فیلم های گرم و سرد جشنواره فیلم فجر

0

کوچهٔ بینام (ساختهٔ هاتف علیمردانی):

کوچهٔ بی‌نام از فیلم‌های قصه‌گویِ جشنواره و دومین فیلمِ خوبِ کارگردان جوان و خوش‌فکر بعد از بهخاطر پونه است. در فضای سنتی و شلوغِ‌ خانه‌ و خانواده‌، قصه خیلی خوب از کار درآمده است. نقش‌ها شخصیت‌پردازی ‌شده‌اند و تیپ نیستند، هرچند قدرت پرداخت همهٔ آن‌ها یکسان نیست. ضعیف‌ترین شخصیتِ فیلم نقشی است که امیر آقایی آن را بازی می‌کند که با آن گریم اصلاً برای این نقش مناسب نیست، شاید اگر ریش نداشت و کمی جوان‌تر به‌نظر می‌رسید بهتر بود، اما به‌عنوان معشوقِ متأهلِ نقشی که باران کوثری آن را بازی می‌کند، نمی‌تواند باورپذیر باشد. کاراکتر باران کوثری اما خوب است، با یک بازی درجه ‌یک. معلوم است که او مثل نقش‌‌اش در خونبازی برای ایفای این نقش هم تحقیق کرده و توانسته تا اندازهٔ زیادی به یک دختر جوان جنوب‌شهری نزدیک شود. فرشته صدرعرفایی که دیگر حرف ندارد، در نقش یک‌ مادرِ مذهبی و خانم‌جلسه‌ای. بدون ذره‌ای شعارزدگی و کاملاً به‌اندازه از پسِ نقشِ خودش برآمده است. اما پایانِ فیلم بازیِ خوبِ فرهاد اصلانی را هدر می‌دهد. پایان فیلم ربطی به یک داستان رئال ندارد و از هیچ منطق دیگری هم برخوردار نیست.

2-1-2015110122040

من دیهگو مارادونا هستم (بهرام توکلی):

یک فیلم خوب دیگر از کارگردانِ فیلم اینجا بدون من. کسی باور نمی‌کرد بهرام توکلی که در فیلم‌های قبلی‌اش سراغ تلخ‌ترین ماجراها رفته بود، حالا بتواند به این خوبی از پس یک کمدی به سبک وودی آلن بربیاید. یک فیلم جذاب برای مخاطب عام و خاص. درگیری خانوادگی و طبقاتی. شخصیت‌های فیلمِ جدید توکلی باز هم به مشکلات روحی دچار هستند، با این تفاوت که این‌بار کارگردان با رویکرد طنز به سراغ آن‌ها رفته است. گلاب آدینه و هومن سیدی بهترین بازی‌های خود را در این فیلم ارائه داده‌اند.

عصر یخبندان (مصطفی کیایی):

 موضوعِ فیلم واحد و منسجم است اما لحنِ یک‌دستی ندارد. گاهی در تلخ‌ترین لحظه ناگهان  یک دیالوگ طنز رو می‌کند که اصلاً با فضای فیلم هم‌خوانی ندارد.  آغازِ فیلم کنجکاویِ تماشاگر را برمی‌انگیزاند، مانندِ خط ویژه سرگرم‌کننده و جذاب است، اما زیادی طولانی شده است. در بسیاری از صحنه‌ها بزرگ‌نمایی صورت گرفته که باتوجه به داستانِ رئال و فیلمی که طنز نیست، این موضوع جایی ندارد. اصلی‌ترین مشکلِ فیلم در طولانی بودن آن است. تماشاگران در چندین سکانس انتظار داشتند فیلم تمام شود، حتی شروع کردند به تشویق کردن اما فیلم دوباره ادامه پیدا کرد. اصلاً خوب نیست وقتی که کارگردان از فلاش‌بک استفاده کرده، به سبک فیلم‌هایِ دههٔ شصت بنویسد: چند ماه بعد! بازی آنا نعمتی خیلی بد است، با توجه به این‌که نامزدش را از دست داده اما بی‌خیال است نه گریه می‌کند و نه می‌تواند یک قطره اشک بریزد! اما ژاله صامتی باوجود نقش کوتاهی که دارد درخشان ظاهر شده است. سحر دولتشاهی نقش سختی دارد و خوب از عهدهٔ آن برآمده است. مهتاب کرامتی هم اصیل و قدرتمند بازی می‌کند.

2061-430044689

شیفت شب (نیکی کریمی):

شیفت شب قطعاً از فیلم‌های قبلیِ نیکی کریمی بهتر است. آغازِ گرمی دارد. سوژه تازه است. شخصیت زنِ فیلم با بیشتر فیلم‌های ایرانی تفاوت دارد. مستأصل نیست و در نهایتِ درماندگی روی پای خودش می‌ایستد تا زندگی‌اش را نگه دارد. اما هر‌قدر به شخصیت زن فیلم خوب پرداخته شده، از مرد قصه چیزی نمی‌دانیم. با یک مرد عصبی و بی‌منطق و نامهربان طرف هستیم که کارگردان می‌خواهد بگوید آدم بدی نیست و تحت‌فشار اقتصادی این‌طور شده اما اصلاً واکنش‌های قابل‌باوری ندارد. دریغ از یک دیالوگ با دختر کوچکش و بدتر از همه پایان خیلی بد فیلم که مرد قصه برای گذرانِ زندگی‌اش تفنگ‌ساچمه‌ای خریده و برای کمک به شهرداری موش می‌کشد! تمام تلخی و درد واقعی قصه را نابود می‌کند و تماشاگر را ناامید. بازی لیلا زارع خوب است. محمدرضا فروتن در سکانسِ ‌درگیری با همسرش درخشان ظاهر شده و امیر آقایی بازی خیلی بهتری نسبت به کوچهٔ بینام دارد.

شکاف (کیارش اسدیزاده):

نمی‌تواند انکار کند که تحت‌تاثیر فیلم جدایی اصغر فرهادی بوده است. از چهره‌پردازیِ پارسا پیروزفر که شبیه به پیمان معادی است تا صحنه‌های دادگاه، پنهان‌کاری‌ها و دروغ‌ها و صحنهٔ درگیریِ بیمارستان همه تحت‌تأثیر شاهکار فرهادی است. سوژهٔ فیلم خوب است و چندین سکانس نفس‌گیر دارد. سکانس درگیریِ بابک حمیدیان با سحر دولتشاهی درخشان است. بابک حمیدیان بازیِ کم‌نظیری ارائه می‌دهد اما بازیِ پارسا پیروزفر و هانیه توسلی در این فیلم اصلاً به چشم نمی‌آید. فیلم پایان خوبی ندارد. مردنِ آن بچه هیچ کمکی به قصه نمی‌کند و فقط فیلم را شعاری می‌کند، یعنی اِی پدر و مادرها عاقبت دعوا کردن و طلاق، غافل‌شدن از بچه است. فیلم به یک ویرایش و تدوین اساسی نیاز دارد.

تگرگ و آفتاب (رضا کریمی):

یک فیلم یخ، سرد و سردرگم. فیلم با موضوع دفاع مقدس ساخته شده اما فکر می‌کنید براساس چه قصه‌ای؟! قصهٔ داش آکل صادق هدایت! کارگردان حتی در تیتراژ اسم هدایت را آورده اما چیزی از نارضایتی مخاطبان کم نشده است. بازی‌هایِ تصنعی و هدردادنِ یک قصهٔ تصویریِ خوب، از این بدتر نمی‌شود. کارگردان هیچ زحمت خاصی برای فیلم نکشیده است. تعدادی بازیگر با بازی‌هایِ خیلی بد را دور هم جمع کرده و قصهٔ صادق هدایت را به آن‌ها داده تا آن را از بین ببرند! کلاً در این فیلم خانه از پای‌بست ویران است.

بهمن (مرتضی فرشباف):

فیلم فقط یک فاطمه معتمدآریای مثل همیشه درخشان دارد که برای دریافت جایزهٔ سیمرغ بهترین بازیگر زن هم کاندید شد. همین و تنها همین. اگر همین را هم نداشت، تحملِ بیشتر از چند دقیقه تماشای آن سخت بود. نه قصه‌ای، نه حرفی، نه تکنیکی، فقط برف و برف و برف. انگار قحطی برف در تهران، کارگردان را دچار برف‌زدگی کرده است! بعد از فیلم همه حس می‌کردند دارد برف می‌بارد! بس که نمایش بارش برف در فیلم اغراق شده و مکرر و اضافی بود. کارگردان حتی این‌قدر سلیقه نداشته که از حضور احمد حامد، همسر معتمدآریا در فیلم استفادهٔ مثبت کند! یعنی اگر به‌جای همسر واقعی معتمدآریا هر بازیگری دیگری در فیلم بود، هیچ تفاوتی احساس نمی‌شد. معلوم نیست چرا کارگردان‌ها بدون حتی یک فیلم‌نامهٔ یک پاراگرافی سر صحنهٔ فیلم‌برداری حاضر می‌شوند!

erafatezehnekhatarnakeman1

اعترافات ذهن خطرناک من (هومن سیدی):

در ژانر خودش کم‌وکاستیِ چندانی ندارد. یک فیلم ماورایی با کاراکترهایی عجیب ‌و غریب. پر از خشونت. ممکن است حوصلهٔ خیلی‌ها را سر ببرد، اما کارگردانیِ قدرتمندی دارد. سیامک صفری یک‌تنه بار سختیِ فیلم را به‌دوش می‌کشد. نقش او از سخت‌ترین نقش های تاریخ سینمای ایران است اما نتیجه، دلنشین از کار درنیامده است. فیلم چیزی کم دارد که مربوط به قصه است، قصه‌ای که فیلمِ قبلیِ سیدی یعنی سیزده به‌خوبی از آن برخوردار است. با این‌همه این فیلم در کارنامهٔ کاریِ هومن سیدی تجربه‌ای تازه و جسورانه است.

آزادی مشروط (حسین مهکام):

فیلمی از حسین مهکام، فیلم‌نامه‌نویسِ متوسطی که اولین فیلمِ خودش را کارگردانی کرده است. یک فیلم خیلی بد، بی‌سَر و تَه و سردستی. مثل تله‌فیلم‌هایِ سفارشیِ صداوسیما، بدون حتی یک بازی خوب. فیلم آن‌قدر بد است که هنگامه قاضیانی هم با آن‌ همه استعداد نتوانسته حتی یک لحظهٔ درخشان در آن خلق کند. قصهٔ یک نوجوان که چون پدر و مادرش از هم جدا شدند و مادرش قصد ازدواج دارد، چشم همکلاسی‌اش را پاره می‌کند! همین! اصلاً هم دنبال قصه را نمی‌گیرد و دَر جا می‌زند و در اوج‌ و فرود و پایان‌بندیِ قصه به بن‌بست می‌رسد.

نزدیک‌تر (مصطفی احمدی):

فیلم قصه دارد. یعنی می‌خواهد قصه داشته باشد. تا یک‌جاهایی خوب قصه را تعریف می‌کند. مخاطب را کنجکاو می‌کند. بعد یک‌دفعه همهٔ مشکلات مثل فیلم هندی حل می‌شود. قصهٔ مرد جوانی که معتاد شده و خانواده‌اش را ترک کرده و حالا بعد از سال‌ها متحول شده و به آغوش خانواده بازمی‌گردد. خواهر و برادرش او را پس می‌زنند ولی در یک سکانسِ آشِ ‌پشتِ‌پاخوران همه‌چیز را فراموش می‌کنند! قصهٔ فیلم نه تعلیق دارد، نه سوژه و نه پرداختِ بکر و تازه‌ و همه‌چیز در نطفه خاموش می‌شود.

دو (سهیلا گلستانی):

این فیلم هم مثل فیلم بهمن، فقط به‌خاطر بازیگرِ زنِ نقش اول می‌شد تا آخرش را تماشا کرد. مهتاب نصیرپور با آن بازیِ درخشان و آن نگاه‌هایِ گیرا و غم‌انگیز که تنها از پس خودش برمی‌آید، اما فیلم فقط همین را داشت. فقط مهتاب نصیرپور را داشت. حتی پرویز پرستویی مثل تمام این سال‌ها اُفت کرده و تکراری و ضعیف ظاهر شده است. قصهٔ فیلم گنگ است، روابط مشخص نیست، حتی نسبت‌ها معین نیست. پایان فیلم تنها یک موش می‌بینیم که خنده‌دار است! آدم فکر می‌کند زنِ توی فیلم به موش تبدیل شده است! مسخ کافکا؟! بهتر نبود گلستانی فعلاً می‌گذاشت کارنامهٔ بازیگری‌اش دو رقمی بشود، بعد سراغ تجربهٔ دیگری برود؟!

احتمال باران اسیدی (بهتاش صناعیها):

از آن فیلم‌هایِ خوبی که به این جشنواره نمی‌آمد. از آن فیلم‌ها که حال آدم را خوب می‌کند. شمس لنگرودی که شاعر خوبی است، نشان داد که می‌تواند بازیگر خیلی خوبی هم باشد. از پس یک نقشِ سخت برآمده است. یک پیرمرد بازنشستهٔ تنها در انتظارِ این‌که بداند خانهٔ دوست کجاست؟!. غافل از این‌که دوستانِ بهتری از دوستِ سی‌سال قبلِ خود پیدا کرده است. یک سوژهٔ تازه، پرداختِ ساده و بی‌ادعا که نتیجه‌اش دلنشین شده است.

752475

در دنیای تو ساعت چند است؟ (صفی یزدانیان):

از نظر من بهترین فیلم جشنوارهٔ امسال. یک شاعرانهٔ قدرتمند. یک عاشقانهٔ بی‌بدیل. یک فضای مالیخولیاییِ لطیف با دیالوگ‌هایی که روی جمله‌به‌جملهٔ آن کار شده است. این فیلم، خستگیِ ناشی از یک‌نواختیِ دیگر فیلم‌هایِ جشنواره را از بین می‌برد. فضاسازیِ شهر رشت عالی است. موسیقیِ کریستف رضاعی و تلفیق موسیقیِ کلاسیک فرانسه و گیلکی حرف ندارد. همهٔ این‌ها به اضافهٔ بازیِ ‌بدونِ اشکالِ علی مصفا و ایفای نقش صحیح لیلا حاتمی، به ‌اضافهٔ بخشِ هیجان‌انگیزِ فیلم یعنی بازیِ زری خوشکام(زهرا حاتمی) بعد از سال‌ها آن‌هم بسیار شیرین و طنزآمیز. فیلم از آن آثار نوستالژیک است که ادای نوستالژیک بودن را درنمی‌آورد، بلکه دغدغهٔ اصلیِ کارگردان است. عنوان فیلم در این بلبشوی اسامیِ بی‌معنا و دم‌ِدستی، شگفت‌آور است. کارگردان عنوانِ فیلم را از دیالوگی در رمان پاییز پدرسالار گابریل گارسیا مارکز انتخاب کرده است و چه‌قدر با مضمونِ فیلم هماهنگ است. اولین فیلم صفی یزدانیان در بخش هنر و تجربه و نگاه نو نمایش داده شد، اما هیأت داوران مانند تیم خوبِ هیأت داورانِ بخش سودای سیمرغ، حرفه‌ای نبودند و برای همین فیلم را نادیده گرفتند و به کاندید کردن آن اکتفا کردند. البته اهمیتی هم ندارد. چون فیلم مورد توجه همهٔ اهالی سینما و منتقدان قرار گرفت و حتی مسعود فراستی که جز یکی دو مورد از هیچ فیلم دیگری در این جشنواره خوشش نیامده بود، دربارهٔ فیلم نوشت: تنها فیلم جشنواره است که وقتی از سینما بیرون می‌آییم  ـ‌‌‌‌به‌ویژه که باران هم نم‌نم می‌بارد ‌‌ـ‌‌‌ حال‌مان خوب می‌شود و حس نرم انسانی‌ای داریم. این، اولین فیلمِ نوستالژیکِ زنده ـ‌‌‌نه مرده ‌ـ ‌‌‌و عاشقانهٔ سینمای پس از انقلاب است».

پدر آن دیگری (یدالله صمدی):

هر‌قدر فیلمِ تگرگ و آفتاب اقتباس بدی بود، این فیلم اقتباس خوبی از کتاب پدر آن دیگری نوشتهٔ پری‌نوش صنیعی است. یک فیلم خانوادگی و سرگرم کننده. با یک تیمِ بازیگریِ حرفه‌ای. البته هنگامه قاضیانی به‌خصوص وقتی برای گم‌شدن بچه‌اش ضجه می‌زند، از همه بهتر ظاهر شده است. فیلم یک قصهٔ سرراست دارد و مخاطب را اذیت نمی‌کند، فقط زیادی طولانی شده است. اگر سکانس‌هایی از آن حذف شود، فیلمِ استانداردِ سرگرم‌کننده‌ای است. گریمِ بدِ حسین یاری و بازی‌تصنعی‌اش از نقاظ ضعف بزرگ فیلم است.

جزیرهٔ رنگین (خسرو سینایی):

دیگر عادت کرده‌ایم که کارگردان‌هایِ فیلم‌هایِ خوب، فیلم‌هایِ خیلی‌ خیلی بد بسازند! برای همین تعجب نکردیم که کارگردانِ عروس آتش، چنین فاجعه‌ای را کارگردانی کرده است. یک فیلمِ مستدگونه، سفارشی، شعارزده و بدون هیچ خلاقیتی، با بازی‌های آزاردهنده. از بدترین فیلم‌هایِ جشنوارهٔ امسال که خوشبختانه در بخش خارج از مسابقه نمایش داده شد!

لطفاً نظر خود را اضافه کنید