فرو رفتن در قنات، بیرون آمدن از مترو: درباره “ایران سرای من است”، اثر پرویز کیمیاوی

0

فیلم “ایران سرای من است”، اثر پرویز کیمیاوی، یکی از آثار برزخی سینمای ایران است. اثری که در سال ۱۳۷۷ ساخته شده است و تا به حال که قریب دو دهه از ساخت آن گذشته روی اکران ندیده است. گویا به زودی در سینمای هنر و تجربه اکران خواهد شد. این فیلم داستان یک محقق کرمانی شعر کهن را تعریف می‌کند که می‌خواهد برای رساله تحقیقاتی خود مجوز انتشار بگیرد. رساله تحقیقی او غیر از موارد مجاز شامل بررسی موضوعاتی چون معنای شراب در شعرای کهن یا بررسی رویکرد این شعرا به زن است که مسئول اهدای مجوز را مردد کرده است.

این محقق کرمانی که در زندگی واقعی خود مدام در حال مشاعره با پدر کم‌توان خود است، در زندگی ذهنی نیز شاعران قدیم را در گوشه و کنار ذهن خود می‌بیند که مدام برایش نقل شعر و یا گاهی نثر خود را می‌کنند. ما در همان آغاز فیلم با سیاهه‌ای طویل از شعرا مواجه می‌شویم که در صفی طولانی از جلوی یک کاروانسرا می‌گذرند و منتظر آن هستند تا مسئول ممیزی کتاب آثار آن‌ها را از نظر معنایی مورد بررسی قرار دهد.

مسئول ممیزی کتاب اصرار دارد تا هم معنای خاصی را به شعرهای این شعرا تحمیل کند و هم تاکید محقق را بر برخی رویکردهای خاص در این شعرا، مانند ابیاتشان در نقد و تحقیر زنان، کنار بزند. دو شاعر به طور خاص به مذاق مسئول ممیزی خوش نمی‌آیند: یکی خیام که اول بایستی به همگان تاکید کرد که هر جا از شراب سخن می‌گوید منظورش نور الهی ست و دوم عبید زاکانی که “توقیفی” است و خواهد ماند و کاریش نمی‌شود کرد.

این اثر کیمیاوی مانند “باغ سنگی” او سرشار از تصاویر سوررئال است که تن به خوانش واحد نمی‌دهند. پرویز جاهد در مقاله خود “سینمای اتوپیایی پرویز کیمیاوی” در عین تاکید بر تاویل پذیر بودن سینمای کیمیاوی، سینمای او را، متکی به تئوری مولف، نمونه‌ای دیگر از “ماخولیای جمعی” می‌داند که به گمان پرویز جاهد در بسیاری از روشنفکران، متفکران پسااستعماری و سینماگران ایرانی دهه چهل و پنجاه ایران از جلال آل احمد و شایگان گرفته تا بیضایی، حاتمی و کیمیاوی شایع بوده است. پرویز جاهد با مثال زدن دادن نقد کیمیاوی بر مدرنیزم در برخی از آثارش مانند “اوکی مستر” ، “پ مثل پلیکان” و دیگران ، در تعریف ماخولیا، هم‌گام با جورجو آگامبن، ‌آن را شکلی از ایجاد ارتباط با ابژه‌هایی می‌داند که دست نیافتنی و یا اساس ناموجود و غیرواقعی اند. او با این تعبیر هم‌راه با مراد فرهاد پور و مازیار اسلامی شده و گفتمان بومی‌گرایانه و ضد استعماری دهه چهل و پنجاه را، که کیمیاوی را نیز بخشی از آن می‌بیند، یک ماخولیای جمعی می‌داند که در حسرت گذشته‌ای شکوه‌مند و عصری زرین است که در طول تاریخ به تاراج رفته است.

در عین احترام به تفسیر فوق از سینمای کیمیاوی، در این نوشته بر این گمان هستم که فیلم “ایران سرای من است” قادر است که این رویکرد یکپارچه ساز را به سینمای کیمیاوی با تردید مواجه سازد یا حداقل نشان دهد که خود این سینماگر دو دهه بعد (یعنی در اواخر دهه هفتاد که این فیلم ساخته شده است) به هجو رویکرد پیشین خود دست زده است. این نوشته مدعی ست آن است که سینمای کیمیاوی توانایی فراروی از پیش فرض‌ها یا ادعاهای پیشین خود را به دست می‌دهد. قصد من این است که نشان دهم که شخصیت اصلی این فیلم در برابر مساله نوگرایی، نه به گذشته‌یی طلایی، که به “اشباح” پناه می‌برد: به اشباحی خنده آور که همان‌قدر که محقق کرمانی در بیابان در کنار آن‌ها نامربوط است، آن‌ها هم در تاکسی و نیز نشسته بر مبل خانه‌ی محقق کرمانی نامربوطند.

خیال کیمیاوی در این فیلم تخیلی نیست که پاسخ بدهد یا بیابد بلکه تخیلی ست که پرسش می‌سازد و هجو می‌کند. خیال کیمیاوی خیالی ست از جنس خیال عبید زاکانی، همو که چندبار در فیلم می‌دود و خود را در معرض دید قرار می‌دهد و با لهجه کرمانی می‌گوید: “اگر داری تو عقل و دانش و هوش، بیا بشنو حدیق گربه و موش، بخوانم از برایت داستانی، که در معنای آن حیران بمانی.” حالا این حکایت خود فیلم است: کیمیاوی برای ما داستانی می‌گوید که در معنایش حیرت کنیم.

اول بایستی گفت که فیلم “ایران سرای من است” به تعبیری داستان سفری ست که برای مسافرش الهام، شهود یا نجاتی در پی ندارد. فایده‌ای اگر در این سفر هست، در مواجه شدن دوباره با دستپاچگی ست. در این اثر نشانه‌ای از ایدئال بودن گذشته نمی‌توان یافت. گذشته و اشباحش لزوما ناجی نیستند. اگر چه در یکی از صحنه‌های فیلم قناتی خشک شده با رسم اهدای عروس به آب می‌آید (به اعتبار سنتی قدیمی زنی میان سال به عنوان عروس به قنات داده می‌شود شاید آن قنات به آب بیاید)، اما این یک از صدها قناتی ست که، علی‌رغم انجام این رسم، خشک مانده‌اند. سنت‌ها، و اشباحش یک قنات را نجات داده‌اند ولیکن صدها قنات خشک مانده.

ناتوانی گذشته و اشباحش در منتج شدن به رستگاری به عرفان نیز تسری یافته است. در یکی از صحنه‌های فیلم زنانی بالای سر قناتی نشسته‌اند و داستانی مردی را تعریف می‌کنند که به دامادی یک قنات رفته اما قنات خشک مانده. آن مرد خود محقق کرمانی ست که حالا در داخل چاه خاک آلود و مشنگ وار زیست می‌کند. عرفان و اشباحش برای او نجات نیاورده، سردرگمی آورده. حتی از چاه که بیرون بیاید نمی‌داند کجا برود، پی چه برود.

در این فیلم او که اهل تحقیق است در نهایت کاری نمی‌تواند بکند جز آن که نسخه‌های بر آب رفته را از آب بگیرد و بر شاخه درخت بچیند تا خشک شوند. تحقیق ارباب تحقیق یادآور کوشش درویش خان در ساختن یک باغ سنگی ست. گذشته از دست رفته است.در دنیای امروز تنها می‌توان از آن یک مانیومنت، اثر هنری یا یادگار برای مراسم خیال ورزی خوش باشانه و یا شهود توام با چرت ساخت.

اصلا چرا محقق دارد به تهران می رود؟ او که به نظر جواب مجوز کتابش را در کرمان گرفته است؟ اصلا چرا باید محقق وسط راه از جاده خارج شود و گام به بیابان بگذارد؟ چه اتفاقی برای عروس قنات می‌افتد؟ چرا در بین ترن های زیرزمینی ترن پهلوی هست اما ترن جمهوری اسلامی نیست؟ چرا آب دارد سازها را می‌برد؟ چرا خواجوی کرمانی در ارگ بم نشسته است و شعری درباره دور بودن از کرمان می‌خواند؟ چرا عبیدزاکانی لهجه کرمانی دارد؟ چرا کسی در قناتی در کرمان به زمین می‌رود و در مترویی در تهران بیرون می آید؟ آیا کرمان مشرق خیال و تهران مغرب خیال است؟ چرا بازیگر فردوسی همان راننده‌ی بین جاده ایست که از اصل اولیه ای که شلنگ گازوئیل را درست چک کند بی‌خبر است؟

فیلم کیمیاوی فیلم پرسش‌هاست. فیلم برهم ریختن قواعد هم‌نشینی. فیلم با برهم زدن قواعد هم‌نشینی و وحدت زمان و مکان در روایت به ما یادآوری می‌کند که آن‌چه ما فکر کردن می‌نامیم عمده تکرار هم‌نشینی‌های رایج یا پناه بردن به روایت‌های شنیده شده است. در این فیلم زمان حال تناقض‌امیز، کسل‌کننده، پر ترافیک و سرد است و گذشته نیز جز مانیومنتی که زیرش به خواب می‌رویم نیست، جز شبحی که ما را رها نمی‌کند. در این بلبشوی زمان‌ها و امکان‌های بی ثمر تنها چیزی که باقی می‌ماند هجو است. قدرت ویرانگر هجو که می‌تواند ما را از سردرگمی محض نجات دهد. و این طور است که کیمیاوی داستانی را تعریف کرده که شبیه موش و گربه عبید حیرت زا است.

داستان موش و گربه عبیدزاکانی داستان شکل گیری یک جنگ داخلی‌ست که پیروزی در پی ندارد. در کرمان شاه گربه‌ها موشی مست را که علیه او سخن گفته است می‌خورد و بعد توبه می‌کند.موش‌ها که از این توبه خبردار می‌شوند برای او پیش‌کشی می برند اما گربه به آن‌ها نارو زده و آن‌ها را می‌خورد. این نارو باعث می‌شود که موش ها سپاهی برای یورش به گربه گرد آورند و گربه نیز چنین کند. نتیجه نبردی ست که گربه‌ها و موش‌ها را به خون می‌کشاند. نتیجه این جنگ چیست؟ از میان رفت فیل و فیل سوار/ مخزن تاج و تخت و ایوانا!

این قصه عجیب و غریب شبیه نتیجه ایست که جنگ ذهنی بین سنت و مدرنیزم بر سر محقق کرمانی آورده است. این جنگ داخلی نتیجه‌ای جز بر هم ریختن زمان، هم‌نشینی با اشباح و از دست دادن معنای امر واقعی نداشته است.

توضیح نویسنده:این مطلب غیر از سینما-چشم در سومین شماره ماهنامه سرمشق نیز منتشر شده است.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید