“نیاز دارم توجه مردم را به خودم جلب کنم”

0

گفت‌وگوی آرام سارویان با والتر مَتائو

والتر مَتائو بازیگر تئاتر، تلویزیون و سینما، اول اکتبر ۱۹۲۰ به دنیا آمد و اول جولای سال ۲۰۰۰ در سن هشتاد سالگی درگذشت. او در جنگ جهانی دوم در نیروی هوایی ارتش آمریکا در انگلستان خدمت کرد و مدتی هم در  اسکادرانی هم‌قطار جیمز استوارت بود. او پس از جنگ به بازیگری علاقه پیدا کرد و در کلاس ‌بازیگری اروین پیسکاتور شرکت کرد. او همیشه به شوخی می‌گفت، اولین بار که به روی صحنه رفتم در نقش یک آدم بی‌خانمان ظاهر شدم. یکی از منتقدان درباره او گفته بود “همه مثل بازیگرانی بودند که گریم شده باشند، ولی متائو مثل یک آدم بی‌خانمان بود.” او در سال ۱۹۶۲ جایزۀ “تونی” را برای بهترین بازیگر نقش اول دریافت کرد.

متائو از ابتدای دهۀ ۱۹۵۰ در کنار کار تئاتر بر صحنه‌های برادوی، در تعداد زیادی فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی هم بازی کرد اما بخت زیادی در سینما پیدا نکرد و همواره نقش‌‌های فرعی به او محول می‌شد. در همۀ این سال‌ها هم نقش‌هایی که بازی کرد بیشتر از نوع نقش‌های جدی و دراماتیک بود و کاری در زمینۀ کمدی انجام نداد تا این‌که سال ۱۹۶۵ نیل سایمون، نمایشنامه‌نویس معروف آمریکایی که تخصصی در کمدی داشت، او را برای بازی در نقش اُسکار مَدیسون در نمایش‌نامۀ “زوج ناجور” برگزید. متائو در این نمایش‌نامه در کنار آرت کارنی (در نقش فلیکس آنگار) بازی کرد. نقشی که سه سال بعد در نسخۀ سینمایی این اثر برعهدۀ جک لمون گذاشته شد. با این‌که دو سال پیش از آن هم متائو در کنار لمون در فیلم “بیسکوییت شانسی” به کارگردانی بیلی وایلدر بازی کرده و اسکار نقش دوم را هم برده بود، ولی با “زوج ناجور” بود که این دو یک زوج موفق و محبوب شدند و تا آخر عمر فیلم‌های زیادی در کنار هم بازی کردند.

متائو دو بار ازدواج کرد: بار اول با گریس جرالدین جانسون، از ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۸ که حاصل آن دو فرزند بود، و بار دوم از ۱۹۵۹ تا آخر عمر با کارول مارکوس بود که از او نیز یک پسر دارد به نام چارلی متائو که بازیگر و کارگردان سینما و تلویزیون است. خانم کارول مارکوس که خود بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون بود، ابتدا با ویلیام سارویان ازدواج کرده بود و پسری از او داشت به نام آرام سارویان که او هم‌چون پدر به ادبیات پرداخته است و از شاعران و نویسندگان نا‌مدار نسل خودش به شمار می‌رود. با ازدواج دوم، آرام که آن زمان ۱۵-۱۶ سال بیشتر نداشت، شد پسرخواندۀ والتر مَتائو، با وجود این‌که همیشه با پدرش زندگی می‌کرد.

این گفت‌وگو در سال۱۹۷۴ انجام شده و اول اکتبر امسال به مناسبت زادروز متائو در سایت فصل‌نامۀ “پاریس ریویو”  چاپ شده است. سارویان در زمان این گفت‌وگو سی و یک ساله است و در نیویورک، زادگاهش زندگی می‌کند. بهتر است ادامه گفت‌وگو را از زبان او بشنوید:

“زوج ناجور” و ستاره سینما

این گفت‌وگو سر میز آشپزخانۀ منزل مَتائو در پاسیفیک پالیسیدز از حومه‌های غرب لس‌آنجلس انجام شد. دوشنبه ۱۷ دسامبر ۱۹۷۴، ساعت دو صبح بود که وارد آشپزخانه شدم و دیدم والتر سرحال و بیدار آن‌جا نشسته و خیلی هم حال و حوصلۀ صحبت دارد. بنابراین شروع کردیم و تا ساعت سه و نیم صبح ادامه دادیم. من فقط همان شب قرار بود آن‌جا باشم و در مهمان‌خانۀ پشت منزل می‌خوابیدم. نیم ساعتی پیش از یک کنسرت برگشته و آمده بودم به آشپزخانه تا گلویی تر کنم که با والتر روبرو شدم.

من از چهارده سالگی با والتر آشنا شدم. او سی و هفت سال داشت و از بازیگران به‌نام برادوی بود و در چندین نمایش‌نامه بازی کرده بود که از نظر تجاری با شکست روبرو شده بودند، ولی نقدهای جانانه‌ای در موردشان نوشته شده بود. پس از ازدواج با مادرم کارول در ۱۹۵۹، می‌دانستم که گاه و بی‌گاه سری به هالیوود می‌زند تا در فیلم یا سریالی بازی کند، اما یقین داشتم که یک بازیگر نیویورکی است و آن سفرها را فقط به‌خاطر پول انجام می‌دهد. ولی پس از موفقیت بی‌نظیرش در “زوج ناجور” در سال ۱۹۶۵، نقل مکان به غرب و انتقال از تئاتر به سینما را کم کم شروع کرد تا این‌که نسخۀ سینمایی “زوج ناجور” در ۱۹۶۸ مثل بمب صدا کرد و او را به یک ستارۀ سینما بدل ساخت. در این دورۀ انتقالی هم یک بار دچار حملۀ قلبی شد که نزدیک بود به مرگ او بیانجامد، و این تجربه‌ای بود که هیچ وقت نخواست درباره‌اش سکوت اختیار کند.

والتر که در این هنگام پنجاه سال داشت و پیرتر از خیلی از بازیگران مطرح سینما بود، شهرت را با آغوش باز پذیرفت. به هر تقدیر، اولین بار بود که او را پس از شهرت و موفقیت در هالیوود می‌دیدم، آن هم بعد از آن‌که او را بیشتر در محیط هنری- فرهنگی نیویورک شناخته بودم، و به همین دلیل دیدن این تغییر و تحول عظیم، واقعا موجب حیرت من شده بود. حس می‌کردم از این‌که ستارۀ سینما شده، خیلی سرحال است و در عین حال خیلی پدیده‌ها و افراد هالیوودی را هم با نوعی شک و تردید می‌نگریست، طوری که یک بار پس از خواندن یکی دو نقد منفی دربارۀ فیلمی که در آن بازی کرده بود، به کارول گفته بود “مثل این‌که مجبوریم دوباره با بعضی‌ها خوب تا کنیم!”

والتر متائو، جک لمون و بیلی وایلدر سر فیلم‌برداری "صفحۀ اول"

والتر متائو، جک لمون و بیلی وایلدر سر فیلم‌برداری “صفحۀ اول”

“نیاز دارم توجه مردم را به خودم جلب کنم”

* باز برگشته‌ای روی صحنه و داری در “جونو و پی‌کاک” بازی می‌کنی. حالا بعد از ده سال که همه‌اش در سینما کار کرده‌ای، چه حالی به تو دست داده است؟

(توضیح: “جونو و پی‌کاک” از نمایش‌نامه‌های شان اُکیسی است و در سال ۱۹۷۴ در لس‌آنجلس و با بازی والتر متائو، جک لمون و مورین استپلتون روی صحنه رفت.)

– حسابی سر حالم آورده است. بازی در یک نمایش‌نامۀ خوب، مثل خوردن یک غذای خوب در خانه است، با این فرض که زنت آشپز خوبی باشد یا آشپز خوبی استخدام کرده باشد. بازی در سینما مثل این است که به یک کوکتل پارتی رفته باشی و پانصد تا مزه بخوری، که در نتیجه هیچ حس نمی‌کنی سیر شده‌ای. مثل این است که یک پُرس غذای درسته نخورده‌ای، ولی بیشتر هم نمی‌توانی بخوری. یک سوسیس از این میز برداشته‌ای، یک تکه خاویار از آن میز و یک تکه ماهی از این‌جا و یک تکه ساردین از آن‌جا. حالا کار در تئاتر، به این ترتیب حسابی حال آدم را جا می‌آورد، به‌خصوص اگر در کارَت وارد باشی و من راستش فکر می‌کنم روی صحنه بهتر کار می‌کنم چون روی صحنه که هستم، مثل این است که چیزی می‌توانم ارائه کنم که در فیلم ظهور پیدا نمی‌کند.

* مثل چی؟

– مثل حضور.

* فکر نمی کنی در فیلم هم حضور تو حس می‌شود؟

– حس می‌شود، اما نه به قوتِ تئاتر. یادم است موقعی که برای اولین بار روی صحنه بازی کردم، در کنار سه چهار بازیگر دیگر ایستاده بودم، ولی مردم تقریباً به‌طور اتوماتیک به من نگاه می‌کردند.

* دلیلش چه بود؟

– نمی‌دانم، برای خود من هم مجهول است. هر چه هست، دلیل دیگرش هم این است که خود من نیاز دارم توجه مردم را به خودم جلب کنم.

* آیا همین عامل است که موجب شده ستارۀ سینما بشوی؟

– راستش بر خودم هم معلوم نیست، چون من آن‌چه را که لازمۀ ستارۀ سینما شدن است در خودم سراغ ندارم. سال ۱۹۵۳ بیلی وایلدر از من دعوت کرد برای “خارش هفت ساله” تست بدهم. وقتی کار تست تمام شد، وایلدر به من گفت اگر از من باشد، نقش مال توست. حتی گفت ۸۳ درصد دراین مورد یقین دارد، ولی کار به نفع من تمام نشد.

* تا آن زمان در برادوی در کدام نمایش‌نامه‌ها بازی کرده بودی؟

– در پنج یا شش نمایش‌نامه بازی کرده بودم و همه هم در نقش‌های اصلی. مثل “قدم زدن در گرگ و میش”، “از دیدار مجددتان خوشوقتم”، “یک روز درخشان”، “شیشۀ سوزان”… سال ۱۹۵۳ من سی و سه سال داشتم، دقیق‌تر: سی و دو سال و شش ماه.

وایلدر لابد چیزی حس کرده بود. من هیچ تصورش را هم نمی‌کردم که سینما به این صورت در بیاید که امروزه می‌بینیم، ولی عدۀ سینماروها واقعاً افزایش پیدا کرده است. حالا که خیلی از فیلم‌های قدیمی را از تلویزیون تماشا می‌کنم، از بعضی فیلم‌نامه‌ها هیچ سر در نمی‌آورم، و از کار بعضی بازیگران هم اصلاً خوشم نمی‌آید. شاید اشکال از فیلم‌نامه‌ها بود که بازی آن‌ها هم خوب در نیامده، گرچه اصولاً فکر می‌کنم بازیگران قدیمی خیلی ضعیف‌تر از بازیگران امروزی بودند. منظورم بازیگران بیست سی سال گذشته است.

* نظرت راجع به کیفیت بازیگران امروزی چیست؟

– زیاد خوب نیست، اما خوب شاید من داور خوبی در این مورد نباشم، چون مثل سال‌های جوانی‌ام علاقه‌ای به دیدن فیلم ندارم. به هر حال، مطمئن هم نیستم که آدم بتواند بازیگر خوب را در یک فیلم‌ سینمایی تشخیص بدهد. علتش این است که آدم جلوِ دوربین ظاهر می‌شود و بازی‌اش را می‌کند، اما همه‌اش در دل آرزو می‌کند که کارگردان فهمیده و تدوین‌گر درست و حسابی روی فیلم کار کنند تا بازیگر هم خوب جلوه کند.

سینما و بازی پینگ پنگ

* و این را هم فراموش نکنیم که بازیگران طراز اولی در تئاتر هستند که فیلم نمی‌توانند کار کنند.

– بله، خوب، مثل مقایسۀ پینگ پونگ و تنیس است. سینما مثل بازی پینگ پونگ است و تئاتر مانند تنیس. تفاوت در نوع ضربه‌ای است که بازیکن به توپ وارد می‌کند. بعضی این توانایی را دارند که در هر دو خوب عمل کنند، ولی برخی هم هستند که فقط در یکی از این دو رشته موفقیت پیدا می‌کنند.

زمانی بود که هر وقت در یک فیلم کمدی بازی می‌کردم، پیش خودم فکر می‌کردم اگر دستیار صحنه از بازی من خنده‌اش بگیرد، کارم درست است، در حالی‌که این‌طور نیست. اگر دستیار صحنه از بازی‌ات خنده‌اش بگیرد، در واقع معنی‌اش این است که صدایت خیلی بلند است. باید کمی صدایت را پایین بیاوری. بهترین شیوۀ عمل در سینما، به نظر من، این است که نقش را برای خودت بازی کنی، یا شاید برای شش هفت نفر، یا اصلاً سه نفر که دور و برت هستند، اصل مطلب این است. آن زمان پیش خودم فکر می‌کردم این‌جا یک جملۀ بامزه دارم، حالا ببینیم چند نفر از خنده روده‌بر خواهند شد. همین که این جمله را بگویم همه ولو خواهند شد. این نوع نگاه برای تئاتر بد نیست، ولی در سینما این‌طور نیست. فیلم یک مقولۀ به‌کلی متفاوت است، یعنی کل قضیه به کارگردان بستگی دارد. فکر می‌کنم آدم باید از بخت و اقبال خیلی بلندی برخوردار باشد که ستارۀ سینما بشود.

* در مورد فشار فیزیکیِ ساختن فیلم چه نظری داری؟ یا مثل همین حالا که داری روی صحنه نقش بازی می‌کنی، کار تئاتر چه نوع فشار فیزیکی بر بازیگر وارد می‌کند؟

– آدم باید یک جوری با آن کنار بیاید. البته فشار داریم تا فشار. نوعی فشار روی وقتِ آدم وارد می‌شود، نوعی فشار هم داریم که به لحاظ پولی حس می‌کنی، و یک نوع فشار دیگر هم روی توان و نیروی بدنی آدم وارد می‌شود… و باید همۀ این‌ها را یک جوری تنظیم کنی که بتوانی به کار و زندگی‌ات هم برسی. یعنی خلاصه نباید همۀ پولت را در اختیار دیگران بگذاری، نباید همۀ وقتت را در اختیار دیگران بگذاری و نباید همۀ توان و نیرویت را در اختیار دیگران بگذاری.

* تو یک بار گفتی که حملۀ قلبی‌ات مقدر بوده و پیش از ستاره شدنِ تو اتفاق افتاده است. حالا می توانی توضیح بدهی که چه موقع دچار حملۀ قلبی شدی؟

– موقع فیلم‌برداری “بیسکوییت شانسی” بود. اما فکر نکنم مقدر کلمۀ مناسبی در این مورد باشد. منظورم بیشتر این بود که همه خیال می‌کنند حملۀ قلبی ناشی از فشار روانی و استرسِ زیاد است، ولی در واقع زمانی دچار حملۀ قلبی شدم که هنوز ستارۀ سینما به حساب نمی‌آمدم که خودش استرسِ زیادی همراه می‌آورد.

* اما یادم است یک بار به من گفتی وقتی دچار استرس می‌شوی، ضربان قلبت بالا می‌رود.

– یادم است که شبِ حمۀ قلبی، داشتم با الیزابت تیلور که آن زمان زن ریچارد برتون بود حرف می‌زدم، و یادم است که موقع حرف زدن با او قلبم طور عجیبی واکنش نشان می‌داد و فکر کردم چه اتفاقی دارد می‌افتد، چون خیلی عجیب بود برایم. مهمانی شام بود. مایک نیکولز مهمانی داده بود به‌خاطر ریچارد برتون و الیزابت تیلور و یادم است که لیلیان هِلمَن هم بود، من و مادرت بودیم و فرد کولمار (تهیه‌کننده) هم حضور داشت.

اولین بار بود که الیزابت تیلور و ریچارد برتون را از نزدیک می‌دیدم، ولی هیچ قصد ندارم حملۀ قلبی‌ام را گردن الیزابت تیلور بیندازم. البته در وجاهت ایشان شکی نیست، ولی نه دیگر به آن حد که کسی را دچار حملۀ قلبی کند!

والتر متائو و جک لمون در "زوج ناجور"

والتر متائو و جک لمون در “زوج ناجور”

حمله قلبی و ترک سیگار

* بعد از حملۀ قلبی، تغییری در شیوۀ زندگی‌ات ایجاد شد؟

 – تغییری که ایجاد شد این بود که سیگار را گذاشتم کنار و همین باعث شد که بلافاصله تصویر به‌کلی متفاوتی از من به دست بیاید، چه در منظر عموم و چه از نظر خودم. یعنی بعد از آن دیگر خودم را یک کمدین معتاد به سیگار برگ به شمار نمی‌آوردم. چون وقتی که سیگار برگ به دست داری، مردم واکنش دیگری در قبال تو نشان می‌دهند، همان‌طور که در مقابل مردان سبیل‌کلفت واکنش متفاوتی نشان می‌دهند. بنابراین بعد از ترک سیگار برگ، برخورد مردم با من فرق کرد. یعنی طوری شده بود که حس می‌کردم واکنش مردم نسبت به من همان است که قبل از اعتیادم به سیگار برگ می‌دیدم و این خیلی عجیب بود برایم. وقتی که هجده سالم بود، خودم را یک آدم حساس و ظریف و شاعر مسلک و رمانتیک می‌دیدم، ولی بعد از خدمت نظامی در سال‌های جنگ دوم، که شروع کردم به سیگار کشیدن و عضلاتی به هم زده بودم، دیگر چنان حس و حالی نسبت به خودم نداشتم.

* آن زمان، مثل این‌که، خیلی هم اهل دعوا و مرافعه بودی. چرا؟

– لابد به این دلیل که در شمار آدم‌های خیلی حساس و ظریف و شاعر مسلک و رمانتیک بودم…

* ولی آخر با این قد یک متر و نود و چهار (شش فوت و چهار اینچ) . . .

– قد من یک متر و نود و دو است (شش فوت و سه اینچ)، ولی وزنم هیچ وقت بیشتر از ۷۵ کیلو (صد و پنجاه پوند) نبوده. بنابراین همیشه دوستان دستم می‌انداختند. هر کسی قدش به یک و هفتاد می‌رسید، وزنش بیشتر از هفتاد و پنج کیلو بود. این بود که من همیشه با کسانی دعوا می‌کردم که سنگین‌وزن‌تر از من بودند. مثلاً اگر کسی از من می‌پرسید “آهای، کله‌خر، چیه زُل زدی؟ مگه آدم ندیده‌ای؟”، جواب می‌دادم “چرا، آدم دیده‌ام، ولی نه به این ابلهی…” و همین باعث می‌شد دست به یقه بشویم. چیزی هم نبود واقعا.

* این روزها دیگر امکان ندارد با کسی دعوا کنی؟ این‌طور نیست؟

– اگر پیش بیاید پشت نمی‌کنم. راستش همین اواخر کنار بازیگر دیگری نشسته بودم که شروع کرد به دست انداختن من، طوری که به او گفتم اگر راست می‌گویی بیا بیرون تا دهنت را صاف کنم، چون توی اتومبیلی نشسته بودیم و عدۀ زیادی هم دور و برمان بودند. گفتم پیاده شو تا ترتیبت را بدهم. داشتیم راجع به موضوعی حرف می‌زدیم که به او گفتم لطفا این کار را نکن. گفت اگر بکنم چه غلطی می‌خواهی بکنی. گفتم چنان لگدمالت می‌کنم که یادت برود از کجا باید رفع حاجت کنی. من البته هیچ وقت خودم را اهل دعوا و مرافعه و مشت‌پرانی و اینها حساب نکرده‌ام. ولی اگر کسی حال‌گیری کند، هیچ اهل کوتاه آمدن نیستم. اما از آن دسته آدم‌هایی نیستم که سرشان برای دعوا درد می‌کند. در واقع، خیلی هم اهل مدارا هستم.

اگر ترس به خودم راه بدهم، بعدش از خودم بدم می‌آید و از این حس هیچ دل خوشی ندارم. یعنی دلم نمی‌خواهد از خودم بدم بیاید. همیشه دلم می‌خواهد در مورد خودم نظر مثبتی داشته باشم. همین. مثلاً فرانک سیناترا را نگاه کن…خدای من! همیشه دعوا می‌کند. از من هم پیرتر است.

شهرت و خوشبختی

* خودت را خوشبخت می‌دانی؟

– آه، بله، خیلی خوشبخت‌تر از موقعی هستم که هنوز مشهور نشده بودم.

* بله، این را درست گفتی.

– بله، خوب، مشهورشدن چیز بدی نیست. حس خوبی به آدم می‌دهد. همه من را می‌شناسند. وقتی می‌روم به بیمارستان دیدن مادرم، همۀ مریض‌ها مرا به‌جا می‌آورند. در نتیجه به همۀ مریض‌ها سری می‌زنم و حال و احوالی می‌پرسم. همه به من سلام می‌کنند. همۀ پرستارها لبخند می‌زنند. حالا دیگر به جایی رسیده است که وقتی یکی از این خانم‌های تلفن‌چی مرا به‌جا نمی‌آورد، بهش بی‌احترامی می‌کنم، خیلی بد است. مثلاً همین امروز، یک خانم تلفن‌چی با نام من آشنایی نداشت، پرسید شما از کارمندان آژانس ویلیام موریس هستید؟ زنگ زده بودم با مسوول کارهایم حرف بزنم که خانه نبود و تلفن وصل شد به دفتری که پیغام‌ها را می‌گیرد و به طرف می‌رساند. گفتم “نه، من از کارمندان ویلیام موریس نیستم، واقعیتش این است که یک زمانی معاون رئیس جمهور آمریکا بودم، ولی از آن‌جا که به‌دنبال یک افتضاح بزرگ مجبور شدم استعفا بدهم، حالا از اسم این ستارۀ سینما دارم استفاده می‌کنم.” گفت “ای وای، ببخشید، من زیاد سینما نمی‌روم” گفتم “بله، می‌فهمم.” اما بعدش پشیمان شدم که این‌طور سر به سرش گذاشته بودم. چون واقعا هم عده‌ای هستند که اهل سینما رفتن نیستند یا تلویزیون تماشا نمی‌کنند. کتاب می‌خوانند. این خانم هم احتمالا آدم روشنی بود، باید بنشینم و نامه‌ای برایش بنویسم وازش عذرخواهی کنم.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید