساز جهانی ایران آغاز کرد که هنوز به یکسالگی درگذشت او هم نرسیده‌ایم. سی و پنجمین دوره جشنواره جهانی فیلم فجر، به روال چند سال گذشته که از بخش رقابتی سینمای ایران جدا شده، به‌جای بهمن‌ماه در اردیبهشت‌ماه برگزار شد تا لقب «جهانی» آن بیشتر مورد توجه قرار گیرد. گرچه همچنان به دلیل وجود سانسور در سینمای ایران، نمی‌توان بسیاری از فیلم‌های شاخص جهان را در بخش مسابقه این جشنواره شرکت داد، اما همچنان مثل سابق، با قرار دادن بخش‌هایی مثل «نمایش‌های ویژه»، «جشنواره جشنواره‌ها» و… این فرصت برای سینمادوست‌های ایرانی مهیا شده تا فیلم‌های مطرح و روز جهان را با کمترین سانسور و همراه با زیرنویس فارسی در سالن های سینما ببینند. فیلم‌هایی از فیلمسازانی نامی مثل «ترنس مالیک»، «کریستین مونجیو»، «ژان‌پیر و لوک داردن»، «ورنر هرتزوگ»، «آندره وایدا»، «کن لوچ»، «دانیس تانوویچ» و «آنیشکا هولاند» که فیلم‌های برخی از آن‌ها در ایران حتی به‌صورت غیرقانونی هم زیرنویس نمی‌شوند، چه برسد به آن‌که اکران شوند. از آن‌جا که فرصت دیدن فیلم‌های همه این فیلمسازان برایم میسر نشد، تنها به معرفی برخی از آن‌ها می‌پردازم.

البته مسئولان جشنواره امسال، برای باز کردن پای مخاطبان عام سینما به جشنواره هم برنامه‌ریزی کردند. گذاشتن بخشی به‌عنوان «سایه‌های ترس» و نمایش فیلم‌های دلهره‌آور و ترسناک روز سینما در آن، باعث شد تا طیف بیشتری به سمت سینماهای نمایش‌دهنده فیلم‌های جشنواره بیایند. این فیلم‌ها عموما در سانس‌های‌ پایانی یعنی حدود نیمه شب اکران می‌شدند و از بقیه بخش‌های جشنواره هم بیشتر مخاطب داشتند. از آن‌جا که جای خالی این ژانر در ایران به شدت حس می‌شود، سعی کردیم تا برخی از فیلم‌های مهم این بخش را در ابتدا معرفی کنیم. در میان فیلم‌های این بخش، آنکه نامش از همان ابتدا بیشتر موردتوجه قرار گرفت، «قطاری به بوسان» (Train to Busan) به کارگردانی «یان سنگ-هو» و محصول کره جنوبی بود که سال گذشته میلادی در سراسر جهان سروصدای زیادی به پا کرده بود.

زامبی‌ها روی ریل قطار

مردی می خواهد دخترش او را با قطار به شهر بوسان برساند تا بتواند مادرش را ببیند. این قطار، مسافر خطرناکی دارد که دختری است که توسط زامبی‌ها گاز گرفته شده و دقایقی بعد به یک زامبی تبدیل می‌شود. گرچه در میان فیلم‌های ژانر ترسناک، زامبی‌ها عموما قصه‌هایی دم‌دستی و ضعیف دارند، اما «یان سنگ-هو» با «قطاری به بوسان» توانسته نه فقط مخاطب را با همین موضوع ساده روی صندلی سینما میخکوب کند (کاری که این گونه سینما وظیفه انجامش را دارد) بلکه قصه خود را نیز بدون نقص‌های رایج در این سینما روایت می‌کند.

باید قبول کرد که از زمان ورود زامبی ها به سینما تا امروز، جذابیت این ساب ژانر سینمای وحشت بسیار کاهش پیدا کرده. دیگر عنصر ترس در این فیلم‌ها جای خود را به هیجان و اکشن داده است. درست است که سریال «راه رفتن مردگانی» (The Walking Dead) تا حد زیادی توانست مخاطبان را دوباره با زامبی‌ها آشتی دهد و پس از آن فیلم پرهزینه‌ای مثل «جنگ جهانی زد» (World War Z) ساخته شود، اما همین سریال هم مجبور شد تا زامبی‌ها را به حاشیه ببرد و آدم‌ها را رودرروی هم قرار دهد تا برای زنده ماندن و قدرتمند شدن، بجنگند. این نکته از چشم «یان سنگ-هو»، کارگردان فیلم «قطاری به بوسان»، دور نمانده است. او زامبی‌ها را دشمنی مشترک برای همه انسان‌ها ساخته تا حرف اصلی خودش را بزند؛ اینکه بدون همیاری و اتحاد نمی‌توان خطر را از خود دور نگه داشت. اما در کنار این‌ها سعی کرده تا خود زامبی‌ها را به جایگاه اصلی‌شان یعنی ترساندن مخاطب برگرداند؛ به هرحال پیشینه این موجودات غریب از ایده برخاستن مرده از گور آمده و قرار بر این بوده که ترسناک باشند نه صرفا مهیج.

نکته جالب اینکه کارگردان «قطاری به بوسان»، دو مشکل سینمای زامبی را برای فیلم خودش حل کرده؛ اول اینکه، بالاخره نفهمیدیم این زامبی‌ها فقط راه می‌روند یا می‌توانند بدوند؟ در فصل‌‌های ابتدایی سریال «راه رفتن مردگان»، زامبی‌ها می‌دویدند، اما احتمالا چون با این کارشان کارگردان و نویسنده را در موقعیت بدی برای نجات شخصیت‌ها قرار داده بودند، تصمیم بر این گرفته شد که از فصل دوم به بعد راه بروند. اگر قرار را بر جدشان یعنی مرده از گور برخاسته بگذاریم، چون بدن‌شان پوسیده شده بود، فقط راه می‌رفتند. پس لزومی ندارد حالا که تر و تازه زامبی می‌شوند، نتوانند بدوند. «یان سنگ-هو» تصمیم گرفته که زامبی‌ها بدوند و مسئولیت نجات هر شخصیت در هر سکانس را هم خودش به عهده گرفته است. دومین نکته اینکه نمی‌دانیم این زامبی‌ها انسان را می‌خورند یا فقط یک گاز می‌زنند و فرد مبتلا شده به ویروس زامبی را رها می‌کنند؟ اگر می‌خورند، چرا کامل نمی‌خورند تا ما فقط اسکلت‌هایی در حرکت نبینیم؟ در فیلم «قطاری به بوسان» کارگردان سعی کرده این مشکل تاریخی فیلم های زامبی را با نشان ندادن کامل ماجرای خوردن حل و فصل کند تا لااقل این ایراد گریبان فیلمش را نگیرد.

نیمه شب تاریک در تهران

گرچه «قطاری به بوسان» مشهورترین فیلم بخش «سایه‌های ترس» جشنواره جهانی فیلم فجر امسال بود، اما این بخش فیلم‌های دیگری هم داشت که مورد توجه قرار گرفت. «تاریکی» (The Darkness) دومین فیلم بلند سینمایی «دانیل کاسترو زیمبرون» از کشور مکزیک هم تا حد زیادی مورد استقبال قرار گرفت. البته شاید دلیل این استقبال را بتوان به خاطر اکران این فیلم در روزهای آخر جشنواره دانست؛ یعنی زمانی که عده زیادی از وجود این بخش در جشنواره آگاه شده بودند.

داستان «تاریکی» در جنگلی همیشه در روز می‌گذرد. پدری با سه فرزند خود در کلبه‌ای درون این جنگل زندگی می‌کند. پسر بزرگ خانواده غیب می‌شود و می‌ماند یک پسر نوجوان و یک دختربچه بیمار. آن‌ها مجبورند هر شب در زیرزمین قفل شده‌ای بخوابند و روزها که پدر با ماسک وارد جنگل می‌شود، باز هم در زیرزمین حبس هستند. پدر برای آن‌ها در این جنگل همیشه روز، تاریکی آورده است؛ پنجره‌ها را چنان می‌پوشاند که بدون نور فانوس دیدن هر چیزی غیرممکن خواهد بود. وقتی هر از گاه، صدای جانور خطرناکی دورتادور کلبه را احاطه می‌کند، بچه‌ها دوباره باید به یاد بیاورند اگر در این کلبه زندانی هستند، به‌خاطر در امان ماندن خودشان است. اما این صدا از کجاست و پدر تا چه اندازه حافظ جان آن‌هاست؟

«تاریکی» فیلم شاخصی نیست، اما نمی‌توان از آن سرسری گذشت. داستان فیلم، لایه‌های پنهانی در خود دارد و در کنار ایجاد فضایی رعب‌آور، این سئوال را می‌پرسد که آیا اساسا چیزی به نام آزادی وجود دارد؟ آیا وجود یک تصمیم‌گیرنده مستبد در همه مواقع اشتباه است؟ بچه‌ها در فیلم «تاریکی» جواب این سئوال‌ها را باید در نبرد با پدر خود برای رسیدن به حقیقت دریابند.

یکی از بهترین نقاط قوت این فیلم، بازی به یاد ماندنی «برونتیس خودوروفسکی» در نقش پدر خانواده است. او پیش از این در فیلم‌هایی چون «ال‌توپو» و «رقص واقعیت» ساخته یکی از عجیب‌ و غریب‌ترین فیلمسازان جهان یعنی «آلخاندرو خودوروفسکی» نیز بازی کرده است.

فقط شلیک کن

«مخوف» (Creepy) از جمله فیلم‌هایی بود که از همان ابتدای اعلام اسامی بخش «سایه‌های ترس» جشنواره، خیلی‌ها دیدنش را واجب می‌دانستند؛ شاید دلیلش، شباهت نام کارگردان این فیلم با یکی از مهم‌ترین فیلمسازان ژاپن یعنی کوروساوا بوده؛ اگرچه «کیوشی کوروساوا»، کارگردان فیلم «مخوف»، هیچ نسبتی با «آکیرا کوروساوا»ی بزرگ ندارد.

فیلم «مخوف» داستان یک کارآگاه پلیس است که تخصص ویژه‌اش روی قاتلین روانی بدون قاعده و قانون یا همان سایکوپد است. او فکر می‌کند که این قدرت را دارد تا بتواند با حرف زدن، یک قاتل روانی را رام کند، اما در همان ابتدای فیلم، این اشتباهش باعث بروز یک فاجعه بزرگ می‌شود. مدت‌ها می‌گذرد و یکی از همین نوع قاتلین، به جان خانواده او می‌افتد تا او بفهمد که نمی‌تواند با حرف زدن، کنترلی روی این قاتلین روانی داشته باشد و باید به سرعت آن‌ها را بکشد.

فیلم «مخوف» فیلمنامه‌ای به شدت ضعیف و بدون چارچوب دارد. کارآگاه فیلم مشغول ردیابی قاتلی است که باعث ناپدید شدن یک خانواده در شش سال پیش بوده و همین قاتل درست در کنار خانه او زندگی می‌کند. فیلمنامه‌نویس برای آن‌که ما را با نحوه قتل‌های قاتل آشنا کند و بدانیم که همسر کارآگاه در شرف گیر افتادن در چه مخمصه‌ای است، به راحتی رفتار او را از طریق پرونده شش سال پیش‌اش برای ما شرح می‌دهد. اما این فیلم برای خود کیوشی کوروساوا، معنای دیگری داشته است. او در فیلم قبلی خود «جذبه» (Charisma) نیز کارآگاه پلیسی را به تصویر کشیده بود که به موقع به یک قاتل روانی شلیک نکرده و باعث بروز یک فاجعه شده است. کارآگاه فیلم «جذبه» هم در انتهای فیلم یاد می‌گیرد بدون تردید شلیک کند.

 ماه عسل مرگبار

از اولین روزهای شروع جشنواره، ترسناک بودن یکی از فیلم‌های بخش «سایه‌های ترس» دهان به دهان می‌پیچید؛ فیلمی ایرانی به نام «زار» ساخته «نیما فراهی» که سانس‌های نمایش آن را احتمالا باید شلوغ‌ترین و پرمخاطب‌ترین سانس‌های نمایش فیلم در جشنواره جهانی فیلم فجر امسال دانست. بدون اغراق و تعارف وطنی، این فیلم، ترسناک‌ترین فیلم حاضر در این بخش از جشنواره بود؛ فیلمی که نه هیجان و اضطراب و دلهره، که خود حس ترس را در مخاطب خود هدف گرفته بود.

«زار» بدون شک بهترین فیلم ترسناک ایرانی است که تاکنون ساخته شده. هوشمندی کارگردان در استفاده از عنصر صدا (چه در سکوت‌های به‌جا و چه در صداهای ناگهانی)، قصه‌گویی درست (قصه‌ای بومی و ایرانی) در سبک رئالیستی فیلم، بهره‌گیری از تخیل خوب و نگاه دقیق به فیلم‌های ترسناک محبوب مثل «کینه»، باعث شده تا بهترین فیلم ترسناک ایرانی تا امروز ساخته شود. گرچه نمی‌توان از معایب آن مثل برخی گریم‌ها و حرکت کماندووار یکی از تسخیرشده‌ها که باعث خنده مخاطبان هم شد، گذشت، اما این فیلم با وجود همه این‌ها توانست واقعا جیغ بسیاری از مخاطبان را در سالن سینما بلند کند.

«زار» قصه چند جوان است که برای مهمانی ماه عسل دوست‌شان به شمال ایران رفته‌اند. آن‌ها گرفتار عنصر شومی می‌شوند که جان تک‌تک‌شان را به خطر می‌اندازد. شبح ناراضی خانه که به میل خود میزبانان احضار می‌شوند، ذهن و جسم آن‌ها را ذره ذره می‌خورند. کارگردان با زیرکی تمام از سد نشان ندادن روح و جن و موجودات ماورایی در ایران گذشته است؛ او با پایانی که برای فیلم ساخته، توانسته هم بخش ماورایی فیلم خود را مسخره نکند و هم چفت و بست قصه‌اش را به هم نریزد. او راه را باز گذاشته تا مخاطب بتواند همچنان وجود این شبح ناراحت در خانه را بپذیرد.

رقص و دیگر هیچ

دومین بخش پربیننده جشنواره جهانی فیلم فجر، بخش «نمایش‌های ویژه: مرور بر آثار و بزرگداشت‌ها» است که هر ساله به نمایش فیلم‌های سینماگران مطرح جهان می‌پردازد. امسال در این بخش آثار سینماگران مهمی به نمایش درآمد، اما آن‌چه با خود شور و هیجان به جشنواره آورد، اکران فیلم آخر «بهمن فرمان‌آرا» به نام «دلم می‌خواد» پس از سه سال تعلیق بود.

«فیلم سه سال قبل ساخته شده و با اینکه مورد سانسوری نداشته اکران آن به دلیل برخی مسایل درون مجموعه‌ای تا این زمان به تعویق افتاد. «تا امروز من هم این فیلم را روی پرده ندیده بودم و مثل شما برای دیدن آن هیجان زده‌ام.» این‌ها جملاتی بود که «رضا کیانیان» بازیگر فیلم «دلم می‌خواد» در نخستین نمایش آن در سینما فلسطین گفت. فیلم که ساخت آن سال ۱۳۹۳ به پایان رسیده، آن‌قدر مخاطب داشت که این سینما را واداشت تا برایش سانس فوق‌العاده هم بگذارد.

«دلم می‌خواد» ماجرای نویسنده‌ای است که نمی تواند بنویسد و دچار افسردگی شده. بر اثر یک اتفاق ذهنی که برای او نمود بیرونی (تصادف) دارد، مدام صدای موسیقی در گوش خود می‌شنود و نمی‌تواند با ریتم آن نرقصد. این فیلم برخلاف دیگر فیلم‌های فرمان‌آرا که در فضایی تلخ و سیاه روایت می‌شوند، فضای شادی دارد و یک کمدی هجوآمیز است. البته هنوز همان نگاه انتقادی همیشگی فرمان‌آرا به جامعه را در این فیلم هم می‌توان دید. طنزهای فیلم در برخی مواقع بسیار خوب از کار درآمده و باعث شده تا ضعف قصه‌پردازی کمتر باعث آزار شود. این اتفاق را عنصر بازیگری هم در فیلم رقم زده است؛ رضا کیانیان چنان در این فیلم می‌درخشد که مخاطب فراموش می‌کند با شخصیتی بدون پیکربندی درست مواجه است؛ شخصیتی که گاه بسیار باهوش و رک است و گاه بسیار خنگ و بی‌مبالات. «دلم می‌خواد» راوی جامعه‌ای عبوس است و درمان را در شادی و رقص و موسیقی می‌داند. شخصیت اصلی این فیلم هم به واسطه همین درمان است که می‌تواند دوباره بنویسد. اما این، همه ماجرا برای او نیست؛ فرمان‌آرا عاقبت آدم متفاوت را در این فیلم به خوبی و خوشی نمی‌داند.

فیلم «دلم می‌خواد»، حضوری افتخاری در جشنواره جهانی فیلم فجر داشت و هنوز از اکران آن اطلاعی در دست نیست. اما می توان حدس زد که با اکران این فیلم، چه فروش خوبی در انتظارش خواهد بود.

من تو را عاشق می‌کنم

«فرانتس» (Frantz) را باید دیگر فیلم مهم حاضر در جشنواره جهانی فجر دانست. فیلمی از «فرانسوا اوزون» فیلمساز مشهور فرانسوی که به‌خاطر ساخت دو فیلم «۸ زن» و «استخر شنا»، تحسین جهانی را برانگیخت. فیلم ای اوزون بیشتر درباره رابطه‌های انسانی و پیچیدگی‌های عاطفی است و او در آخرین فیلم خود هم به سراغ همین موضوع رفته است. او در «فرانتس» راوی یک واقعه پیچیده شده؛ مردی فرانسوی پس از پایان جنگ جهانی اول به روستایی در آلمان می رود و هر روز در قبرستان، بر سر خاک یک سرباز آلمانی گُل می‌گذارد. گرچه حضور یک فرانسوی در آلمان شکست خورده و تحقیر شده بعد از جنگ، باعث خشم آلمانی‌ها می‌شود، اما نامزد و والدین سرباز کشته شده آلمانی، این کار فرانسوی را به حساب دوستی او با پسرشان می‌گذارند و او را به خانه دعوت می‌کنند. با افشا شدن رابطه این مرد فرانسوی با سرباز آلمانی، موضوع پیچیده می‌شود، اما اوزون به همین بسنده نمی‌کند و ما را درگیر رابطه‌ای بسیار پرپیچ‌وخم‌تر می‌کند؛ رابطه‌ای که به پاریس و در موزه لوور ختم می‌شود تا پایانی غافلگیرکننده برای مخاطب رقم بخورد.

«فرانتس» فقط درباره دوستی ملت‌ها و فیلمی صرفا ضدجنگ نیست؛ «فرانتس» یک هواداری کامل از فرانسه اشغال شده توسط آلمان هم هست. فرانسه‌ای که به دست آلمانی‌ها در جنگ جهانی اول ویران شد، اما به گفته اوزون در این فیلم، آن‌قدر بزرگوار است که حتی غصه مرگ سربازان آلمانی را هم می‌خورد. توبه و بخشش، عشق به همراه می‌آورد و عشق بدون فرجام هم بهترین انتقام است. «فرانتس» با همین روش کم‌کم از فیلمی ضدجنگ به درامی درباره یک انتقام تبدیل می‌شود. انتقام ناخواسته یک فرانسوی از یک آلمانی، اما نه در میدان نبرد، بلکه در میدان عواطف انسانی.

انتقام جانوران

هر رد پایی مربوط به موجودی زنده است، اما ردپاهای فیلم «ردپا» همیشه به زنده‌ها ختم نمی‌شوند؛ گاهی به اجساد حیواناتی می‌رسد که یک شکارچی رد ردپای‌شان را زده و گاهی هم این ردپاها به یک شکارچی ختم می‌شود. فیلم «ردپا» (Spoor) ساخته فیلمساز شهیر لهستانی «آنیشکا هولاند» ماجرای رسیدن ردپاهای حیوانات به اجساد است؛ ابتدا به اجساد خودشان و سپس به جسدهای قاتلین آن‌ها.

زنی میانسال و عاشق حیوانات، در شهری زندگی می‌کند که هر فصل برای شکار جانوری اختصاص داده شده و شکارچی بودن برای هر خانواده‌ای یک افتخار است. او تقریبا تمام جنگل را زیر نظر دارد و بارها از دست شکارچیان غیرقانونی به پلیس شکایت کرده، اما هیچ‌کس برای حرف‌های او ارزشی قائل نیست. حیوانات بی‌پناه یکی‌یکی بوسیلۀ شکارچیان کشته می شوند و کسی نه تنها کاری برای نجات آن‌ها نمی‌کند، بلکه قانون و مذهب هم به کمک شکارچیان می‌آید. در اوج این بی‌پناهی است که ناگهان اجسادی یافت می‌شود که کنارشان جای سُم حیوانات دیده می‌شود. انگار حیات‌وحش تصمیم گرفته تا خودش برای نجات خودش کاری بکند. در این شهر تنها فرد راضی از این ماجرا همان پیرزن عاشق جانوران است. پیرزنی رویایی که در مواقع ناراحتی به خیالات خود پناه می‌برد. پایان فیلم «ردپا» یکی از رویاها و خیالات این پیرزن است.

«آنیشکا هولاند» که او نام او را در ایران «آنیژکا هولاند» و «آگنیشکا هولاند» هم ترجمه کرده‌اند، زیاد شناخته شده نیست. هولاند با اینکه از فیلمسازان قدیمی لهستان است، اما کمتر فیلمی از او در ایران دیده شده و فقط فیلم «در تاریکی» او در میان سینمادوستان ایرانی کمی شناخته شده است. هولاند گرچه در فیلم «در تاریکی» به نجات عده‌ای یهودی در دوره آلمان نازی پرداخته بود، اما این‌بار و در «ردپا»، انسان‌ها را عامل مرگ می‌داند و برای مرگ آن‌ها هیچ ابراز تاسفی هم نمی‌کند. او شکارچی‌ها را حتی در فضای شخصی زندگی‌شان هم موجوداتی خشن به تصویر کشیده تا مخاطب را هم در خوشحالی از مرگ آن‌ها سهیم کند.

یک هتل، یک ملت

فیلمساز شناخته شده جهانی که فیلم «سرزمین هیچ‌کس» او تحسین جهانی شد، با آخرین فیلمش «مرگ در سارایوو» (Death in Sarajevo) مهمان جشنواره جهانی فیلم فجر تهران بود. «دانیس تانوویچ» که عموما فیلم‌هایی سیاسی و درباره مشکلات دو کشور صربستان و بوسنی هرزگوین می‌سازد، این‌بار هم به سراغ همین مشکلات رفته است. او در فیلم «مرگ در سارایوو» روایت‌اش را به یک روز در شهر سارایوو و در یک هتل اختصاص داده تا مخاطب را آرام آرام با مصیبتی که این کشور دچارش شده، آشنا کند.

هتلی در سارایوو قرار است تا در صدمین سالگرد جنگ جهانی اول، میزبان مقامات اتحادیه اروپا باشد؛ هتلی که دو ماه حقوق کارمندان خود را پرداخت نکرده و چیزی نمانده تا به خاطر بدهی‌هایش به بانک، کاملا ورشکسته شود. همزمان در این روز مهم، کارمندان تصمیم می‌گیرند تا اعتصاب کنند، بازیگری مهم هم برای اجرای یک نمایش وارد هتل می‌شود و مجری یک شبکه تلویزیونی هم روی بام هتل در حال ساخت برنامه‌ای درباره ترور «آرشیدوک فرانتس» فردیناند ولیعهد امپراتوری اتریش ـ مجارستان توسط ملی‌گرای ۱۸ساله صرب، «گاوریلو پرنسیپ» در سارایه‌وو است؛ اتفاقی که در در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ رخ داد و جرقه جنگ جهانی اول را زد.

