پیتر بردشاو درباره «کاباره» باب فاسی

0

میگویند شیطان اصوات دلنشینى دارد. این موزیکال ساخت ١٩٧٢ همه این اصوات را در خود دارد: جذابیت شیطانى دارد و به طرز عجیبى اغواگر است. باب فاسى با استایل فوق‌العاده خود رقصها را طراحى کرده، و موسیقى کندر و اِب  در ذهن مثل نیش زهرآگین نفوذ میکند. داستان کاباره سکسى و کلبی‌مسلکانه است : ویالن نرو است که درقرن بیستم به صدا در مى آید.

چهل سال پس از نمایش فیلم – و ٧٠ سال پس از انتشار داستانهاى کوتاه کریستوفر ایشروود « آقاى نوریس قطار عوض میکند و از برلین خدافظى میکند» که فیلم بر اساس آن ساخته شده است- کاباره هنوز بازسازى وفادارانه‌ای از فضای موسیقی ملى آلمان در دهه ٣٠ محسوب میشود، که به تدریج تم‌های نازى میگیرد و سرنوشتى شوم پیدامیکند که از یک درد فروخورده  ریشه گرفته‌است. فیلم  درسوی مخالف آواى موسیقى است که ٧ سال قبل از آن اقبالى جهانى داشت و روایتی ایده آلیستى از جنبش مقاومت اتریش در برابر هیتلریسم ارائه میکرد. هردوى این فیلمها ترانه هاى فوق العاده اى دارند. ناراحت کننده است ولی براى من ترانه «فردا متعلق به من است» که یک ترانه نازى اصیل است٬ به ترانه فولک « گل یخ» شبیه است.

«کاباره» جذابیت اغواکننده و مبتذل شر نازیسم و قضاوت نادرستی که غیر‌آلمانیها درباره تهدید نازیسم در اروپا داشتند٬ را محکوم می‌کند . بخش بزرگی از این محکوم‌کردن٬ بدبینانه خود طنز جاری در فیلم را نقد می‌کند که نوعى کمدى است که تلخ و گنگ است و نمیتواند به ما بگوید چه چیزى را هدف گرفته. سؤال این است که آیا کاباره وایمار تهدیدى براى نازیها یا نشانه هاى نازیهاست؟

لیزا مینه لى بهترین بازى کارنامه بازیگریش را در نقش خواننده کاباره، سالى بولز، ارائه میکند: یک هستی رها و سکسى، در عین حال آسیب پذیر و غمگین. شروع خوب او با ترانه ” مرد من” که نوعى کنایه به یک عاشق دیرینه است، براى ما روشن میکند که با داستانى رومانتیک مواجهیم. مایکل یورک در نقش برایان، یک محقق انگلیسى است که براى سفر آمده و در خانه سالى ماندنى میشود و عاشق او میشود. مکس ( هلموت گریم) یک ملاک پولدار است که با هردو دوست میشود و آنها را قانع میکند که سکس سه نفره داشته باشند. جوئل گرى گرداننده مرموز مهمانیها در کلاب سالى است که هیچ نقش دراماتیک یا داستان شخصی ندارد. سکانسهاى کاباره به تناوب پخش میشوند و خواننده‌ها درباره داستانهایى که خارج از کاباره رخ میدهند آواز میخوانند.

این اثر گروتسک باشکوه٬قهقهه‌زنان نازی‌ها را مسخره میکند٬ آنها را نشانه می‌گیرد٬ ودقیقاً‌ همان چیزیست که برلینی‌ها٬ سبیل و دماغ می‌نامند. با این حال کلبی‌مسلکی جاری در فیلم بی‌اساس است٬ به نظر می‌رسد احمقهایی را نشان می‌دهد که مسبب این موقعیت بوده‌اند٬ آدمهای بی‌اعتنایی که این وضعیت را دیده‌اند و آنقدر هوشیار نبوده‌اند که شوکه شوند و یا حتی اصلاً اهمیتی به موضوع بدهند.همه دنیا پانورامایی از بلاهتی حقیر است که می‌توان با یک خط شعر٬ یک موزیک پرطرب یا چند حرکت سکسی فراموشش کرد.  او (برایان) می‌گوید٬ توی اتاقت ننشین٬ بیا به موزیک گوش کن! دنیا دارد به فنا می‌رود و ما باید از لحظاتمان لذت ببریم.

فیلم متعلق به لیزا مینه‌لی است٬ که حساسیت و نقطه ضعفهایش٬ با این کلبی‌مسلکی توازن برقرار می‌کند. زیباییش در میان این همه پلیدی هوش‌رباست و صدایش سحرانگیز است. می‌تواند زیبایی موزیک را به اوج برساند٬ و همچنین-در حین خواندن و حرف‌زدن- نوعی بغض فروخورده دارد. شکنندگی او احساسی‌ترین بخش فیلم است. رابطه سالی و برایان خوب نیست. وقتی جنگ شروع شود ٬چه اتفاقی برای این آمریکایی میتواند رخ دهد؟ چه سرنوشت شومی درانتظار این غریبه ازهمه‌جا بیخبر است؟ این سؤال بی‌پاسخ درپایان فیلم وبعد از اتمام موسیقی در ذهنها می‌چرخد.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید