در حاشیۀ جشنوارۀ فیلم فجر

0

فیلم دیدن در جشنواره‌ها ذوق و شوق خاصی دارد: کشف فیلم‌های جدید، دیدن فیلم در محیطی که اغلب تماشاگران فیلم‌دوست حرفه‌ای یا علاقه‌مند جدی به سینما هستند و دیدن هنرمندان و فیلمسازان از نزدیک. تجربۀ جشنواره‌های مختلفی از جمله ادینبورو، استانبول، کارلوی واری، سارایوو، لندن، دبی، ابوظبی و غیره را داشتم، ولی تا به حال به جشنواره فجر نرفته بودم. در تماسی با مجله فیلم، آقای مهرابی مدیر مجله گفتند که اگر قصد سفر به ایران دارم، می‌توانند بلیت‌های جشنواره را برایم تهیه کنند. با چنین پیشنهاد سخاوتمندانه‌ای دیگر نمی‌شد نرفت و با دیدن پدر و مادر هم، می‌شد با یک تیر، دو نشان زد. خانم رخشان بنی‌اعتماد هم که از آمدن‌ام به تهران خبر دار شدند، تعدادی از بلیت‌های جشنواره را برایم فرستادند. به دلیل گرفتاری‌های کاری، اقامتم در تهران فقط چهار پنج روز طول کشید.

ساعت سه بعد از ظهر، از فرودگاه به خانه رسیدم و ساعت شش بعد از ظهر جلوی سینما آفریقا (آتلانتیک سابق) بودم. اولین فیلمی که دیدم، ابوزینب بود، دربارۀ مقاومت فلسطینی‌ها؛ تنها بیست دقیقه‌اش را توانستم تحمل کنم. وقتی که فیلمسازان فلسطینی، هانی ابو اسعد، الیا سلیمان و رحیم مشراوی، شاهکار پس از شاهکار می‌آفرینند، چه اصراری است که فیلمسازان ایرانی فیلم‌های درجه دو و ضعیف دربارۀ فلسطین، آن هم به زبان عربی بسازند؟!

فیلم بعدی، مرگ ماهی اثر روح‌الله حجازی بود. بعد از تجربۀ فیلم اول، یک صندلی نزدیک به درب خروج را انتخاب کردم که در صورت نیاز، سالن را راحت ترک کنم. با وجود اینکه سالن تا صندلی آخر پر بود، باز هم مردم مرتب وارد سالن می‌شدند. بعضی مجهز به چراغ قوه، از چپ و راست نورها را روی صندلی‌ها می‌انداختند تا بلکه صندلی خالی گیر بیاورند. بسیاری روی زمین نشسته یا سرپا ایستاده بودند. در سالن  باز مانده بود و فقط پردۀ سیاهی مانع آمدن نور سالن انتظار به داخل سالن سینما شده بود. هربار که شخص جدیدی وارد سالن می‌شد، پرده کنار رفته و نور به داخل سرایت می‌کرد. چون من نزدیک‌ترین شخص به درب ورودی بودم، هربار مردم از من می‌خواستند که پرده را ببندم. پس از ده پانزده بار ایستادن و پرده بستن، از خیر صندلی‌ام گذشتم و رفتم گوشه‌ای بقیۀ فیلم را ایستاده نگاه کردم. فیلم پرستاره‌ای بود با بازی‌های خوب و فیلمبرداری تحسین‌‌برانگیز محمود کلاری؛ ولی به نظر من فیلمنامه‌اش یک اشکال کلی داشت. پس از اتمام فیلم، هنگام خروج از سالن یک نفر صدایم کرد؛ برگشتم و دیدم که فیلمساز جوان امید عبداللهی است که در جشنواره ابوظبی باهم آشنا شدیم. دیدن یک دوست همیشه مایۀ خوشحالی است.

پس از خروج دوباره برای فیلم بعدی، دوران عاشقی، سعی کردم که از ازدحام جمعیت گذشته و وارد سالن سینما بشوم. دیدم که سیروس الوند در میان جمعیت دارد له می‌شود! او از خیر دیدن فیلم گذشت و با زحمت خودش را از آن شلوغی بیرون کشید. این بار رفتم به بالکن که امیدوار بودم آرام‌تر از پایین باشد. دیدم که بعضی با بچۀ قنداقی و کالسکه به دست آمده‌اند! تا فیلم شروع شد، موبایل‌ها به کار افتادند و اگر هم کسی موبایل دست‌اش نبود، دائم با بغلی‌اش پچ‌پچ می‌کرد! به هرحال، با هر مشقتی فیلم را تماشا کردم. فیلمی خوش‌ساخت بود با بازی‌های خوب لیلا حاتمی و شهاب حسینی.

روز بعد با رخشان بنی‌اعتماد قرار ملاقات داشتم. در آن ترافیک تهران سه ساعت طول کشید تا برسد و وقت بسیار کمی برای حرف زدن داشتیم، چون هردو قصد دیدن فیلم داشتیم. من به تماشای فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ رفتم. یکی از متفاوت‌ترین فیلم‌های ایرانی بود که در چند سال اخیر دیده‌ام، با سبک فیلم‌های اروپایی دهۀ شصت و هفتاد و فکر می‌کنم که در جشنواره‌های خارجی موفقیت‌های زیادی کسب کند. لوکیشن‌های فیلم در رشت و بندر انزلی  است و موسیقی نوستالژیک کریستف رضاعی (که نقش کوتاهی هم در فیلم دارد) حال‌وهوای به‌خصوصی به فیلم داده.

روز بعد، از طرف نیکی کریمی برای دیدن فیلم تازه‌اش، شیفت شب، به برج میلاد دعوت شدم. سالن نمایش فیلم‌ها، مجاور برج میلاد است و نمایش‌ها در این محل خاص دست‌اندرکاران سینما، از فیلمسازان و هنرمندان تا منتقدان و خبرنگاران و مهمان‌های مخصوص است. چهره‌های آشنا زیاد دیدم: مسعود رایگان، مهتاب کرامتی، سروش صحت، همایون ارشادی و بسیاری دیگر از هنرمندان. با همایون اسعدیان که از دبی آشنایی دارم، خوش‌وبشی کردم. ساعد سهیلی، هنرپیشۀ جوان فیلم چند متر مکعب عشق چپ و راست با دوستدارانش سلفی می‌گرفت. امیر حسین آرمان که در شیفت شب یکی از نقش‌های مکمل را دارد، زودتر از باقی عوامل فیلم حضور یافته بود و عکاس‌ها هم محاصره‌اش کرده بودند. چند دقیقه به شروع فیلم مانده بود، نیکی کریمی همراه با لیلا زارع و هایده صفی‌یاری وارد شدند؛ ما هم داخل سالن که پر شده بود، رفتیم و نشستیم به انتظار فیلم. سازندگان فیلم روی صحنه رفتند و پس از سخنانی کوتاه، صحنه را ترک کرده و فیلم شروع شد. امیدوار بودم که در چنین محیطی دیگر خیالم از موبایل و پچ‌پچ کردن راحت باشد، ولی از این خبرها نبود و در میان صحبت مداوم اطرافیان به زحمت می‌شد روی فیلم تمرکز کرد. بدتر از این، در یکی دو صحنه عده‌ای به تمسخر دست زدند. این هم از فرهنگ شاخص سینماگران ما! نقد جداگانه‌ای بر فیلم خواهم نوشت.

برای شب آخر اقامتم در تهران، برنامۀ دیدن سه فیلم پیاپی را داشتم. آن روز از صبح باران می‌بارید. یکی دو ساعت مانده به شروع فیلم اول، به آژانس‌ها برای تاکسی زنگ زدم ولی هیچکدام ماشین در اختیار نداشتند! پیاده می‌رفتم به یک میدان اصلی نزدیک به خانه‌مان که معمولآ تاکسی زیاد است. تا می‌گفتم مقصدم میدان ولی عصر است، انگار جن گرفته‌اند و هیچکدام، با اینکه حاضربودم تاکسی را دربست بگیرم، حاضر به رساندن‌ام نمی‌شدند. می‌گفتند که با این باران، ترافیک “قفل است” و دست‌کم دو ساعت در ترافیک گیر خواهند افتاد. پس از مدتی سر و کله زدن بی‌فایده، از خیر دیدن فیلم‌ها گذشتم و برای من جشنواره فجر به پایان رسید.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید