همجنس گرایی، بیکاری و بحران اقتصادی اروپا، تم های غالبِ جشنوارۀ فیلم کن   

0

 

جشنواره فیلم کن ۶۸ هم تمام شد و داوران آن به ریاست برادران کوئن هم انتخاب های خود را کردند و به فیلم هایی جایزه دادند که بیشتر از بقیه سر زبان ها بود و تقریبا می شد برنده شدن آن را در یکی از بخش های جشنواره از پیش حدس زد. نخل طلای کن به ژاک ادیار رسید که به گمان من اصلا شایستۀ این جایزه نبود چرا که فیلم های بهتری بود که سزاوار دریافت این جایزه بود. جشنوارۀ کن بهتر بود که برای «پیامبر» یا «زنگار و استخوان»، به ادیار نخل طلا می داد اما «دیپن»(Dheepan)، نه تنها بهترین فیلم جشنوارۀ کن امسال نبود بلکه حتی در کارنامۀ ادیار هم فیلم متوسطی است. «دیپن»(نام شخصیت مرد اصلی فیلم)، روایت صاف و سرراستی از رابطۀ یک چریک ببرهای تامیل، یک زن جوان و یک دختربچه سری لانکایی است که با هویت قلابی و به صورت یک خانوادۀ مهاجر در حاشیه پاریس زندگی می کنند. آنها نه تنها جامعه شان را نمی شناسند بلکه حتی شناختی از یکدیگر هم ندارند. آنها از جنگ های داخلی سری لانکا گریخته اند اما ناخواسته وارد جنگ دیگری که بین گانگسترها و قاچاقچیان مواد مخدر در حاشیه پاریس در جریان است می شوند. فیلم با همه تلاشی که ادیار در ترسیم زندگی این سه نفر در محیطی بیگانه که زبان مهم ترین مشکل ارتباط آنها با دیگران است می شوند، موفق نیست چرا که نمی تواند به درستی آنها را به ما بشناساند. به جای این کار، بخش عظیمی از تلاش ادیار صرف نمایش خشونت ها و درگیری های بین گروه های گانگستری در حاشیه پاریس می شود. سکانس نفس گیر نهایی فیلم که مربوط به اوج این درگیری هاست، بیانگر قدرت ادیار در کارگردانی و ساختن فضایی پر از خشونت و ترس است اما نمای پایانی فیلم که این خانواده را دور از فرانسه و مثلاً در بهشت آرام انگلیس نشان می دهد، خیلی غیرواقعی و خوش باورانه است.

Dheepan

تقریبا هیچکس از انتخاب فیلم «پسر شائول» ساخته لاسلو نِمِس، کارگردان ۳۸ سالۀ مجاری، به عنوان برندۀ جایزۀ بزرگ جشنواره (گرند پرایز) تعجب نکرد. فیلمی که جایزۀ فیپرشی(فدراسیون جهانی مناقدان فیلم) را هم به دست آورد و بیشترین نقدهای مثبت را در طول جشنواره گرفت و بسیاری آن را شایسته دریافت نخل طلای کن امسال می دانستند. لاسلو نِمِس، دستیار بلاتار، سینماگر بزرگ مجاری بوده و تاثیر سبک تصویری بلاتار، پلان سکانس ها و حرکت های دوربین پیچیده اش در این اولین فیلم او به خوبی دیده می شود. «پسر شائول»، فیلمی است که از زاویه ای بسیار تازه و کمتر تجربه شده به پدیده هولوکاست و جنایت های نازی ها در اردوگاه مرگ آشویتس نگاه می کند. در تاریخ سینما شاید شب و مه آلن رنه و «شوا» ساختۀ کلود لانزمن (هر دو مستند) توانسته اند، ابعاد این جنایت سازمان یافته فاشیستی علیه بشریت را با استفاده از اسناد و تصاویر آرشیوی به جا مانده روایت کنند. این فیلم؛ از دید شائول، یکی از زندانیان عضو گروهی به نام ساندرکوماندو(به معنی نیمه قربانی، نیمه قاتل) که از طرف نیروهای آلمانی برای مراقبت از زندانیان یهودی و فرستادن آنها به اتاق های گاز و بعد آتش زدن جنازه های آنها به کار گماشته شده اند، روایت می شود. شائول که شاهد کشتار فجیع عده زیادی از مردان، زنان و کودکان یهودی در اتاق گاز است، می خواهد جنازه کودکی را که ادعا می کند پسر اوست، پنهانی و دور از دید ماموران آلمانی و طبق تشریفات مذهبی دین یهود دفن کند و برای این کار دنبال یک خاخام یهودی در میان زندانی ها می گردد. در تمام مدت، دوربین فیلمساز با شائول است و از او جدا نمی شود و همه اتفاق های هولناک را از دید او می بینیم.

son-of-saul-cannes-film-festival

به گفته گزا رورینگ (بازیگر نقش شائول) در کنفرانس مطبوعاتی فیلم، این افراد هم مثل بقیه زندانیان آشویتس، قربانی بودند اما  پریمو لوی که خود از اسرای آشویتس بود و به دست ارتش سرخ نجات یافت و خاطراتش را درباره آشویتس منتشر کرد،  این افراد همدست نازی ها بودند و بدون وجود آنها کار نازی ها پیش نمی رفت. به گفته رورینگ، از میان ۲۰ نفر از بازماندگان این گروه، خیلی از آنها هنوز در مورد کارشان با کسی حتی اعضای خانواده شان حرف نزده اند چرا که نگاه جامعه به آنها منفی است. هسته اصلی فیلم که در طول یک روز و نیم می گذرد، پیرامون تلاش جانکاه شائول برای دفن جنازۀ پسربچه است. تلاشی که در آن وضعیت که هزاران بدن لخت و لت و پار شدۀ زنان و مردان یهودی روی هم تلنبار شده و یا به شکل دلخراشی روی زمین کشیده شده و در نهایت طعمه شعله های آتش می شود، بیهوده به نظر می رسد. علاوه بر حرکت های دوربین و میزانسن پیچیده، صدای فیلم نیز هوشمندانه ساخته شده است. فیلم فاقد موسیقی است و در تمام مدت صدای سوختن هیزم ها در آتش، شلیک گلوله، فریادها و ناله های قربانیان از پشت دیوارهای اتاق گاز به گوش می رسد.

جایزه بهترین کارگردانی برای هوشائوشن، کارگردان برجسته تایوانی برای فیلم «آدمکش»، کمترین ادای احترام به نبوغ یک ذهن خلاق سینمایی بود. «آدمکش»، فیلمی نیست که بتوان با یک بار دیدن آن را دقیقاً فهمید، به ویژه دنبال کردن روایت از طریق زیرنویس ها با اسامی سخت چینی، کار را دشوارتر می کند. شائوشن با کمپوزیسیون ها، نورپردازی و رنگ های اعجاب انگیزش، ضیافت بصری چشم نوازی را تدارک دیده است. اثری کمال گرایانه که با دقت زیبایی شناختیِ مینی مالیستی خاصی ساخته شده و داستانِ بارها گفته شده سلسله تَنگ را از زاویه ای کاملا متفاوت بیان می کند. موسیقی فیلم نیز که ترکیبی از موسیقی چینی، عربی، ایرانی و ازبک است به اندازه تصاویر باشکوه آن سحرانگیز و زیباست.

Hou Hsiao-Hsien best director for the Assasin-008

از میان بازیگرهای مرد، خیلی ها پیش بینی می کردند که مایکل کین برای بازی در فیلم «جوانی» ساختۀ پائولو سورنتینو و مایکل فاسبیندر برای بازی در نقش مکبث، برندۀ نخل طلای بهترین بازیگر مرد باشند اما این جایزه در نهایت به بازیگر فرانسوی، ونسان لندون برای بازی رئالیستی و درخشان اش در فیلم «قانون بازار»، ساختۀ استفان بریزه تعلق گرفت.

هرچقدر جایزۀ بهترین بازیگر مرد برای ونسان لندون، منطقی و عادلانه بود، جایزه بهترین بازیگر زن که به طور مشترک به رونی مارا برای فیلم «کارول» و امانوئل برکو برای فیلم «شاه من» داده شد، بدترین انتخاب هیئت داوران کن بود. هیچ کدام از این دو بازیگر، بازی شان در حدی نبود که شایستۀ دریافت این جایزه باشند. بازی امانوئل برکو در «شاه من» که حقیقتاٌ افتضاح بود، پر از جیغ و داد و واکنش های اغراق آمیز. یکی از خبرنگاران از برادران کوئن پرسید که آیا جایزه بهترین بازیگر زن را به این دلیل که هر دو بازیگر زن، لزبین هستند بین آنها تقسیم کردید؟ آنها هم تکذیب کردند و گفتند معیارشان چنین نبود.

best-actress

واقعیت این است که جشنوارۀ کن در سال های اخیر توجه زیادی به فیلم هایی با درونمایۀ همجنس گرایی و دگرباشی و ارتباط های غیرمتعارف جنسی نشان داده است. فیلم «آبی گرم ترین رنگ هاست» ساختۀ عبدالطیف کشیش که نخل طلایی کن سال ۲۰۱۳ را به دست آورد، ماجرای عشق و رابطۀ جنسی بین دو دختر جوان فرانسوی بود که با صراحت تصویر شد. همینطور فیلم «غریبه ای در دریاچه» که جایزۀ بهترین کارگردانی در بخش نوعی نگاه را کسب کرد، تریلری جنایی بود که پیرامون ارتباط جنسی بین دو مرد شکل گرفته بود. امسال در بخش مسابقۀ اصلی، فیلم «کارول» ساخته تاد هینز(اقتباسی از رمان “قیمت نمک” نوشتۀ پاتریشیا های‌اسمیت) نیز چنین درونمایه ای داشت و به‌رابطه عاشقانه و همجنس خواهانۀ دو زن در سال های دهۀ پنجاه نیویورک می پرداخت. بازی کیت بلانشت در نقش زنی همجنس گرا و بی پروا، که در زمانه ای که همجنس گرایی یک تابوی بزرگ در جامعه آمریکا محسوب می شد، تسلیم شرایط نمی شود، تحسین برانگیز است. فیلمساز فضای نیویورک دهه پنجاه را خیلی خوب ساخته بود. با این حال«کارول» صرف نظر از این جنبه ها، نه تنها از نظر درونمایه، حرف تازه ای برای گفتن نداشت بلکه از نظر فرم و ساختار سینمایی نیز بسیار کلاسیک و برای جشنواره ای مثل کن که به دنبال کشف بیان های تازه و رادیکال سینمایی است، خیلی کهنه و محافظه کارانه بود.

Carol

فیلم دیگری هم در بخش مسابقه رسمی بود به نام «مارگریت و ژولین» ساختۀ والری دونزلی که به ماجرای واقعی و تاریخی عشق ممنوع بین یک خواهر و برادر اریستوکرات در فرانسۀ قرن هفدهم می پرداخت. ارتباط جنسی با محارم تقریبا در همۀ ادیان نفی شده و دنیای مدرن هم با آن کنار آمده و آن را به عنوان یک قانون پذیرفته است و کمتر متفکر یا فیلسوف یا روشنفکر مدرنی را می شناسم که آن را زیر سوال برده باشد. در سینما هم زنا با محارم به صورت پنهان و آشکار موضوع خیلی از فیلم ها از «لعنت شدگان» ویسکونتی تا «همچون در یک آینه» اینگمار برگمن و «رویا بین ها» (دریمرز) برتولوچی بوده است. اما «مارگریت و ژولین» در قالب یک افسانۀ پریان مدرن، تلاشی عبث و شرم آور برای ایجاد همدردی با قربانیان عشقی ممنوع و تراژیک بود که از زبان کودکان روایت می شد. فیلم به رغم زرق و برق و شکوه ظاهری اش، نتوانست نظر کسی را جلب کند.

مارگریت و ژولین

توجه به همجنس گرایی و دگرباشی، در بخش فیلم های کوتاه(سینه فونداسیون) هم چشمگیر بود. فیلم کوتاه «ملکه های گمشده» ساختۀ ایگناسیو یوریسیک مریلان از شیلی که جایزه دوم بخش سینه فونداسیون را دریافت کرد، ماجرای پسر همجنس گرایی است که یک شب به همراه دوستان همجنس گرایش به وسیله پلیس دستگیر شده و قرار است خبر دستگیری آنها از تلویزیون پخش شود و این مسئله باعث تشویش و نگرانی خاطر او شده چرا که می تواند موقعیت او و خانواده اش را به خطر اندازد. فیلم «ویکتور» نیز که برندۀ جایزۀ سوم سینه فونداسیون شد، داستان یک جوان ترنسکشوال است که بدن زنانه ای دارد و با هویت جنسی اش در چالش است.

نمایش بیکاری، فقر، فشار اقتصادی و مهاجرت، یکی دیگر از تم های غالب فیلم های این دوره از جشنواره کن بود. سینماگران اروپایی، امسال در فیلم هایشان توجه زیادی به بحران اقتصادی اروپا و تاثیر آن بر زندگی طبقات محروم و اقشار کم درآمد و نیز مهاجرت نشان دادند. این موضوع ها به شکل های مختلفی در فیلم های «قانون بازار»، «من یک سرباز هستم» ساختۀ لورن لاریویر، «گنج»، ساختۀ کورنلیو پورومبوی(از رومانی) و «دیپن» ساخته ژاک اودیار(برنده نخل طلای کن) بازتاب یافته بود.

فیلم «من یک سرباز هستم» (I Am a Soldier) نخستین ساخته لورن لاریویر، داستان ساندرین، یک دختر جوان فرانسوی است که دربدر دنبال کار می گردد اما با همه قابلیت هایی که دارد موفق نمی شود و در نتیجه نمی تواند به طور مستقل در خانه اجاره ای اش زندگی کند و به ناچار به خانه مادرش پناه می برد اما می بیند که خواهر و شوهر خواهرش نیز از روی جبر در آنجا زندگی می کنند. مادرش نیز فروشنده یک سوپرمارکت است اما او هم در آنجا از سوی مافوقش تحقیر می شود. ساندرین، دایی ای دارد که در کار خرید و فروش سگ های قاچاقی است که از اروپای شرقی به فرانسه آورده می شود. ساندرین که از سربار بودن در خانه مادرش، احساس حقارت و شکست می کند به ناچار پیشنهاد دایی اش برای کار در سگ دانی را قبول می کند. کاری که به رغم درآمد نسبتا خوبش، عواقب خطرناکی برایش دارد. رویکرد تجربی و شاعرانه فیلم، به درستی آن را در بخش نوعی نگاه قرار داده بود.

I am a soldier

در فیلم «قانون بازار»(La Loi Du Marche) ساخته استفان بریزه با تاثیر ویرانگر بیکاری بر زندگی یک خانواده کارگری فرانسوی مواجه ایم. از این نظر «قانون بازار» فیلمی است که طنینی  به شدت معاصر دارد. فیلمی ساده اما تکان دهنده دربارۀ نان روزانه ما. کارگر فرانسوی بیکاری که همه درها را به روی خود بسته می بیند، وقتی به عنوان مامور نظارت در یک فروشگاه به کار مشغول می شود نمی تواند شاهد بازجویی و مجازات کسانی باشد که برای ادامه زندگی روزمره شان از فروشگاه دزدی می کنند. بازی رئالیستی ونسان لندون در نقش این کارگر(برنده نخل طلای بهترین بازیگر مرد)، در تناسب با بازی نابازیگران دیگر فیلم است. تاثیر رئالیسم اجتماعی و فیلم های کارگری کن لوچ و برادران داردن بر آن آشکار است. بیکاری و فقر می تواند موضوع تکان دهنده ترین و دراماتیک ترین فیلم ها باشد و برای این کار به ابزار پیچیده نیاز نیست بلکه تنها همدردی با سوژه و شخصیت دردمند فیلم لازم است و این همدردی باید در تک تک عوامل فیلم باشد، از نویسنده و کارگردان گرفته تا فیلمبردار و مهمتر از همه بازیگر. فیلم استفان بریزه با این حس ساخته شده است.

قانون بازار

فیلم «گنج»، ساختۀ کورنلیو پورومبویو از رومانی، اثری تمثیلی و طنزآمیز از وضعیت اقتصادی امروز کشورهای اروپای شرقی و میراث به جا مانده از دوران سوسیالیسم است. پورمبویو، نام آشنایی برای تماشاگران جشنوارۀ کن است. او از نسل سینماگران جوان و موج نویی رومانی است که در سال ۲۰۰۶ دوربین طلایی کن را به خاطر فیلم «شرق بخارست» دریافت کرد. فیلم «پلیس، صفت» او هم در سال ۲۰۰۹ برنده جایزه ویژه هیئت داوران بخش نوعی نگاه در کن شد.

ganj

در فیلم «گنج»، کوستی، کارمند یک شرکت معاملات ملکی است که هر شب برای پسر شش ساله اش قصه رابین هود را می خواند. یک شب همسایۀ بیکار و بی پولش، آدرین به سراغش می آید و از او می خواهد که با هم به سراغ گنجی بروند که پدربزرگش سال ها قبل در دوران کمونیسم در حیاط خانه اش دفن کرده. پیدا کردن صندوقچه ای قدیمی(با دستگاه گنج یاب) که حاوی اوراق بهادار شرکت مرسدس بنز است و کندن زمین حیاط قدیمی، تمثیلی از کندوکاو و جستجو در تاریخ گذشته رومانی و میراث به جا مانده برای فرزندان کمونیسم است. کورنلیو پورومبویو، به شکل بسیار ظریفی، فانتزی و رئالیسم را به هم می آمیزد و داستان تمثیلی اش را با رویکردی مینی مالیستی روایت می کند.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید