هفتادمین جشنوارۀ فیلم کن، بی روح تر از همیشه

0

­­­

متاسفانه امسال نتوانستم بیشتر از چند روز در کن بمانم و نشد که همه فیلم ها را ببینم اما از نقدها و نظرات منتقدین چنین پیدا بود که به طور کلی امسال با فستیوال ضعیفی مواجه بودیم که تقریبا هیچ حادثه فوق العاده و شگفت انگیز سینمایی نداشت. از میان فیلم هایی که دیدم به نظرم «کشتن گوزن مقدس» اثر یورگس لانتیموس یونانی، فیلم متفاوت و تکان دهنده ای بود که شایستگی دریافت نخل طلا را داشت اما آنچنان که حقش بود مورد توجه اعضای هیئت داوران قرار نگرفت و تنها جایزه بهترین فیلمنامه نصیبش شد.

به نظر من اگر هارولد پینتر یا بکت یا اوژن یونسکو می خواستند فیلمی ابزورد با مایه های ترسناک و انجیلی بسازند احتمالا چیزی می شد شبیه «کشتن گوزن مقدس» لانتیموس. فیلمسازی که دنیای فیلم هایش بسیار غریب، کابوس گونه و ترسناک اند. با اینکه آدم های این فیلم لانتیموس به اندازه «دندان نیش» یا «آلپ» یا «لابستر» عجیب و غریب نیستند و عادی تر به نظر می آیند اما وقتی که آنها قرار است در وضعیت هولناکی که لانتیموس برایشان تدارک دیده گرفتار شوند، دیگر اعمال و رفتارشان به تدریج عجیب، شیطانی و ترسناک می شود. «کشتن گوزن مقدس»، فیلمی در مایه های «طالع نحس» است که به سبک لانتیموس روایت می شود. بازی کالین فارل عالی و بازی نیکول کیدمن، متقاعدکننده است.

فیلم «وسترن» ساخته والسکا گریزباخ هم فیلم بسیار زیبا و خاصی بود که در بخش نوعی نگاه نمایش داده شد اما ارزش های آن متاسفانه از دید داوران این بخش پنهان ماند. دو فیلم قبلی این سینماگر زن یعنی ستاره من باش و تمنا را ندیدم اما دیدن «وسترن» کافی است که بفهمیم با کارگردانی مواجه ایم که خوب می داند چگونه در قالب داستانی ساده، مفاهیمی چون ازخودبیگانگی و دیگری شدن را با تنهایی و اندوه یک شخصیت گره بزند.

 «وسترن» دربارۀ یک گروه از مهندسان و کارگران آلمانی است که برای راهسازی و پروژه های عمرانی به مرز بلغارستان و یونان می روند. با اینکه فیلم در دنیای مدرن می گذرد اما از نظر تماتیک و آیکونوگرافی، به سبک فیلم های وسترن ساخته شده. همه آیکون های فیلم های وسترن مثل مرد تنها و کم حرف که از گذشته اش چیزی نمی دانیم، تا اسب و تفنگ در این ضد وسترن هست.

مردانی غریبه وارد محیطی تازه می شوند و حضور آنها نظم جاری زندگی در آن منطقه را برهم می زند و این آشفتگی، باعث بروز کشمکش هایی بین مردان و بومیان می شود. در این میان کارگر یا کابوی پیری هم هست که رفتار و مرامش با بقیه مردان متفاوت است. او برخلاف بقیه که با رفتار شریرانه خود باعث آزار و ناراحتی آدم های بومی می شوند سعی می کند با آنها رابطه دوستانه ای برقرار کند.

با اینکه همه زمینه های لازم برای شکل گیری یک اثر دراماتیک قوی برای فیلمساز فراهم است و او می تواند از تقابل و دشمنی بومیان با مهندسان آلمانی که به دهکده آنها هجوم آورده اند و یا از کشمکش بین ماینهارت و همکارانش یک وسترن هیجان انگیز بسازد اما او اسیر این وسوسه نمی شود و روایت خود را به سبک کیارستمی به شکل ضد دراماتیک پیش برده و به جای تمرکز کردن بر کشمکش ها روی رفتار آدم ها و تنهایی آنها و نیاز آنها به ارتباط به رغم موانعی که بر سر راه این ارتباط هست مثل نفهمیدن زبان یکدیگر و بی اعتمادی بومیان به غریبه ها که می تواند ریشه تاریخی داشته باشد، دقیق می شود.

«وسترن»، فیلمی انسانی، شاعرانه و ملانکولیک در مورد تفاهم در دنیایی است که به شدت دچار سوء تفاهم فرهنگی، نژادی و مذهبی است. ماینهارت، به جای گذراندن وقت با همکاران المانی اش ترجیح می دهد در بیشه های اطراف راه رفته و اسبی وحشی را رام خود کرده و یا شبانه در کوچه های تاریک دهکده پرسه بزند و به کافه محلی برود و با مردان و زنانی که به حضور او و دوستانش بدبین اند، ارتباط برقرار کند و با آنها دوست شود. بازیگری که چشمان و نگاه غمگینی دارد و از تنهایی و گذشته تلخ او حکایت می کند. حضور گروه مهندسی در دهکده و رفتار آنها با مردم برای من یادآور «باد ما را خواهد برد» کیارستمی و نیز داستان «خروس» ابراهیم گلستان بود.

«پایان خوش» استاد هانه که برخلاف عنوانش فیلمی بسیار تلخ و بدبینانه(از ها نه که انتظاری جز این نمی رود) در مورد زندگی یک خانواده بورژوای فرانسوی بود که بخشی از آن را قبلا در فیلم «عشق» دیده بودیم منتهی در اینجا هانه که شخصیت هایش را در پس‌زمینه بحران مهاجران اروپا و وضعیت تراژیک آنان در بندر کاله فرانسه قرار می دهد.

ها نه که، برش هایی از سقوط و فروپاشی این خانوادۀ کارخانه دار و مرفه را از دید جوان ترین عضو خانواده یعنی یک دختر نوجوان به نام ایو به ما نشان می دهد. فیلمی با رویکردی بسیار تجربی، ضد روایی و تکه تکه شده که به کندی پیش می رود و همانند زندگی جرج(ژان لویی ترن تینیان) و اعضای خانواده اش، تا حد زیادی ملال آور است اما در مجموع، مثل همه آثار هانه که، فیلمی گیرا و تاثیرگذار است. دوربینِ هانه که گاهی از دور و گاهی از نزدیک و گاهی از دریچه دوربین موبایل دختر نوجوانِ خانواده، نظاره گر زندگی شخصیت های مایوس و افسرده فیلم است. ارجاعاتی به فیلم های قبلی هانه که از «عشق» گرفته تا «ویدئوی بنی»، «پنهان» و «کد ناشناخته» در آن وجود دارد.

هونگ سانگ سو، فیلمساز کُره ای، فیلمساز محبوب فستیوال کن است و هر آشغالی بسازد در کن پذیرفته می شود مثل این فیلم آخرش «روز بعد» که یک فیلمفارسی شیک و تروتمیز در مورد یک مثلث(شاید هم مربع) عشقی و خیانت و وفاداری در زندگی زناشویی است. داستان مردی متاهل که به واسطه موقعیت شغلی خوبی که دارد(ناشر کتاب است)، منشی های خوشگل را استخدام می کند اما وقتی زنش خبردار می شود، یک موقعیت کمیک بوجود می آید. میزانسن های اوزویی و  سیاه و سفید بودن فیلم هم هیچ معنای خاصی به آن اضافه نمی کند.

خیلی ها در کن منتظر بودند تا ببینند که فیلمساز متوسطی مثل میشل هازاناویتسوس در مورد ژان لوک گدار چه کرده است اما «خوفناک»(پر هیبت) تقریبا همه دوستداران گدار را مایوس کرد؛ اثری شیک، پر زرق و برق، سطحی و متظاهرانه در مورد این چهره غیرمتعارف و رادیکال سینمای جهان و رابطه عاشقانه او با ان ویازمسکی(بازیگر فیلم زن چینی گدار). هازاناویتسوس نتوانسته تصویر درستی از این شمایل برجسته سینمای روشنفکری و انقلابی در یکی از مهمترین دوران فعالیت سینمایی اش یعنی سال های قبل و بعد از مه ۶۸ و دوران اوج انقلابی گری گدار و گروه ژیگاورتوف او ارائه کند. لویی گرل در نقش گدار، مطلقا متقاعده کننده نیست. او نه شبیه گدار است و نه کاریزمای او را دارد. به نظرم گدار اصلا قابل فیلم شدن نیست. بعد از تماشای فیلم با چند نفر از منتقدان سینمایی فرانسوی از جمله سردبیر و نویسندگان کایه دوسینما که حرف زدم، فهمیدم که آنها هم اصلا فیلم را دوست نداشتند. گدار هم قبلا اعلام کرده بود که ساختن این فیلم کار «احمقانه»‌ای بود و هیچ علاقه‌ای به دیدن آن ندارد.

فیلمسازان جوان ایرانی امسال حضور نسبتا قابل توجهی در کن داشتند. علیرضا قاسمی، دانشجوی سینما در دانشکده هنر با فیلم کوتاه «وقت ناهار» در بخش مسابقه اصلی فیلم های کوتاه نامزد نخل طلا بود اما نصیبش نشد. اما برادران ارک با فیلم کوتاه «حیوان» که در بخش سینه فونداسیون کن نمایش داده شد توانستند جایزه بهترین فیلم کوتاه این بخش را به دست آورند. فیلم «آنها»ی آناهیتا قزوینی را متاسفانه ندیدم اما نقدهایی که در مورد آن در ورایتی و هالیوود ریپورتر منتشر شد، نشان می داد که فیلم موفقی نبود و نتوانست منتقدان را راضی کند. اما محمد رسول اف، امسال سومین بار بود که با فیلمش در بخش نوعی نگاه کن شرکت داشت با فیلمی به نام «لرد» که جایزه بهترین فیلم این بخش را هم به دست آورد. رسول اف را همیشه به خاطر شجاعت و جسارتش در پرداختن به سوژه های سیاسی و اجتماعی حاد که کمتر فیلمسازی در ایران حاضر است خطر کرده و وارد این عرصه ها شود تحسین کرده ام. او برخلاف فیلمسازانی مثل پناهی یا قبادی میلی به زیرزمینی شدن ندارد و همیشه سعی کرده تا جایی که ممکن بوده فیلم هایش را در چارچوب قوانین فیلمسازی ارشاد و با مجوز دولتی بسازد هرچند فیلم هایش معمولا اجازه اکران نمی گیرند و توقیف می شوند اما او از فیلمسازی ناامید و منصرف نمی شود و با سماجت عجیبی فیلم های حساسیت برانگیز سیاسی-اجتماعی اش را می سازد. اما به اعتقاد من رسول اف بعد از «کشتزارهای سفید» نتوانسته به ظرافت، زیبایی شناسی و اجرای سینمایی قابل توجهی در پرداختن به موضوع های سیاسی اش دست پیدا کند و فیلم های اخیرش از نظر ساختار روایی، شخصیت پردازی و به ویژه بازیگری، دچار لغزش های اساسی اند و این ضعف ها متاسفانه در فیلم «لرد» هم دیده می شود. مشکل دیگر رسول اف، پراکندگی تماتیک فیلم های اوست. او عین مخملباف در فیلم هایی که در دوره آخر فیلمسازی اش در ایران ساخته، می خواهد همه مشکلات جامعه امروز ایران را در دل قصه فیلمش بگنجاند. از این رو در «لرد» با فیلمی مواجهیم که قرار است در مورد همه چیز از فساد اقتصادی و قدرت مافیای دولتی گرفته تا رشوه گیری ماموران پلیس، سرکوب اقلیت های مذهبی مثل بهایی ها و ممنوعیت مصرف مشروبات الکلی برای ما حرف بزند و قهرمان سرسخت آن که از اول تا آخر فیلم ژست آدم تلخ و عبوس را گرفته می خواهد با این موانع بجنگد و در برابر مشکلات سر خم نکند و به زانو درنیاید تا حماسه ای ایرانی به سبک فیلم های ضد مافیایی فرانچسکو رزی یا دامیانو دامیانی ساخته شود اما متاسفانه رسول اف با همه تلاشی که می کند، نمی تواند فضای باورپذیر و قابل قبولی بسازد و فیلمش در سطح باقی می ماند و به عمق شخصیت ضد قهرمانش راه نمی برد.

«تهران تابو» ساخته علی سوزنده که در بخش هفته منتقدین فستیوال کن به نمایش درآمد، انیمشن بلند و بسیار حرفه ای و خوش ساخت است که به سبک «والس با بشیر» با تکنیک روتوسکوپی یعنی نقاشی از روی بازیگران و لوکیشن های واقعی ساخته شده اما فیلم متاسفانه تصویری اغراق آمیز، تیره، چرک و به شدت کلیشه ای از تهران امروز و زندگی جاری در آن است. فیلمساز، تهران را فاحشه خانه ای بزرگ نشان می دهد، تهرانی که هیچ روزنه ای از روشنایی در آن نیست و همه غرق در فساد و تباهی اند. کاملا روشن است که فیلم بر موج این نوع فیلم های جشنواره پسند سوار است.

 

لطفاً نظر خود را اضافه کنید