تانوویچ در آخرین فیلم خود، به دفاع تمام‌عیار از بوسنی هرزگوین برخاسته است. او در عین‌حال که مردم بوسنی را خودشیفته‌گانی می‌نامد که خود را تافته جدابافته از جهان می‌دانند، اما از مظلومیت آن‌ها در جنگ‌های طولانی میان صربستان و بالکان حکایت کرده و دست به دست شدن مدام این کشور را بازگو می‌کند. تانوویچ،  مشکل خودبرتربینی را فقط منحصر به صربستان و بوسنی هرزگوین نمی‌داند. جایی از فیلم او از زبان یکی از شخصیت‌ها می‌گوید: «اروپا در سارایوو مرد. اروپا در آشوویتس مرد. اروپا چند بار می‌میرد؟ اروپا هر بار در خودبرتربینی‌ و غرورش می‌میرد.» اینجاست که هتلی در سارایوو، نمادی از بوسنی هرزگوین و بالاتر از آن اروپا می‌شود و ما به تماشای دموکراسی و غرور اروپایی می‌نشینیم.

ته سیگارت را برایم بفرست

یکی از غیرمتعارف‌ترین فیلم جشنواره فجر امسال را باید «ستاره نجواگر» (The Whispering Star) ساخته «سیون سونو» بدانیم؛ فیلمی بسیار آرام از کارگردانی که به ساخت فیلم‌های اکشن و جنایی مشهور است. سیون سونو، این فیلم را با دیدن فضای تکان‌دهنده پس از سونامی در فوکوشیما ساخته؛ سونامی بزرگی که باعث شد نیروگاه‌های هسته‌ای در این شهر ساحلی دچار نشتی شوند و جان بسیاری از مردم ژاپن به خطر بیفتد.

داستان «ستاره نجواگر»، ساده ولی در عین‌حال پیچیده است. در زمانی که انسان‌ها تخریب را به اوج رسانده‌اند و نسل خودشان را تا مرز نابودی برده‌اند، ربات‌هایی را به‌عنوان پستچی استخدام می‌کنند تا بسته‌هایشان را به انسان‌های ساکن سیارات دیگر برساند. ما همراه یکی از این پستچی‌ها هستیم و از سیاره‌ای به سیاره دیگر می‌رویم و همراه با او نابودی تمدن بشری را در هر سیاره‌ای می‌بینیم. فیلم، قصه خود را بسیار آرام، کند، متین و باحوصله روایت می‌کند و هیچ عجله‌ای حتی در تدوین این فیلم و قطع کردن نماهایش هم دیده نمی‌شود. انسان‌ها در حال نابودی هستند و تنها دلخوشی‌شان همین بسته‌های پستی است، اما داخل این بسته‌ها چه چیزهایی است؟ وقتی ربات پستچی این سئوال را از خود می‌کند و در آن‌ها را باز می‌کند، حیرت‌زده می‌شود. او ساده‌ترین و دم‌دستی‌ترین اشیای ممکن را می‌بیند؛ یک ته سیگار، یک کلاه تابستانی و هر چیزی که خاطره را تداعی کند. ربات در سفر خود به یکی از سیاره‌ها سرانجام شادی انسان‌ها را می‌بیند؛ اما شادی و عشق و شوری که تنها سایه‌هایشان در اتاق‌هایی بسته دیده می‌شود و هر منفذی به دنیای بیرون بسته شده تا این شادی پایدار بماند. وقتی ربات پستچی بسته‌ای را به خانواده‌ای تحویل می‌دهد، سایه آن‌ها را می بیند که بر سر بسته به گریه افتاده‌اند. خاطره، مهم‌ترین چیزی است که به جا می‌ماند؛ نه در هزاران فیلم و صدایی که ضبط می‌کنیم و وابسته به وسایلی هستند که آن‌ها را پخش کنند، بلکه در اشیایی که مصرف می‌کنیم. ربات پستچی که خود در حال ضبط صدایش به عنوان یادگاری است، ترجیح می‌دهد قوطی نوشیدنی زیر پا له شده‌اش را که مدتی با او خاطره داشته، درون بسته‌ای بگذارد و حفظ کند.

فیلم‌های زیادی تاکنون درباره پایان نژاد انسان ساخته شده، اما هیچ‌کدام چنین آرام و تلخ به سوگ انسان و نابودی طبیعت ننشسته است. بسیاری از منتقدان این فیلم را با «سولاریس» تارکوفسکی و «۲۰۰۱؛ یک ادیسه فضایی» کوبریک مقایسه کرده‌اند و جایگاهی هم‌رتبه آن‌ها به این فیلم داده‌اند.

حرف‌های گذشته من را فراموش کن

«فارغ‌التحصیلی» (Graduation) ساخته «کریستین مونجیو» یکی دیگر از فیلم‌های مهم حاضر در جشنواره بود؛ فیلمی با قصه‌ای اجتماعی که در میان فیلمسازان ایرانی طرفداران بسیاری دارد. اتفاقا از نظر موضوع این فیلم به آثار «اصغر فرهادی» شباهت بسیاری دارد؛ پدری که همیشه از نبودن دروغ و تقلب در زندگی با دخترش حرف زده، پس از اتفاقی که برای دخترش می‌افتد، خودش به تقلب رو می‌آورد.

آیا همیشه می‌توانیم آدم پاک‌دستی که جلوه می‌کنیم، بمانیم؟ آیا خودمان می‌توانیم به حرف‌هایی اخلاقی که به دیگران می‌زنیم پایبند بمانیم؟ «کریستین مونجیو» سعی کرده تا بدون قضاوت یا نشان دادن تصویر بد از پدر، ما را بیشتر به این سئوال‌ها نزدیک کند. مونجیو که همیشه در فیلم‌هایش روابط انسانی و نحوه برخورد آن‌ها با مشکلات اهمیت خاصی دارد، این بار نیز شخصیت‌هایش را در برابر مشکلی گذاشته تا ما شاهد عکس‌العمل آن‌ها باشیم.

یادواره تک درخت سینمای ایران

پوسترهای سی و پنجمین جشنواره جهانی فیلم فجر مزین به نام کسی است که سینمای ایران را در بلندترین قله‌های جهانی نشاند: «عباس کیارستمی». کیارستمی، سال گذشته درگذشت و ناگهان سینمای جهان را سوگوار کرد. یک ماه پس از مرگ این فیلمساز، فیلمی در جشنواره ونیز به نمایش درآمد با نام «۷۶ دقیقه و ۱۵ ثانیه با عباس کیارستمی» ساخته «سیف‌الله صمدیان» که هنوز هم به اعتقاد من بهترین مستند ساخته شده درباره اوست. فیلمی کاملا صمیمی، صادق و آرام درباره کیارستمی که چگونگی خلق آثار هنری او را برای ما روایت می‌کند. احتمالا هیچ دوربین دیگری مثل دوربین صمدیان نتوانسته تا این اندازه به کیارستمی نزدیک شود و از احوالات او فیلم بگیرد. در این فیلم، کیارستمی را نه فقط یک فیلمساز که شاعر و عکاس هم می‌بینیم و همچنین مراحل خلق ویدئوآرت‌ها و طراحی اینستالیشن های هنری او را نیز از نزدیک شاهدیم.

فیلم با توجه به حال و هوای امروز که هنوز داغ مرگ فیلمساز بزرگ ایران تازه است، به شدت غم‌انگیز و تاثیرگذار است. وقتی او را زنده و سرحال می‌بینیم که با ایده‌های بکرش به سراغ موضوعات مختلف می‌رود، حسرت نبودنش بیشتر به چشم می‌آید. فیلم با سکانسی شروع می‌شود که کیارستمی برای عکاسی در برف راهی جاده‌های فرعی و دورافتاده می‌شود. او لحظه‌ای اتومبیل را نگه می دارد و از تک درختی لخت در میان سفیدی برف عکاسی می‌کند؛ عکسی شبیه آن‌چه که بر پوستر جشنواره جهانی فیلم فجر نقش بسته تا یاد کیارستمی را در سی و پنجمین دوره برگزاری خود گرامی بدارد.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید