وقتی قدیسین وارد می‌شوند

0

«لنی» باب فاسی با بازی داستین هافمن٬ برای آنها ساخته‌شده که می‌خواهند باور کنند لنی بروس یک خرمگس مقدس بود٬ که به علت جلوتر ‌از زمانه خود بودن مظلومانه کشته شد. جولین بری٬ که در ۱۹۷۱ کار را برای اجرای صحنه‌ای تام اهارگن با شرکت کلیف گورمن ‌نوشته‌بود٬فیلمنامه را نوشته‌است و متن فیلمنامه به خوبی برای مخاطبی که هیچ‌گاه لنی‌بروس را ندیده‌است ویا مردمی که او را درنیافتند یا هیچ‌گاه کارهای او را شوکه‌کننده نیافتند٬ تنظیم شده‌است٬ تا بتوانند داستین هافمن را که گوشه‌ای از افکار و زندگى لنی بروس را منتقل می‌کند ببینند. دلایل بسیاری وجود دارد که اوهارگن٬ تفاوت لنی بروسی که در دهه پنجاه اجرا می‌کرد و افسانه لنی بروس ‌که او به پیدایشش کمک کرده را بداند. لنیِ او٬ که چیزی بین Hair و «عیسی مسیح سوپراستار» او بود٬ بخشی از تلاش او برای خلق نمایشی جوان‌پسند بود. آن نمایش٬ بروس را به عنوان یک انسان نمایش می‌داد نه یک سمبل مظلومیت که توسط بسیاری از دشمنان نقاب‌دار احاطه شده‌است. نسخه به روز جیمز دین بود . لنی بروس یک کودک درک‌نشده‌ بود٬ همانطور که عیسی مسیح سوپراستار٬ مسیح به عنوان کودکی درک نشده‌ بود. باب فاسی  ذهنیت اوهارگان- بری را قبضه کرده٬ و طراحی آنها برای نمادسازی از لنی را حذف کرده است: فیلم سیاه و سفید و نیمه مستند است. در حالیکه بری شخصیت بروس را دوباره‌نگری نکرده٬ یا به عبارتی شخصیت‌پردازی نکرده‌است٬ هرچه فاسی به شخصیتها نزدیک‌تر می‌شود٬ آنها را انتزاعی‌تر می‌یابد. همسر لنی٬هانی هارلو( والری پرین) که یک استریپر است٬ مادرش سالی مِرد( جین ماینر)٬ مدیر برنامه‌های متقلب او( استنلی بک) و خود لنی هنوز چهره‌هایی نمادین هستند٬ و در جهانی انتزاعی و صحنه‌وار زندگی میکنند که به نظر می‌رسد به دوره زمانی خاصی که حوادث اساسی زندگی واقعی لنی بروس در آن رخ داد ربطی ندارد.

پائولین کیل معتقد بود داستین هافمن جسارت و هتاکی خاص لنی بروس را نداشت.

پائولین کیل معتقد بود داستین هافمن جسارت و هتاکی خاص لنی بروس را نداشت.

تکنیک فیلم‌سازی فاسی به طرز اعجاب آوری به کمال رسیده‌است٬«لنی» که فیلم سوم فاسی است( بعد از«چریتی دوست‌داشتنی» و «کاباره») اثری به غایت خوش‌ساخت است. فیلمساز دیگری نمی‌شناسم که سینما را در سنین بالا شروع کرده‌باشد و به چنین تکنیکی دست یافته‌باشد٬ فاسی یک نابغه است. «لنی» استایل متفاوتی با «کاباره» دارد٬ با این‌حال فیلمی است هوشمندانه و کاملاً تحت کنترل کارگردان. فیلمنامه برای سبک خاص باب فاسی کوتاه است. تکنیک مستند گاهی زندگی داخلی افراد را به خوبی نمایش می‌دهد ولی به ندرت می‌توان با هنرپیشه‌ها زندگی‌ واقعی را نمایش داد٬ چون کنترل آنها بر شخصیت به چشم می‌آید و ما بیشتر از درام به بازی هنرپیشه‌ها توجه می‌کنیم. هدف این است که چیزی که نویسنده قادر به خلق آن نبوده‌است٬ دوربین تا حدودی نمایش ‌دهد. ولی چون شخصیتها چیزی برای ارائه ندارند٬ این پرداخت سطحی است.  اساساً روش فیلم این است که اپیزودهایی که دوستان و خانواده لنی به خاطر می‌آورند به اجراهایی از لنی که در طول هر اپیزود ادامه‌ می‌یابند٬ کات بخورند. با این همه فیلم هیچگاه٬ حال را نمایش نمی‌دهد. حتی امکان دارد که ما لنی را بعد از مصاحبه با بازماندگان ببینیم. خط بین حال و گذشته به طرز نامحسوسی نمایش داده‌می‌شود. به نظر می‌رسد فاسی٫ بر خلاف اوهارگان٬ فکر می‌کرده واقعاً‌دارد به حقیقت دست‌می‌یابد و ناگهان خود را در دام یک ساختار پیچیده دیده‌است که بر حول یک امر غیرواقع می‌گردد. به‌رغم تدوین روان و گرافیک خوب٬ حاصل کار٬ فیلمی‌است درباره یک هنرمند و رابطه کارهایش با زندگی شخصی او که معمولاً در فیلم‌های بیوگرافی نقاشان یا موزیسین‌ها دیده‌می‌شود. زندگی لنی پاورقی می‌شود بر اجراهای صحنه‌ای او در کلابهای شبانه٬ گویی نمایشهای او نیاز به پاورقی دارند.  گاهی داستان زندگی او ٬ اجراهای صحنه‌ای او را تبدیل به استدلالهایی برای آنچه در زندگی او جریان دارد می‌کند. در سینمای کلاسیک٬ زندگی به درام تبدیل می‌شود ولی اینجا زندگی قهرمان داستان چنان مصیبت‌بار است که به نظر می‌رسد هیچ‌گونه تبدیلی صورت نگرفته‌است.

فاسی آن چنان تا سرحد امکان تلاش کرده‌است که دیدگاه شخصی ( و طنز همیشگیش را) در این فیلم فراموش کرده است. با همه جدی بودنش٬« لنی» فیلم بسیار خوش‌ساختی است٬ ولی چرا فیلم تا این حد جدی است و چرا برای موضوعی چون لنی بروس استایل سیاه و سفید و کارآگاهی انتخاب شده‌است. این استایل به ما می‌گوید:« بچه‌های عزیز گوش کنید٬ این مرد یک شخص بسیار مهم است٬ ساکت باشید٬ شما اکنون در کلیسا هستید.فیلم داستان یک پیامبر یهودی است که نباید به یک دختر مرتد نزدیک میشد.»

در واقع فیلمنامه اى وجود ندارد. در نمایش اوهارگان نیز نمایشنامه اى وجود نداشت، ولى اثر همچون رقص درویشان است که ظاهراً برای بیننده سرگرم کننده مى آید.گورمن بخش زیادى از زندگى بروس را نمایش میداد، ولى خشونت طنازانه او در مواجهه با مخاطب را نشان نمیداد. آن جذابیت و شیرینى که او به محتواى نمایشهاى بروس اضافه کرده کاملا منطبق بر تصویر گوسفند قربانى طراحى شده توسط اوهارگان است: مخاطب اینجا از این طنز لذت میبرد بدون اینکه همانند مخاطب بروس (واقعی) احساس ناراحتى کند. گورمن یک بچه سربه راه سختکوش بود. داستین هافمن هم همینطور ولى حتى نمیتواند ریتم اجرا را دربیاورد، چون فیلم تکنیکهاى کمدى را به خلاصه هایى از اجراها تقلیل داده است.

لنی بروس

لنی بروس

هافمن تلاشى مجدانه براى نقش میکند ولى او براى نقش لنى بروس انتخاب نادرستیست. هافمن خودش را با خنده هاى از سر خجالت، منش نرم و احساس ناامنى به تماشاگر نزدیک میکند. او با عدم اعتماد به نفسش به مردم نزدیک میشود. تماشاچى به او توجه میکند چون بى خطر است. در واقع امید دارد که او واقعا اینقدر ضعیف نباشد و بتواند خودش را اثبات کند. ولى آن صداى تودماغى ، صداى شخصیست که سعى میکند در دنیاى مضطرب بروس دوام بیاورد: این سادگى دقیقاً همان چیزى بود که بروس همواره تحقیر میکرد. رفتار هافمن به طرز ملموسى کودکانه است( بهترین اجرایش شاید در شوى تلویزیونى «من و تو … آزادیم» باشد  زمانى که مونولوگ هرب گاردنر درباره بچه اى که براى بار اول از خیابان رد میشود را میخواند)؛ لنى بروس به هیچ وجه رفتار کودکانه نداشت. او مخاطبش را با جملات ناخوشایند و گاه بى ادبانه مواجه میکرد که بعضاً نمیدانستند چگونه آن را تحلیل کنند: او به هیچ وجه شخصیت خوشایندى نبود.

بهترین بازیگر براى نقش او کیست؟ آیا بازیگرى با چشمان گودرفته و رفتارهاى یک شاهزاده پارسى هیپى وجود دارد؟ لنى بروس زیرپلکهاى سنگینش، نشانى از گناه دارد و  بیش از نقاب بى تفاوتی شمایل یک هیولا را دارد. او همه دنیا( شامل داستین هافمن و حتى همه مردم) را فراموش کرد، چون هیپى بود و این براى او یک جهان بینى و قانون بود ( بى قانونى مطلق) که با آن زندگى میکرد. لنى بروسِ داستین هافمن همانند گورمن در جانب مردم است. خود لنى بروس در جانب هیچکس نبود. یک هیپى تمام عیار،  همانند یک انقلابى تمام عیار، برتریهاى بسیارى بر افراد دیگر داشت : میدانست چگونه دستانش را تکان دهد که فکر کنیم او انسان است. خشونت و بى پروایى بروس رمز ارتباط او با مخاطبش بود: او توجه مخاطب را به خود جلب میکرد و کسى نمیدانست نفر بعدى که قرار است تحقیر شود کیست و حتى میشد گفت که خود بروس هم مطمئن نیست. دوست داشت از چیزى الهام بگیرد و همین تعلیق ایجاد میکرد. او مرز بین جوکهاى زننده اى که نوازنده ها و بازیگران صحنه در بیرون صحنه رد و بدل میکنند با آنچه بر روى صحنه گفته میشود را از بین برد. روشنفکران چپ معمولاً مخاطب همیشگى او بودند، چون رفتار و عقاید او همواره بیش از حد تصور پوچ گرایانه بود و زبان صریح  او بیش از هرچیز با آنها ارتباط برقرار میکرد. به نظر میرسید کلماتش را در هیچ جاى دیگر نشنیده اى و تنها در قاموس خود او یافت میشود، ولى چنان گویا بودند که معانى را منتقل میکردند. او بى پروا سخن میگفت و مخاطبین شادمانه قهقهه میزدند که چه خوب است ذهن منحرف داشته‌باشیم و چه خوب است که شرم را کنار بگذاریم.هیچ‌وقت نفهمیدیم با چند تابو زندگی می‌کردیم و چه تحقیرهایی را در خود پنهان کرده‌ایم٬ تا اینکه او همه را یک به یک به زبان آورد.این آنچه بروس انجام داد بود٬ به همین علت احساس رهایی به تماشاگر می‌داد. انحراف سورئال٬ پیچیده و یدیش بروس باعث بازشدن ذهنها می‌شد. او همواره هم مخاطب و هم خودش را تست می‌کرد و برای افراد مذهبی کفرگویی او مثل مشتی بر صورت بود. او می‌خواست به مخاطب خود برسد و آنها را بگیرد ولی تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که با جوکهای گزنده‌اش درباره مقدساتِ آنها به آنها توهین کند. برای کسانی که آنجا نشسته‌بودند غیرممکن بود که راضی باشند. هرچقدر هم هیپی باشند٬ او راهی برای آزردن آنها می‌یافت. افراد مؤدب همواره باید بیرون می‌رفتند.

 آنچه بروس می‌گفت معمولاً از اذهان پاک نشدنیست٬ و صدایش معمولاً در ذهن تا دهه‌ها باقی می‌ماند٬ با این‌حال بسیاری از شاهکارهای بروس که در فیلم بازسازی می‌شود ٬حتی تا ۱۰ دقیقه بعد هم درخاطرمان نمی‌ماند٬ چون کسی که آنها را بیان می‌کند نمی‌داند بروس چرا این جملات را می‌گفت.نویسنده فیلمنامه باید فکر می‌کرد چرا جملات بروس٬ فراتر از آنچه هستند که یک بازیگر بتواند بیان کند و در همان حد کفایت می‌کنند٬  ولی آن جملات ٬بدون خشونت کلامی و طنازانه بروس و بی‌اخلاقی دیوانه‌وارش مؤثر نیستند.اگر به آنها به چشم نقد اجتماعی  مردی که می‌خواهد جامعه را از تظاهر نجات دهد نگاه کنیم٬ آنها چندان مؤثر نیستند. وقتی لنیِ هافمن به مردم داخل کلاب می‌گوید می‌خواهد روی آنها بشاشد٬ صدای هافمن نامطمئن و صورت او کاملاً درپرسش از اینکه چرا بروس چنین احساسی داشته‌است. پرده سینما هیچ‌گاه آتش نمی‌گیرد: ولی وقتی شما به لنی بروسی گوش می‌کنید٬حتی احساس خنده هم نمیکند.

این لنی٬ با اخلاقیات گل و بلبلش بسیار کسل‌کننده است. وقتی او اجرای معروف بروس درباره ژاکلین کندی در حال بالا رفتن از ماشین ترور را انجام می‌دهد٬ این نکته اخلاقی را به آن می‌چسباند که بهتر است حقیقت را بگوییم تا به زنانی در موقعیت مشابه کمک کنیم. وقتی او به تماشاگران کلاب توهین می‌کند و آنها را کله‌سیاه٬ کاکاسیاه و بدجهود می‌خواند٬ سعی می‌کند بگوید که دنیا چقدر بهتر بود اگر این اسامی به آسانی فریاد زده‌می‌شدند.جدا از این حماقت فیلم که سعی می‌کند لنی را قهرمان کند تا برایش دست بزنند٬ یک کج‌فهمی اساسی در کار فاسی وجود دارد. اگر بروس تا آن حد خم شده‌بود تا خصومت اطراف خود را جمع و جور کند٬ فیلمساز باید باهوش باشد و بفهمد آن توضیحات درست نیستند. من به هیچ‌عنوان به خاطر نمی‌آورم بروس آنگونه که هافمن به سمت سیاه‌پوست رفت تا نیش را از تنش دربیاورد٬ از هیچ سیاه‌پوستی در جمع معذرت‌خواهی کرده‌باشد٬ و حتی اگر کرده‌باشد او بروس کمدین نیست٬ بروس متقلب است.جوکهای نیش‌دار او ممکن است برای مخاطب رهاکننده باشد( فکر می‌کنم اینگونه باشد) ولی این دلیل او برای گفتنشان نبود. او کار ژاکلین کندی را به منظور کمک به زن‌ها مسخره نکرد٬ یا از کلمات نژادپرستانه برای ایجاد دوستی استفاده نکرد.گاهی نیز او مأیوس بود چون تنها دو واکنش در مخاطبین می‌شد انتظار داشت٬ خنده یا خشم فراوان. در هرصورت او برنده بود. اما وقتی مردم را از کوره در می‌برد٬ او نیز بازنده بود. او نمی‌خواست تنها مردم را خشمگین کند: او یک کمدین بود که می‌خواست آنها بر آنچه خشمگینشان می‌کند بخندند. با این‌حال٬ بعضی از مردم نمی‌توانستند به او بخندند٬ چون خندیدن درواقع پذیرش این امر بود که ایده‌هایی که او شما رابا آنها شوکه ‌کرده٬ برای شما تازگی نداشته‌است یا اگر حتی برای شما جالب نبود میدانستید که می‌توانست جالب باشد.  او به هزاران دلیل قهرمان ضدفرهنگ بود:  رئالیسم بی‌رحم او درواقع یک امر ذاتی بود. با این‌حال٬ او به نهایت آنچه میشود تصور کرد دست‌ یافت٬ نه از آن رو که فکر می‌کرد رسالتی دارد٬ بلکه چون ذاتش نمایشگر بود.

دو باور عمومى درباره بروس در تقابل با یکدیگر وجود دارند.  یک فیلم استودیویى بزرگ مثل «لنى» تصویری را ارائه می‌کند که قرار است همگان لنى بروس را در سالهاى آینده با آن بشناسند، و فیلم همه راهها را براى ارائه تصویرى متفاوت با کتاب آلبرت گلدمن،  «خانمها و آقایان لنى بروس» میکند. ارزش کتاب گلدمن به این است که محیط فضاى صحنه اى را که طنز لنى بروس از آن مى آید به خوبى تصویر میکند. او نحوه شکل گرفتن طنز بروس و اینکه مخاطبین او که بودند یا کلاب چه شکلى داشت یا سایر کمدین ها چگونه بودند را به خوبى تصویر میکند. گلدمن از تقدیس بروس انتقاد میکند ولى به شکلى دیگر در دام آن مى افتد- بروس  غرق در اعتیاد را بزرگ جلوه میدهد و آنها که مواد مخدر استفاده نمیکنند را کوچک میشمارد. بااینکه کتاب فوق العاده است، آزرده ام کرد، چون گلدمن از بروس استفاده میکند تا چیزى بگوید- شاید اینکه خودش معتاد نیست. لنى بروس در او نفوذ کرده- او چنان بروس را تحسین میکند که خودش را به خاطر موجه و محافظه کار بودن کوچک میشمارد.

کتاب بیشتر از فیلم مخاطب را درگیر میکند. وقتى «لنى» را میدیدم احساس سردى و دوربودن از قدیس پوشالى آن داشتم درحالیکه معتاد مقدس کتاب گلدمن گرم و گیراست. کتاب مثل یک نمایش است. مثل این‌است که گلدمن انرژی می‌گیرد ولی در عمق نفوذ نمی‌کند: همانطور پرانرژی باقی می‌ماند و خواننده خسته می‌شود. ممکن است احساس کنید٬‌ گلدمن بلندمرتبگی‌های یک معتاد را بدون اینکه خود را با آن درگیر کند می‌خواسته و یک قهرمان هیستریک خلق کرده که به نظر خودش مناسب بوده‌است. او خودش را به طرز خلسه‌واری با آنچه در سر بروس می‌گذرد درگیر می‌کند و دنیای درونی بروس به نظر غیرواقعی می‌آید.گلدمن در واقع رنجهای بروس را نمی‌بیند٬ چون فکر می‌کند لنی بروس باید بداند که لنی بروسِ بزرگ است. او برای بروس درد او را انکار می‌کند. به روش خودش٬ گلدمن با بروس رقابت می‌کند. او فقط بیوگرافی نمی‌نویسد: او آنچه بروس انجام می‌داد را می‌نویسد.

فیلم به اندازه کافی نمایش‌وار نیست٬ آنقدر جدی‌ است که هیچگاه انرژی نمی‌گیرد-با این حال بروس یک آرتیست پرانرژی بود.بروس همه جوانیش را در زیر نردبانهای کلاب ها درحالیکه مادر پرانرژی سختگیرش سالی مر ( یا بوتز ملوی که یک کمدین در گروه ژانگولرها٬ کمدین‌ها و استریپرها بود)٬ او را هدایت می‌کرد گذراند. نگاه بروس به دنیا در هنر نمایش رمز موفقیت او بود. در «صنعت مذاهب» مبلغ مذهبی وقتی به پاپ جان زنگ می‌زند می‌گوید « هی٬ جانی٬ چه خبر؟». ( این شوخی‌های دوستانه در فیلم نیست: اگر بود٬ بروسِ هافمن باید توضیح می‌داد که برای مردم درست نیست به این خرافه که پاپ مقدس‌تر از انسانهای دیگر است باور داشته‌باشند). خیلی از کمدین‌های دیگر نیز روش بروس برای تمسخر رهبران کلیسا به عنوان کلاهبرداران خرده‌پا را به کار بردند٬‌ و وقتی بروس نمایش را به عنوان راهی برای گفتن درباره هر چیز نفرت‌انگیز در دنیا به کار برد٬ تأثیر خاصی داشت. او هرچیزی را با کلمات خودش بیان می‌کرد. شاید مردمی که در  دنیای نمایش رشد‌ می‌کنند دنیا را ادامه همین نمایش می‌بینند ( «زندگی کاباره است»٬ جمله معروف فیلم «کاباره»)٬ ولی شومن‌های سنتی٬ با این امر احساسی برخورد می‌کنند.حتی یک کمدین هتاک مثل دان ریکلز خود را در سپر احساسات قرار می‌دهد و تماشاگرانش را با بی‌ادبیش تحریک می‌کند و سپس از آنها می‌خواهد تا به عنوان پسر خوب او را بپذیرند. بروس کلک نمایش نمی‌زند٬ بلکه از احساساتی‌گری تئاتری تنفر دارد. سانتی‌مانتالیسم برای او مهوع بود٬ و حال او را به هم می‌زد. تماشاگر را هیجان‌زده کردن٬ تلاش زیاد برای جلب تأیید از جانب مخاطب٬ غریزه نمایش او را آزرده می‌کرد٬ که بسیار عمیق‌تر از هر اخلاقگرایی اجتماعی و اساس نگاه طنازانه او بود.در اواخر عمر او  بود که به او گفتند نوعی اخلاقگرایی پایه کارهای اوست و بعد از آن غریزه‌اش با او همراهی نکرد.

والری پرین در لنی

والری پرین در لنی

اگر باب فاسی پشت صحنه شوهای لنی که آگاهی لنی بروس را شکل داد نشان می‌داد٬یا اگر برداشت طنازانه او از صنعت نمایش و همه دنیا را نمایش می‌داد ( شامل تقلید سایر شومن‌ها و هجو فیلمهای شوبیزنس تا تمسخر قوانین جاری که او با آن درگیر بود) می‌توانست فیلمی احساسی بسازد. او ممکن است ارزش احساساتی‌ بودن نمایش‌ را که خود یکی از نوابغ آن است زیر سؤال ببرد ولی بهترین بخش فیلم اجرای گری مورتون به عنوان شرمن هارت است ٬  یک کمدی بر اساس استریپتیز میلتون برل ( که برای مخارج کفن و دفن بروس پول جمع می‌کرد) و والری پرین  که اجرایی موفق بود. این اجرا خیلی دور از شخصیت هانی نبود٬ چون هانی در رأس قرار نداشت و اگر باب فاسی بر بازسازی کارهای بلیز استار اصرار نکرده‌بود هم اشکالی نداشت. هیچ چیز در شخصیت هانی با آن استریپتیز‌ها نسبتی نداشت ولی والری پرنی به آن جنبه‌ای تأثیرگذار افزوده‌است٬ و باید گفت که هرچند محدود٬ اجرای او بیش از داستین هافمن به اصل شخصیت نزدیک است. هافمن در لحظاتی خوب است٬ وقتی ریش دارد ( و بازیش کمتر عصبی به نظر می‌رسد) بهتر است و وقتی دارد صحنه‌ای را اجرا می‌کند که ما نوارش را می‌شنویم٬ بازیش ریتم بهتری دارد٬ و قابل احترام است٬ مثل پل مانی زمانی که چهر‌ه‌های تاریخی را شخصی می‌کرد. هافمن هر کاری بکند هیپستر به نظر نمی‌رسد.

  داستان لنی بروس  داستان شوبیزنس است. این همان چیزی است که فیلمنامه جولین بری٬ با همه آزاداندیشی به‌روزش٬ نمیتواند نشان دهد. بروس قبل از مرگش در ۱۹۶۶ سعی کرد جریان قدیس‌سازی را کلید بزند: این بی‌اخلاقیهای او بود که مردم را شوکه می‌کرد٬ و او می‌گفت که اخلاق‌گرایی او بوده‌است. فیلم این دروغ را بیان می‌کند که درواقع انگیزه بروس بهتر کردن حال مخاطب بوده و این فقط می‌تواند طنز او را بی‌اثر کند. فیلمسازان چیزی دیگر را نیز از بروس می‌گیرند: آنها سعی می‌کنند برای خود سهمی فراتر از شوبیزنس بروس درنظر بگیرند. جدیت سیاه وسفید بودن این فیلم و تقدیس جوان پسندانه لنی بروس نهایت احساساتی‌گری شوبیزنس است.

نیویورکر٬ ۱۸ نوامبر ۱۹۷۴

لطفاً نظر خود را اضافه کنید