هیئت تحریریه سینما-چشم از فیلمهای محبوب سال ۲۰۱۵ می‌گویند

1

علی موسوی

امسال، برای اولین بار در ده دوازده سال گذشته، به هیچ جشنوارۀ فیلم خارجی نرفتم، ولی برای نخستین بار جشنوارۀ فجر را تجربه کردم. برای همین خیلی از فیلم‌های مطرح سال را ندیدم.ادمکش

ده فیلم انتخابی من برای ۲۰۱۵ (بدون هیچ ترتیب خاصی):

۱- آدم‌کش (Assasin): داستان‌گویی به شیوۀ بصری با حدأقل دیالوگ و خلاقیت کارگردانی توسط یک استاد سینما.

۲- مرداب (Marshland): یک تریلر نفس‌گیر با پیش‌زمینۀ سیاسی، از اسپانیا.

۳- یک سال بسیار خشن (A Most Violent Year): فیلمی که یادآور برخی از فیلم‌های برجستۀ دهۀ هفتاد است، مانند پدرخوانده، سرپیکو، و بعدازظهر سگی.

۴- اکس ماشینا (Ex Machina): فیلمی در ژانر علمی- تخیلی، سرشار از تخیل با پایۀ علمی قوی، و حضور دیگری از اسکار آیزاک که دارد ال پاچینو قرن بیست‌ویکم می‌شود.

۵- مادر من (Mia Madre): مانند همۀ فیلم‌های نانی مورتی، یک ترکیب آرمانی از تراژدی و کمدی.

۶- ۴۵ سال (۴۵ Years): به خاطر بازی‌های به‌یادماندنی تام کورتنی و شارلوت رمپلینگ (دیدن این فیلم با حضور هردو نفرشان در جلسۀ پرسش‌وپاسخ لذت دیدن فیلم را دوچندان کرد).

۷- نمک زمین (Salt of the Earth ): با پینا و این فیلم، متقاعد شدم که ویم وندرس در مستندسازی هم استاد است.

۸- ایمی (Amy): یک تصویر بدون پوشش و تکان‌دهنده از زندگی کوتاه و تراژیک ایمی واینهاس.

۹- مکس دیوانه، جاده خشم ( Mad Max Fury Road): یک اپرای اکشن که مجال نفس کشیدن به تماشاگر نمی‌دهد.

۱۰- خرچنگ (Lobster): مخلوطی از ژانرهای علمی- تخیلی و کمدی ابسورد، مملو از ایده‌های بصری.

همچنین جاسوس (Spy) یک کمدی خوب بود که این روزها کمیاب است. مریخی (The Martian) سرگرم‌کننده بود، با ترانه‌های دلچسب و خاطره‌انگیز دهۀ هفتاد. شکارچی (Sicario) یک تریلر نفس‌گیر دیگر از دنیس ویلنوو است. اومبرتو دی (Umberto D)، شاهکار دسیکا، را امسال برای اولین بار دیدم و قدرت این فیلم هنوز تکان‌دهنده است. و ای کاش جوانی (Youth) را بیشتر دوست می‌داشتم؛ ولی به نظر من نه ساختار قوی آخر و عاقبت عشق را داشت، و نه عمق و عظمت زیبایی بزرگ را.

آزاده جعفری

۱- آدم‌کش (هو شیائو شن)

هر بار تماشایش همچون بادی‌ست که آرام می‌وزد، در میان حال و گذشته، در فراسوی زمان، بادی که می‌پیچد در میان پرده‌ها، درختان، حس‌ها، بادی که یادآور گذشته، عشق، تنهایی، و زیبایی‌ست.

۲- این یک فیلم خانوادگی نیست (شانتال آکرمن)

فیلم کوچکی‌ست که بزرگ‌ترین‌ها را در بر دارد، خانه، مادر، خاطرات کودکی، تنهایی و مرگ!

۳– همین حالا، نه همون موقع (هونگ سانگ‌سو)

هونگ ‌سانگ‌سو یکی از ساده‌ترین آثار بزرگش و دو تا از بهترین کاراکترهایش را ساخته. و در سادگی استتیک، تماتیک و فرمالش به کمال رسیده.

۴- هزار و یک شب (میگوئل گومش)

ترکیبی است از داستان‌گویی و تصاویر مستند، گاهی فضا سورئال است، گاهی گروتسک و کُمیک، و گاهی یک فیلم‌مقاله. هم بازیگوش است و هم جدی، سرخوش است و هم‌زمان عمیقاً غم‌انگیز و دردناک، پرطراوت و تازه است و با این وجود، روح فیلم‌سازان و سنت‌های سینمایی پیشین را احضار می‌کند.arabiannights-review

۵- ققنوس (کریستین پتزولد)

سرگردان میان خود واقعی، خود ساختگی، خود درهم‌شکسته. زنی که مصرانه می‌خواهد نقش خودش را بازی کند، هم‌زمان باشد و نباشد … فقط به یادم بیاور!

۶- فرانکوفونیا (الکساندر ساکوروف)

چطور می‌توانی در میان پرسه‌هایت در لوور و نمایش آن عظمت و زیبایی، در حال روایت داستانی تاریخی برای چند لحظه‌ی کوتاه برگردی به روسیه، نیشتری بزنی به تاریخ سرزمینت، به یکی از هولناک‌ترین نسل‌کشی‌ها، آن هم چنین کوتاه ولی تکان‌دهنده …

۷- گنج (کورنلیو پورومبیو)

همچون فیلم‌های رئالیستی سال‌های اخیر رومانی آغاز می‌شود، اما در پایان بدل می‌شود به یک قصۀ پریان دوست‌داشتنی که در میان رئالیسم خشک و جدی فیلم از زمین جدا می‌شود و به آسمان‌ها می‌رسد.

۸- مربی مهدکودک (ناداو لپید)

غریب است، ساده و کوچک اما عمیق. به طرز عجیبی ترسناک است، آرام ریشه می‌دواند در ذهن و بی هیاهو می‌ماند.

۹- شوالیه (آتینا تساگاری)

فیلمی که باقدرت و جذاب است، با نوعی انسان‌شناسی عمیق و هم‌زمان شوخ‌طبعانه، به مردان ورزشکار و خودپسندش که خودخواسته در قایقی تفریحی گرفتار شده‌اند نزدیک می‌شود، متلاطم می‌ماند اما هوشمندانه ضربان و ضرباتش را کنترل می‌کند.

۱۰- بازیگر (رابرت گرین)

همه‌چیز در حال فروپاشی‌ست، رابطه، خانواده، و انتخاب‌هایی که در نهایت او را به این‌جا هدایت کرده. مادر دو کودک که چندین سال است در خانه مانده، گویی به یک شهر کوچک تبعید شده، حالا می‌خواهد دوباره بازیگر شود و برای شروع، این‌جا خودش را بازی می‌کند. انتخاب‌های استتیک فیلم در کنار ظرافتش برای رسوخ به روح یک مادر، مسئولیت‌ها، تنهایی‌ها، و روزمرگی‌هایش بی‌نظیر است.

فرید اسماعیل‌پور

ده فیلم محبوبم در سال ۲۰۱۵:

  • مادرم، نانی مورتی
  • بویِ ما، لَری کلارک
  • هزار و یک شب، میگل گومز
  • دکمۀ مروارید، پاتریسیو گوزمن
  • گورستان شُکوه، اپیچاتپونگ ویراستاکول
  • دیوانه‌وار، وانگ بینگ
  • سایۀ زنان، فیلیپ گَرِل
  • یائویا، لیساندرو آلونسو
  • فرانکوفونیا، الکساندر سوکوروف
  • تاکسی، جعفر پناهی

 jauja

برای من گزینش پنج، ده، و یا بیست فیلم برتر سال سخت است. شاید نوشتن از چند رویداد یا تجربۀ سینمایی آسان‌تر و خواندنی‌تر می‌بود، که بماند برای وقتی دیگر. با این حال، نمی‌توانم به مهم‌ترین رویداد- تجربۀ سینمایی سال ۲۰۱۵ (همچنان برای من) اشاره نکنم: تماشای Out 1 : Noli me tangere (۱۹۷۱) بر پردۀ سینما؛ اثری اپیزودیک و قدیمی که به تازگی نسخۀ کامل آن به نمایش عمومی درآمده است؛ فیلمی غنی، چندلایه، و شگفت‌انگیز از ژاک ریوت دیوانه و جوان سال‌های هفتاد که می‌توانست به تنهایی بر جای بسیاری از فیلم‌های فهرست ده‌گانۀ امسال بنشیند. عنوان فیلم را ترجمه‌پذیر نمی‌دانم، و گمان می‌کنم که اصلاً ریوت آن را به دلیل ترجمه‌ناپذیری چنین نام نهاده. دربارۀ دلایل آن و البته خود فیلم به تفصیل نوشته‌ام که امیدوارم به زودی آن را بخوانید.

اما سخت‌تر از گزینش، نوشتن از دلیل یا دلایل انتخاب فیلم‌های محبوب فهرست ده‌گانه است، حتی اگر قرار به کوتاه‌نویسی در دو سه سطر باشد. کاری همان‌قدر غریب و شاید عبث، که انتخاب فهرستی ده‌گانه. چه در شرح آن چه مربوط و منوط به ذائقه و سلیقه است جز وصف، کاری بر نیاید. این مقاومت و عبث‌انگاری، ریشه‌ای شبه‌تئوریک و البته فهرست‌گریز در ذهنم دوانده و دارد: آیا معیار روشن و دقیقی برای ارزش‌یابی اثر هنری ( فیلم) وجود دارد، و اگر پاسخ آری است، آن معیار کدام است؟ این‌جا مجال جدال نیست اما (باز هم برای من) بخش مهمی از این معیارها و شاخص‌ها (اگر وجود داشته باشند) رنگ و زنگ سلیقۀ انتخاب‌کننده را در خود دارد، و بیش از هر چیز به بازی و شاید جنگ ذائقه‌ها می‌ماند.

مادرمِ نانی مورتی: مورتی و فیلم‌هایش از محبوبان همیشگی من بوده‌اند. اعتراف می‌کنم که فیلم قبلی آن‌چنان که باید دل از من نَبُرد، اما مادرم بازگشتی امیدوارکننده برای خالق آوریل و اتاق پسر است. روایت ساده و در عین حال ظریف مورتی، طنز تلخ، و حساسیتش به رویدادهای پیرامونی، و در آخر تعهد دور از شعار و تحسین‌برانگیز او به نقد و بازبینی وضعیت؛ چه در نسبت فیلم‌ساز- شهروند با جامعه (اشاره به مشکل‌های جامعه و حتی کنایه به دشواری‌های امروز سینمای ایتالیا) و چه در نسبت با «خودِ فیلم‌ساز»، از آخرین فیلم مورتی اثری دیدنی ساخته است. مادرم نمونه‌ای نسبتاً کامل از سینمای شدیداً شخصی و در عین حال اجتماعی مورتی است. سینمای شخصی فیلم‌سازی متعهد به انسان و آرمان‌های اجتماعی‌اش، محصولی کاملاً اروپایی از طبقه و نگاهی رو به انقراض.

بوی ما از لری کلارک شاید از زوایای بسیاری نقطۀ مقابل مادرم مورتی باشد. جهان بسته، محدود و مالیخولیایی فیلم که از دغدغه‌های کاملاً شخصی و به ظاهر خودخواهانۀ فیلم‌سازی برآمده‌اند که در زیر پُل‌ها و در تنگنای کوچه‌های «پاریس آفتابی» همچون گیلگمش در پِی جوانی و جاودانگی است. تم‌های همیشگی کلارک چون دلبستگی و جان‌بخشی به یک شهر در فیلم‌هایش، و یا وابستگی معتادگونه به گروه‌های جوانان خیابان‌گرد (خواه موزیسین و خواه اسکیت‌باز)، در کنار وفاداری شجاعانۀ فیلم‌ساز به جهان سینمایی‌اش در بوی ما، تماشاگر را با یکی از یک‌دست‌ترین آثار او روبه‌رو می‌کند. لحن (عطر) تند و گاه زنندۀ بوی ما می‌تواند تماشاگر را بیازارد و همزمان به فکر وادارد. کیفیت‌هایی ــ بعید می‌دانم کلارک در پی تحقق آن‌ها بوده باشد ــ که در کنار استتیک و پلاستیک فکرشده و خلاق فیلم، بوی ما را به فهرست محبوب‌هایم آورده است.

تازگی و اعجاب‌آوری خوشایند هزار و یک شب میگل گومش، پای این اثر بلند را به سیاهۀ برترین‌هایم باز کرده است. دربارۀ هزار و یک شب دلایل زیادی را می‌توان قطار کرد، اما شخصاً سعی در لفاظی ندارم و در کمال صداقت دلیل اصلی را اینجا می‌نویسم: جامعیت فیلمیک اثر. فیلمی که به گمانم در کلیت اپیزودیک خود در تاریخ سینما جایگاه ویژه‌ای خواهد یافت.

دکمۀ مروارید پاتریسیو گوزمن فیلمی آشنا و دلچسب برای دوست‌داران مستندسازشیلیایی است. تلاش خستگی‌ناپذیر و همراه با خلاقیت و بداعت هنری گوزمن، برای ارائۀ تصویری روشن از گذشتۀ نزدیک و دور شیلی و اعادۀ حقوق از دست رفتۀ مظلومان (چه قربانیان کودتای شیلی و چه بومیان مقهور کاشفانِ «متمدن» قارۀ امریکا) باورنکردنی است. گویی گوزمن خود و سینمایش را وقف عدالت‌طلبی و آزادی‌خواهی کرده است ــ وجدان بیدار و مسئول شیلی. دکمۀ مروارید نه تنها در فهرست ده‌گانۀ سال به پایان رسیدۀ میلادی من جای دارد، بلکه در سیاهۀ بلندبالای بهترین مستند‌های تا به امروز دیده‌ام، حک خواهد شد.

دنیای اپیچاتپونگ ویراستاکول غریب و استثنایی است و در روزگاری که گویا هم‌شکلی و هم‌سانی ارزشی انکارناشدنی است، فرصتی بی‌نظیر برای شناختن ناشناخته‌ها. گورستان شُکوه ادامۀ پویا و رو به گسترش این دنیا است که اولین بار در عمو بونِمی زندگی‌های گذشته‌اش را به یاد می‌آورد با آن آشنا شدم.

فیلم ششم لیست، به مانند فیلم چهارم، یک مستند درخشان است: دیوانه‌وار وانگ بینگ. فیلم‌ساز چینی روایتی نفس‌گیر و در عین حال عمیق از وضعیت بیماران یک بیمارستان روانپزشکی در جنوب چین را برای بیننده بازگو می‌کند؛ روایتی مستند که در کمال صداقت و ظرافت جغرافیای محدود لوکیشن فیلم را به کشور پهناور چین و نظام سیاسی آن گسترش می‌دهد. زمان فیلم بیش از سه ساعت است، که نسبت به برخی از دیگر فیلم‌های او،همچون در غرب ریل‌ها (۲۰۰۳) با بیش از نه ساعت، زمان طولانی و غیرمعمولی به حساب نمی‌آید.

فیلیپ گَرِل این روزها و سال‌ها هنوز شادابی سال‌های جوانی‌اش را حفظ کرده است. تابستان سوزان (۲۰۱۱)، حسادت(۲۰۱۳) و حالا سایۀ زنان، همگی تازه و جوان‌اند و پُر از ظرافت‌های ذاتی و گاه به ظاهر ساده‌گیرانۀ سینمای گرل. تجربۀ خوشایند دیدار با استادی کهنه‌کار که فیلم‌هایش بوی کهنگی و نخوت نگرفته‌اند.

یائویا لیساندرو آلونسو یکی از شگفتی‌های سال اخیر سینمایی بود. به سختی می‌شد و می‌شود از فیلم ایراد عمده‌ای گرفت؛ گویا همه‌چیز در بهترین جای خود قرار دارد: فیلم‌نامه، کارگردانی، بازی‌ها، و روایت بی‌نقص فیلم.

فرانکوفونیا بهترین فیلم الکساندر سوکوروف نیست. موزۀ لوور تحت اشغال و تهدید ارتش نازی و آدم‌های بزرگی همچون فرانتز فون وُلف- مِتِرنیخ آلمانی که بر خلاف منافع شخصی و حتی ملی سبب خیر و حفظ آثار هنری می‌شوند. سوژۀ جنجالی و در عین حال بکر فیلم (گرچه سوکوروف اولین کسی نیست که در این باره فیلم ساخته است)، در کنار زاویۀ نگاه الکساندر سوکوروف به تاریخ هنر و فرانسه، فیلمی دیدنی را به کارنامۀ کارگردان روس افزوده است.

تاکسی جعفر پناهی آخرین فیلم لیست تاپ تِنِ سال ۲۰۱۵ میلادی است. برخلاف نقدهای فراوان دوستان دور و نزدیکم، بر این باورم که تاکسی یکی از مهم‌ترین و دیدنی‌ترین فیلم‌های پناهی است. مهم، زیرا نشانۀ مقاومت و سرپیچی هنرمندی است که از خواهشِ آفرینش نیرو می‌گیرد و در برابر دشواری‌های مضحک و گروتسک زندگی ایستاده‌ است، هرچند آن‌گونه که پیش از این بود نیست و نمی‌تواند باشد. دیدنی، زیرا جدا از اهمیت نمادین تداوم فیلم‌سازی پناهی، اثری خلاق در جستجو و گزینش ابزار و عناصر روایی است. نگاه و برداشت زیرکانۀ پناهی به «سِلفی» و همۀ تعابیر آشکار و پنهان این خودنگاری در خیابان‌های تهران، برای من تحسین‌برانگیز و لذت‌بخش بود.

پرویز جاهد

متأسفانه در طول سال خیلی وقت ندارم به سینما بروم، و بیشتر فیلم‌های سال گذشته را در جشنواره‌ها دیده‌ام. اهل دانلود کردن فیلم هم نیستم و ترجیح می‌دهم فیلم‌ها را تا حد امکان بر پردۀ سینما ببینم، تا بر روی ویدئو و با کیفیت‌های تصویری و صوتی بد. از طرفی، برخی از فیلم‌های مطرح سال قبل از جمله اسپات لایت (تام مک کارتی)، اتاق ممنوعه (گای مِدین)، هشتِ نفرت‌انگیز (کوئنتین تارانتینو)، و سه‌گانۀ هزار و یک شب (میگوئل گومش- که تنها قسمت اول آن را دیده‌ام و بسیار عالی بود) هنوز در لندن اکران نشده‌اند. فرصت دیدن مَد مَکس: جادۀ خشم (جرج میلر) را هم از دست دادم. بنابراین، این لیستی که ارائه می‌کنم، لیستی کاملاً نسبی است. در میان فیلم‌های سال قبل، فیلم‌های خوب دیگری هم بوده که دیده‌ام و اگر می‌خواستم مثلاً لیست بیست تایی یا سی تایی معرفی کنم، حتماً در آن لیست قرار می‌گرفتند؛ از جمله: آدم‌کش ساختۀ هوشیائوشین، جوانی پائولو سورنتینو، ویکتوریا ساختۀ سباستین شیپر، لابستر (خرچنگ) ساختۀ یورگوس لانتیموس، و وسترن ترسناک کرگ زالر با نام بون توماهاوک (تبرزین استخوانی). دیدم برخی از منتقدها فیلم‌هایی از سال ۲۰۱۴ را در لیست خود آورده‌اند، که من آن‌ها را کنار گذاشتم چرا که در لیست سال قبل من بوده‌اند، مثل خائوخا و پول اسب. پسر شائول 1

پسر شائول، ساختۀ لازلو نِمِس

پسر شائول ساختۀ لازلو نِمِس، دستیار و شاگرد خلفِ بلا تار، به اعتقاد من نه تنها بهترین فیلم سال گذشته بود، بلکه مهم‌ترین فیلم داستانی است که تاکنون در مورد هولوکاست ساخته شده است. در تاریخ سینما، مستندهایی مثل شب و مه آلن رنه و شوا ساختۀ کلود لانزمن، توانسته‌اند به خوبی ابعاد این نسل‌کشی و جنایت سازمان‌یافتۀ فاشیستی علیه بشریت را با استفاده از اسناد و تصاویر آرشیوی به‌جامانده روایت کنند، اما پسر شائول، از زاویه‌ای بسیار تازه و تجربه‌نشده به پدیدۀ هولوکاست و جنایت‌های نازی‌ها در اردوگاه مرگ آشویتس نگاه می‌کند. دوربین سیال نِمِس، همراه با شائول، در میان جانیان نازی و قربانیان یهودی‌شان پرسه می‌زند و موفق می‌شود بدون نشان دادن مستقیم صحنه‌های جنایت و تأکید بر آن، و بیشتر به کمک صدا، ترس و عذاب آن جهنم هولناک را به ما منتقل کند.

فرانکوفونیا ساختۀ الکساندر سوکوروف

فرانکوفونیا، همانند آثار دیگر الکساندر سوکوروف، تجربه‌ای تازه و منحصربه‌فرد در دنیای سینما از نظر روایت و ساختار سینمایی، و اثری اندیشمندانه، عمیق و چندلایه دربارۀ رابطۀ سیاست، هنر، و تاریخ است.

سینمای سوکوروف همانند سینمای فلینی، ویسکونتی، و سورنتینو، سینمایی عظیم و باشکوه است و با تاریخ سیاسی معاصر اروپا از یک سو و هنر، معماری، ادبیات، و فرهنگ آن از سوی دیگر پیوندی عمیق و ارگانیک دارد. سوکوروف که قبلاً در فیلم کشتی روسی، موزۀ آرمیتاژ سن پترزبورگ را دستمایه‌ای برای بررسی تاریخی هنر روسیه و میراث فرهنگی آن قرار داده بود، اینک در فیلم فرانکوفونیا به سراغ موزۀ لوور پاریس در زمان جنگ جهانی دوم رفته و نشان می‌دهد که چگونه درایت یک موزه‌دار فرانسوی به نام ژژار، و هنردوستی یک افسر آلمانی به نام کُنت متریخ باعث شد که دارایی‌های ارزشمند این موزه، از بلای جنگ مصون مانده و آسیب نبینند. برای سوکوروف این یک پرسش مهم است که چرا هیتلر، مبهوت در برابر عظمت لوور و آثار هنری نگهداری‌شده در آن، محافظت از آن را به شدت توصیه می‌کند، اما همزمان دستور بمباران و تخریب موزۀ لنینگراد را می‌دهد ــ موزه‌ای که در آن آثار برجسته‌ای از هنرمندان اروپایی مثل لئوناردو داوینچی نگهداری می‌شده است. اما قربانیان ماشین جنگی هیتلر تنها آثار هنری نیستند، بلکه، همان‌گونه که سوکوروف نشان می‌دهد، یک میلیون نفر از مردم بی‌گناه شهر لنینگراد با حملۀ نیروهای آلمانی به این شهر جان‌شان را از دست دادند و در گورهای دسته‌جمعی مدفون شدند. مردمی که مجبور بودند دست و پای کودکان و زنان مرده را قطع کرده و بخورند تا از گرسنگی نمیرند.

در عصری که بسیاری از موزه‌ها و آثار هنری تاریخی و ارزشمند خاورمیانه در معرض بمباران ارتش‌ها یا غارت دزدان حرفه‌ای قرار دارد، و یا به دست نیروهای ارتجاعی و ضدفرهنگ داعش تخریب شده‌اند، فیلم سوکوروف بسیار هشداردهنده است و طنینی به شدت معاصر دارد. حرکت‌های ترکیبی و سیال دوربین برونو دلبونل، مدیر فیلمبرداری سوکوروف و فیلمبردار فاوست، در فضای داخلی موزۀ لوور و نیز در خیابان‌ها و کوچه‌های پاریس، باشکوه و خیره‌کننده‌اند. 

دکمۀ مروارید ساختۀ پاتریشیو گوزمن

دکمۀ مروارید، ساختۀ پاتریشیو گوزمن، مستندساز کهنه‌کار شیلیایی، همانند مستند قبلی او یعنی نوستالژی نور، با تاریخ شیلی و قربانیان استعمار و دیکتاتوری در این کشور سروکار دارد؛ تاریخی که از منظر بازندگان روایت می‌شود نه فاتحان. پاتریشو گوزمن کسی است که دربارۀ واقعیت‌های جهان ما فیلم می‌سازد، نه دنیای فانتزی و تخیلی پیرامون ما. مستندهای گوزمن، «سینما- مقاله»‌هایی تاریخی و جستجوگرانه‌اند که در پی کشف حقیقت و افشاگری‌اند. گوزمن، با جستجو در دل تاریخ شیلی و کشف حقایقی پنهان، با ذهن و لحن شاعرانه‌ای ما را به نظارۀ کشفیات خود فرا می‌خواند. او در هر فیلم خود بر حقیقتی تاریخی شهادت می‌دهد؛ حقیقی که در بیابان‌های خشک و سوزان شیلی و زیر خروارها خاک، و یا در اعماق دریاها و اقیانوس‌ها مدفون است. او در نوستالژی نور، برخلاف منجمان صحرای آتاکامای شیلی که با تلسکوپ‌های خود آسمان و کهکشان را نشانه رفته بودند، دوربین خود را به سمت زمین و قعر بیابان‌های شیلی گرفت و همراه با خانواده‌های قربانیان پینوشه به نبش قبرهای بی‌نام‌ونشان عزیزان آن‌ها پرداخت. در دکمۀ مروارید نیز او به جای صید مروارید در دریا، به صید دکمۀ پیراهن‌های صدها قربانی کودتای شیلی پرداخته است، که نیروهای پینوشه جنازه‌های آن‌ها را با هلی‌کوپتر به قعر دریا افکنده‌اند. این‌جا است که فیلم گوزمن به ادعانامه‌ای علیه جنایات تاریخی پینوشه و حامیان آمریکایی او بدل می‌شود. او به ما می‌گوید که ببینیم، به خاطر بیاوریم، و واکنش نشان دهیم.

گنج، ساختۀ کورنلیو پورومبویو

گنج اثری تمثیلی و طنزآمیز از وضعیت اقتصادی امروز کشورهای اروپای شرقی، و میراث به‌جامانده از دوران کمونیسم است. کوستی کارمند یک شرکت معاملات ملکی است که هر شب برای پسر شش ساله‌اش قصۀ رابین هود را می‌خواند. یک شب همسایۀ بی‌کار و بی‌پولش، آدرین، به سراغش می‌آید و از او می‌خواهد که با هم به سراغ گنجی بروند که پدربزرگش سال‌ها قبل، در دوران کمونیسم، در حیاط خانه‌اش دفن کرده. پیدا کردن صندوقچه‌ای قدیمی (با دستگاه گنج‌یاب) که حاوی اوراق بهادار شرکت مرسدس بنز است و کندن زمین حیاط قدیمی، تمثیلی از کندوکاو و جستجو در تاریخ گذشتۀ رومانی و میراث به‌جامانده برای فرزندان کمونیسم است. کورنلیو پورومبویو، فیلم‌ساز رومانیایی، از نسل سینماگران جوان و موج نویی رومانی است که در سال ۲۰۰۶ دوربین طلایی کن را به خاطر فیلم شرق بخارست دریافت کرد. فیلم پلیس، صفت او هم در سال ۲۰۰۹ برندۀ جایزۀ ویژۀ هیئت داوران بخش نوعی نگاه در کن شد.

در فیلم گنج، پورومبویو به شکل بسیار ظریفی، فانتزی و رئالیسم را به هم می‌آمیزد و با رویکردی مینی‌مالیستی، داستان تمثیلی‌اش را روایت می‌کند.

قانون بازار، ساختۀ استفان بریزه

بیکاری و فقر می‌تواند موضوع تکان‌دهنده‌ترین و دراماتیک‌ترین فیلم‌ها باشد و برای این کار به ابزار پیچیده نیاز نیست، بلکه تنها همدردی با سوژه و شخصیت دردمند فیلم لازم است، و این همدردی باید در تک‌تک عوامل فیلم باشد؛ از نویسنده و کارگردان گرفته تا فیلم‌بردار و مهم‌تر از همه بازیگر. فیلم قانون بازار (La Loi Du Marche)، ساختۀ استفان بریزه، با این حس ساخته شده است؛ فیلمی ساده، اما تکان‌دهنده، دربارۀ تأثیر ویرانگر بیکاری بر زندگی یک کارگر فرانسوی که همۀ درها را به روی خود بسته می‌بیند و بعد، هنگامی که به عنوان مأمور نظارت در یک فروشگاه به کار مشغول می‌شود، نمی‌تواند شاهد بازجویی و تنبیه افرادی باشد که برای زندگی روزمره‌شان از فروشگاه دزدی می‌کنند. بازی واقع‌گرایانۀ ونسان لندون در نقش این کارگر، که به خاطر آن برندۀ نخل طلای کن به عنوان بهترین بازیگر مرد شد، به شدت تأثیرگذار و به‌یادماندنی است. تأثیر رئالیسم اجتماعی کن لوچ و فیلم‌های برادران داردن بر این فیلم آشکار است.

کلاب، ساختۀ پابلو لارین

کلاب (باشگاه)، ساختۀ پابلو لارین، سینماگر شیلیایی، کیفرخواستی علیه کلیسای کاتولیک و اخلاق ریاکارانۀ آن است؛ فیلمی طعنه‌آمیز و دردناک دربارۀ آدم‌هایی که وظیفۀ آن‌ها ترویج ارزش‌های اخلاقی و هدایت جامعه به سوی معنویت و حفظ روح انسان در برابر امیال نفسانی و شیطان است، اما خود در عمل، با تسلیم شدن در برابر امیال شیطانی درونی‌شان بیش‌ترین لطمه را به جامعه وارد کرده و حالا به عنوان دشمن مردم، از ترس در خانه‌های امن و در خفا زندگی می‌کنند. لارین اگرچه سعی دارد از کشیش‌های گناه‌کار، شیطان نسازد و آنها را به عنوان بیمار و قربانی امیال و وسوسه‌های درونی‌شان نشان دهد، اما در برابر جرم مسلم آن‌ها کوتاه نمی‌آید و آنها را تبرئه نمی‌کند. کلاب با این‌که فیلم پرحرفی است، اما لارین اجازه نمی‌دهد که جنبه‌های بصری فیلم فدای موضوع حساس و چالش‌برانگیز آن شود، بلکه به دقت مراقب ترکیب‌بندی، میزانسن، نورپردازی و حرکت دوربین هست، و ورود و خروج شخصیت‌ها به قاب را زیر نظر دارد. توازن غریبی بین نماهای لانگ شات و نماهای کلوزآپ در آن وجود دارد. قاب‌هایی که با رنگ‌های سرد و منظره‌های مه‌آلود و آسمان ابری و گرفته اشباح شده‌اند، به‌یادماندنی‌اند. کلاب با نوشته‌ای از «سِفرِ پیدایش» تورات، دربارۀ تاریکی و نور، شروع می‌شود اما فضای فیلم انباشته از سیاهی و تاریکی است. اغلب نماها تاریک‌اند و شخصیت‌ها در ضدنور دیده می‌شوند. نمای غروب خورشید در فصل پایانی فیلم، به منزلۀ ناممکن بودن بخشش و توبۀ گناه‌کاران و قطع هر گونه امید به رستگاری است.

خونِ خونِ من، ساختۀ مارکو بلوکیو

مارکو بلوکیو (بلوچیو)، در سن هفتادوپنج سالگی همچنان گرایش‌های تجربی‌اش را حفظ کرده و فیلم‌های غریبی می‌سازد که اگرچه به قدرت کارهای اولیه‌اش نیست، اما هنوز می‌تواند تماشاگر را مجذوب ساختار روایی بازیگوشانه و فضاسازی سینمایی خیره‌کننده‌اش سازد. او در خونِ خونِ من، داستانی قرون وسطایی را با داستانی مدرن که در قرن بیست‌ویکم می‌گذرد، به شکل پیچیده و حیرت‌انگیزی ترکیب کرده است. داستان اول که در صومعه‌ای در شهری به نام بوبیو می‌گذرد، با ورود مرد جوانی به نام فدریکو مِی به صومعۀ سنت کلر آغاز می‌شود. مردی که برای اثبات بی‌گناهی برادر دوقلویش که کشیش بوده و به خاطر افشای رابطۀ عاشقانه‌اش با راهبۀ جوان و زیبایی به نام بِنِدتا خود را کشته است، وارد صومعه‌ای می‌شود که بندیکته را در آن به بند کشیده‌اند. بلوکیو در این بخش ما را وارد فضای مذهبی خشک و عبوس صومعه‌ای قرون وسطایی می‌کند که ساکنانش یا کشیش‌های متعصب و مقدس‌مآب‌اند که کارشان برقراری دستگاه انگیزیسیون است، و یا راهبه‌های رنگ‌پریده‌اند که اسیر سال‌ها امیال فروخفته و سرکوب‌شدۀ جنسی‌اند. اما مشکل فیلم در ساختار روایی آن است؛ چرا که بلوکیو، داستان پر رمزوراز صومعۀ سنت کلر و مجازاتِ قربانی یک عشق ممنوع را رها کرده و ما را به قرن بیست‌ویکم می‌برد و ماجرای دیگری را روایت می‌کند که در همان شهر و همان صومعه (یا زندان) اتفاق می‌افتد که اینک ومپایری به نام کُنت باستا (در بخش اول در صحنۀ دادگاه بِنِدِتا در میان شاهدان بوده) در آن ساکن است و شهر بوبیو و مردمان آن را تحت کنترل خود دارد. این کارِ بلوکیو، نه تنها باعث ازهم‌گسیختگی روایی فیلم شده، بلکه لحن سهمگین و کوبندۀ بخش اول فیلم ناگهان تغییر کرده و به لحنی شوخ و بازیگوشانه تبدیل می‌شود، اگرچه او در آخر فیلم دوباره به داستان اول در شرایطی متفاوت برمی‌گردد و پایان درخشان و حیرت‌انگیزی را برای فیلمش تدارک می‌بیند. فیلم‌برداری دانیله کیپری در قسمت اول سحرانگیز و چشم‌گیر است؛ او با نورپردازی موضعی و استیلیزۀ خود، فضای عبوس، تاریک و قرون وسطایی و در عین حال شهوتناک درون صومعه را استادانه ساخته است. 

آسمان می‌غرد، زمین می‌ترسد و دو چشم، برادر نیستند، ساختۀ بن ریورز

آسمان می‌غرد، زمین می‌ترسد و دو چشم، برادر نیستند، ساختۀ بن ریورز، فیلم‌ساز اکسپریمنتال انگلیسی، فیلمی است که با رویکردی تجربی و ترکیبی از عناصر مستند و داستانی، با الهام از داستان کوتاهِ اگزوتیک و تکان‌دهندۀ یک اپیزود دور اثر نویسندۀ آمریکایی پل بولز (نویسندۀ آسمان سرپناه برتولوچی) ساخته شده. پل بولز، زمانی که در مراکش بود در کافه‌ای در طنجیر (طنجه)، قصۀ عجیبی از بومیان آنجا می‌شنود و آن را به داستانی کوتاه تبدیل می‌کند. این داستان روایت مردی اروپایی است که به دست راهزنان وحشی و سنگدل صحراهای مراکش گرفتار می‌شود. راهزنان زبان او را بریده، و او را وادار می‌کنند که لباس بلندی را که با درب قوطی‌های حلبی درست شده بپوشد و برای آنها برقصد؛ لباسی که سر تا پای مرد را می‌پوشاند و مثل دایرۀ زنگی موقع حرکت صدا می‌دهد. آن‌ها مرد اروپایی را مثل برده، با طناب در صحراهای سوزان مراکش به دنبال خود می‌کشند و سرانجام او را به یک دستۀ نوازندۀ بومی می‌فروشند.

بن ریورز اما استفادۀ خلاقانه‌ای از این داستان کرده و آن را به اثری متافوریک با مایه‌های آشکار پُست- کلونیالیستی تبدیل می‌کند. او داستان پل بولز را به فضای امروز منتقل کرده، و مرد اروپایی را به فیلم‌ساز جوان و آوانگارد فرانسوی (الیور لکس) تبدیل می‌کند که در حال ساخت فیلمی مستقل و کم‌هزینه به سبک فیلم‌های وسترن اسپاگتی در لوکیشن و دکورهای به‌جامانده از فیلم‌های وسترن مراکشی است. اما فیلم او با مشکلات بسیاری مواجه می‌شود و فیلم‌ساز آن را رها می‌کند. او در راه عبور از صحرا، گرفتار راهزنان می‌شود و آن‌ها همان بلایی را بر سر او می‌آورند که راهزنان بدوی قصۀ پل بولز بر سر مرد اروپایی داستان آورده‌اند. فیلم با دوربین ۳۵ فیلم‌برداری شده و پر است از نماهای زیبا و درخشان از کوهستان اطلس، صحرای مراکش، و تیغ آفتابی که چشم را کور می‌کند. 

گورستان شکوه، ساختۀ آپیچاتپونگ ویراسه‌تاکول

گورستان شکوه ساختۀ سینماگر تایلندی، آپیچاتپونگ ویراسه‌تاکول (سازندۀ فیلم عمو بونمی زندگی‌های گذشته‌اش را به خاطر می‌آورد)، مراقبه‌ای در مورد مرگ، و اثری عرفانی، روانکاوانه و تروماتیک دربارۀ سربازانی است که از بیماری عجیب و ناشناخته‌ای رنج می‌برند. فیلم، داستان عده‌ای از سربازان بیمار ارتش است که در بیمارستانی روی تخت دراز کشیده و توان‌شان را از دست داده و در خوابی طولانی فرو رفته‌اند. ویراسه‌تاکول که استاد ساختن فضاهای غریب و وهمناک است و فیلم‌هایش بیشتر با روح و عالم عرفان و متافیزیک سروکار دارند تا جسم و عالم مادی، در این فیلم نیز سعی دارد از طریق زن پرستاری به نام کنگ، که داوطلبانه وظیفۀ مراقبت از سربازان بیمار در بیمارستان را به عهده دارد، به درون روح این سربازان بیمار نفوذ کرده و نقبی به گذشتۀ آن‌ها بزند. کنگ معتقد است که بیماری این سربازان به این خاطر است که آن‌ها با تخریب گورستان قدیمی و ساختن بیمارستان بر روی آن، به روان مرده‌های گورستان آسیب وارد کرده‌اند و حالا ارواح مردگان به تلافی این کار، انرژی و جان سربازان را می‌ستانند. فیلم‌های ویراسه‌تاکول، نمادی از روح ناآرام و زخمی و سرگشتۀ ملت تایلند است. او صحنه‌های واقعی بیمارستان و مراقبت‌های کلینیکی را با صحنه‌های وهمناک و متافیزیکی ترکیب می‌کند و جهانی می‌سازد که در آن تشخیص ارواح و مردگان از زندگان میسر نیست. درک فیلم‌های ویراسه‌تاکول بدون تماشای فیلم‌های قبلی او و آگاهی از اندیشه‌های عرفانی و فلسفی‌اش، بسیار دشوار است.

زیر ابرهای الکتریکی، ساختۀ الکسی گرمن (جونیور)

زیر ابرهای الکتریکی، ساختۀ سینماگر روسی الکسی گرمن (جونیور)، فیلمی عمیق و متفکرانه دربارۀ سرزمینی است که روحش بیمار است و عذاب می‌کشد. گرمن، در هفت اپیزود به هم پیوسته، مرثیه‌ای شاعرانه و غم‌انگیز در مورد سرزمینی ساخته با تاریخ و فرهنگی کهن که انقلاب بزرگی را در قرن بیستم از سر گذرانده و اینک در آستانۀ صد سالگی این انقلاب، پیکرۀ فربۀ آن آب شده و از آن جز اسکلت اسبی آهنین چیزی نمانده است. فیلم حکایت نسل جوان روسیه است که بزرگان ادبیات و هنرش مثل تولستوی، مالوویچ، چخوف و چایکوفسکی را از یاد برده و در حالی که کاپیتالیسم هار و مافیای روسی دارد همۀ دارایی‌های سرزمین‌اش را می‌بلعد، او به کوکاکولا، فست فود، و متالیکا می‌اندیشد، و برای مرگ سگ میکی رورک مرثیه می‌سراید. زیر ابرهای الکتریکی، در فضایی بین واقعیت و خیال، دیروز و امروز، و تاریخ و اکنون حرکت می‌کند. رویدادها، شخصیت‌ها، و دیالوگ‌ها، بیشتر انتزاعی‌اند تا واقعی و زبان نمادین و فضاهای پر از ایهام فیلم، کیفیتی رمزآلود به آن داده است. میزانسن‌ها، قاب‌ها، و کورئوگرافی صحنه‌ها، یادآور کارهای یانچو و آنجلوپولوس اند. فضای مه‌آلودِ غلیظ و اشاره‌های برخی شخصیت‌ها به ابرهای الکتریکی در آسمان، طوفانی که در راه است، انفجار خورشید و نابودی جهان، همه خبر از فاجعه‌ای قریب‌الوقوع و آخرالزمانی می‌دهند. الکسی گرمن، ماهرانه، قطعات داستانی کوتاه و شخصیت‌های متعددش را همانند یک معمار سینمایی، کنار هم چیده و روایت سینمایی سیال ذهنش را پیش می‌برد؛ خرده داستان‌ها و شخصیت‌هایی که درهم گره می‌خورند تا تم اصلی فیلم را که هویت، فراموشی تاریخی، فساد و تباهی سیاسی و اقتصادی است، منتقل کنند.

مهدی امیدواری

سال ۲۰۱۵ سال خوبی برای سینما بود. حداقل در سینمای مستقل آثار قابل اعتنای بسیاری حضور داشتند٬ از بین فیلمهایی که دیدم این‌ها برایم بهترین بودند. این لیست بدون درنظر گرفتن «گورستان شکوه» از ویراستاکول که از فیلمسازان محبوبم است٬ نوشته‌شده‌ و ترتیب خاصی ندارد.

536ef825-01eb-484e-a283-075fff3ae7b6-bestSizeAvailable

۱. آدمکش(هوشیائو شن): این اپیک باشکوه نه تنها قدرت تصویر هوشیاشن را به رخ‌ می‌کشد بلکه از کمالی برخوردار است که می‌توان آن را با «کاگه‌موشا» قیاس کرد.

۲. پسرشائول(لازلو نمس): روایتی نفسگیر از کارگردانی که از پس‌زمینه‌ای کاملاً متفاوت می‌آید.

۳. چه‌شد خانم نینا سیمون؟(لیز گاربوس): یاد‌آوری مهم از دردی کهنه: نگاهی فرای بیوگرافی صرف که تحلیلی بر یک جریان اجتماعی مهم قرن بیستم٬ یعنی جنبش مدنی آمریکا.

۴. اتاق ممنوع(گای مدن): کولاژی مسحورکننده از تصاویر فراموش‌شده سینمایی.

۵. سرگرمی( ریک آلورسون): شاید بهترین اثر سال سینمای مستقل آمریکا:  تصویر٬ روایت و شخصیت‌پردازی در خدمت ابزوردیسم ناب فیلم.

۶.مادرمن(نانی مورتی): نگاهی روانکاوانه به روایتی شخصی و توانایی کارگردان در تبدیل این روایت شخصی به داستانی جهانی.

۷. دکمه مروارید(پاتریشیو گوزمن): با آنکه ادامه راه «نوستالژی نور» است ولی نمی‌توان از شاعرانگی تصاویر و قدرت روایت گوزمن به سادگی گذشت.

۸. پول اسب(پدرو کوستا): تجربه‌ای جدید از کارگردانی که سینما برایش عرصه تجربه‌های نو بوده و با هر اثر تماشاگر را مقهور قدرت سینمایش می‌کند.

۹. عشق(گاسپارنوئه): روایتی ملموس از جسمانیت عشق و تهور نوئه در جداشدن از نظام تصویری متعارف آثار عاشقانه.

۱۰. ٰیائویا(لیساندرو الونسو): با آنکه فیلم ۲۰۱۴ است ولی اکران آن در سال ۲۰۱۵ انجام شد. یک سوررئالیسم ناب درکنار حساسیت تصویری الساندرو.

وازریک درساهاکیان

من زیاد سینما نمی روم و همۀ فیلمهای تازه را به موقع و در سینماها نمی بینم. اما از همان تعداد اندکی که دیده ام «مریخی» و فیلم چینی «بازگشت به خانه» را دوست داشتم. از فیلمهای ایرانی، فقط «تاکسی» و «ناهید» را دیده ام که نمی توانم بگویم در شمار فیلمهای واقعاً درخشان بودند، اما می شد آنها را تا آخر تماشا کرد و از دیدن شان لذت برد. «در دنیای تو ساعت چند است؟» را تا حدود بیست دقیقه بیشتر نتوانستم تحمل کنم. اگر «ماهی و گربه» را محصول سال ۲۰۱۵ حساب کنیم، این فیلم در صدر فیلمهای ایرانی بنده قرار خواهد گرفت.

یک نظر

  1. جعفر در تاریخ

    واقعا چرا اسم فیلم ها رو به فارسی می نویسید؟ (بجز مورد اول) هیچ کس نمی تونه این فیلم ها رو سرچ کنه و ببینه، چون هر کسی ترجمه ی خودش رو از فیلم ها داره، ممنون می شویم به انگلیسی هم اسم فیلم ها رو بیارید. مرسی

لطفاً نظر خود را اضافه کنید