مجادلۀ تئوریک بر سر “ماهی و گربه”  

0

فیلم ماهی و گربه ساختۀ شهرام مکری، واکنش های متفاوتی در میان منتقدان ایرانی داشته است. برخی از هواداران فیلم، آن را تا حد «شاهکار» ستوده و برخی مخالفان، نیز آن را فیلمی «بد، حوصله سر بر و …عقیم» خوانده اند. این نوع واکنش های افراطی و هیجانی به یک فیلم و دسته بندی موافقان و مخالفان، در فضای نقد فیلم ایران بی سابقه نیست و از دهه چهل تا امروز رواج دارد و قطعا بررسی تاریخی و تحلیل این رویکردها، از ضروریات درک فضای نقد فیلم امروز ایران است. اما در میان هیاهوها و جنجال های موافقان و مخالفان این فیلم، مجادله و بحث تئوریک متفاوت و جالبی بین دو تن از منتقدان سینمایی یعنی وحید مرتضوی(منتقد فیلم ساکن آمریکا و صاحب وب لاگ گرینگوی پیر) و محمد وحدانی، منتقد ساکن ایران و نویسنده مجله سینمایی فیلمخانه و ۲۴، درگرفت که فارغ از نگاه مثبت یا منفی این دو به فیلم ماهی و گربه، به خاطر رویکرد تئوریک آنها به برخی مفاهیم نظری نئوفرمالیستی مثل «روایت»، «ناروایت» و « فرم پارامتریک» بسیار شایستۀ توجه است. این مجادله، اگرچه در همان فضای پرهیاهو و دوقطبی شدۀ پیرامون فیلم ماهی و گربه، ظاهر شده اما به خاطر نگاه تئوریک و متفاوت دو نویسنده، از این سطح فراتر رفته و نویدبخش ظهور رویکردهای جدی تر و عمیق تر در فضای نقد فیلم ایرانی است. از این رو «سینما-چشم»، تصمیم گرفته است که با کسب اجازه از این دو منتقد، مجموعۀ مکاتبات آنها را یکجا منتشر کند تا دسترسی به آنها برای علاقمندان مباحث تئوریک و تحلیل فیلم، آسان تر باشد. «سینما-چشم» همچنین آمادگی انتشار دیدگاه های موافق و مخالف دیگر در این زمینه را دارد. با سپاس از وحید مرتضوی و محمد وحدانی و به امید تداوم و استمرار این گونه بحث ها در آینده.

——————————————————————————————————————————————————-

ماهی و گربه (شهرام مکری)

فصلی در تحققِ امرِ محال

محمد وحدانی

مقدمه

با ظهور ماهی و گربه سینمای ایران یک‌ باره ده سال پیر شده است. پس از بارها تماشای فیلم به نظر می‌رسد با پدیده‌ای به غایت ناآشنا روبروییم که از نظر جنبه‌های روایی و سطوح درگیرکننده‌ی مخاطب به آثار بزرگ سینما نزدیک می‌شود. زمانی فرنان لِژه، فیلمساز امپرسیونیست و نقاش برجسته درباره سبک فوویسم (fauvisme) گفته بود: «پیش از ما آسمان آبی بود و گیاه سبز. از نسل ما به بعد، آسمان می‌تواند سبز باشد و گیاه آبی.» تجربه‌ی غنی فرم روایی ماهی و گربه و دستاوردهای موقعیت‌های داستانی ویژه‌اش به گونه‌ای است که انگار بعد از این آسمانِ سینمای ایران هم می‌تواند سبز باشد. فیلمی که شبیه نمونه‌ی دیگری نیست و از بافت جزئی‌ تا شکل کلی‌اش رازآمیز و برانگیزاننده است. مدلی که فیلم برای قصه‌گویی‌اش استفاده می‌کند، نگاهش به پدیده زمان، طراحی میزانسن‌ها و هویت جغرافیایی‌اش بدیع و خلاقانه است. از طرفی اختلاط لحن در عین هویتِ یگانه‌‌ی فیلم و دور شدن از رئالیسم عینیت‌گرای اشباع شده‌ی این روزها نیز پیشنهادی راهگشا برای سینمای داستانی ایران است. 

تقاطع غیر هم‌سطح

گروهی پسر و دختر دانشجو برای شرکت در یک جشنواره‌ی بادبادک‌بازی حوالی یک دریاچه جمع شده‌اند. آن‌ سوتر سه آشپزِ یک رستوران مثل یک تهدید به دور دریاچه پرسه می‌زنند. دانشجوها را می‌بینیم که با همدیگر خوش و بش می‌کنند و برای برنامه شب حاضر می‌شوند. صحنه‌های برخورد آن‌ها گاهی تکرار می‌شود و بخش‌هایی از قصه را چندبار می‌بینیم. اوایل فیلم یکی از پسرها (پرویز) به دیگری (پدرام) خیره می‌شود، مکث می‌کند و درباره لحظه دیدن‌ او می‌گوید: «چقدر جالب آقا، من عین این اتفاق رو قبلن دیدم.» بلافاصله یک لوپ (چرخه‌ی زمانیِ) کوتاه را می‌بینیم: پدرام قصه رفتن به آتی‌ساز و بالا فرستادن بادبادک‌ها و بند بریدن بادباکِ عسل، برخوردش با عسل و عوض شدن رنگ چشمِ راست او را شرح می‌دهد. با یک چرخش دوربین بر‌می‌گردیم و یک بار دیگر کل نریشن پدرام را می‌شنویم. از همین لحظه به نظر می‌رسد روایت منطقِ مواجهه با خودش را نشان می‌دهد. این اولین جایی است که به شکل صریح روایت منطق زمانیِ خطی را نقض می‌کند. اما توالی صحنه‌ها را چگونه درک کنیم؟

ذهن در روبرو شدن با چرخه‌های زمانی که از این به بعد در فیلم می‌آید به‌ دنبال یافتن زمان مرجع و نظم دادن به سیر وقایع است. به نظر می‌رسد صحنه‌ی روبرو شدن پرویز و پروانه که سه بار از نزدیک می‌بینیم می‌تواند پیشنهادی برای زمان مرجع باشد. زمان مرجع دیگر می‌تواند لحظه قتل مارال باشد. نشانه‌ی آن دیدن کوتاه حمید چاقو به دست (ظاهرن پس از انجام قتل) در فصلی است که شهروز از کنار چادرها رد می‌شود. روایت اصرار دارد هر بار با صدای جیغِ حیوانات لحظه‌ی قتل مارال را نقطه‌گذاری کند. در ابتدا به نظر می‌رسد فرم روایی نسبت به زمان مرجع شکل دایره‌ای کامل دارد. تا جایی می‌توان با این منطق جلو رفت اما این ایده نقض می‌شود. شهروز و مریم مشغول صحبتند و ناگهان کامبیز وارد کمپ می شود. این لحظه نمی‌تواند لحظه ورود کامبیز به کمپ باشد چرا که پیشتر لحظه‌ی ورودش را دیده‌ایم و باید از نظر داستانی خیلی زودتر از این‌ها باشد. به نظر می‌رسد که منطقِ دایره‌ی کامل نیز الگوی روایی فیلم نیست.

ظاهرن با دوایرِ زمانی ناقصی روبرو هستیم و چون زمانِ مرجع داستانی (یا صفرِ داستانی) نداریم، روایت از نظر زمانی پرسپکتیو مرکزی ندارد. اگر فرض کنیم تا جایی از فیلم پیرنگ روی محور افقی زمان جلو می‌رود، بتدریج نوعی ادغامِ عمودی میان اتفاقاتِ ناهمزمان به وجود می‌آید. از این نظر آشکارا شکل زمانیِ روایت فیلم به فرمِ مکانیِ غیر اقلیدسی در نقاشی‌های موریس اِشر شبیه است (تصویر ۱ و ۲). می‌شود گفت با فرم زمانی «تقاطع غیر هم‌سطح» روبرو هستیم. به تصویر ۱ اگر دقت کنیم، سیر زمانی پیرنگ ماهی و گربه همان مسیر جریان آب در چرخه‌ی نقاشی آبشار است. چرخه‌ی اصلی فیلم را از لحظه ورود کامبیز به کمپ و دنبال کردن پرویز در نظر بگیریم. او با پروانه، مریم، پدرام و عسل، مینا و شهروز برخورد می‌کند. سپس با شهروز برمی‌گردیم به کمپ و زمانی که شهروز مشغول صحبت با مریم است دوباره کامبیز وارد کمپ می‌شود. این گونه‌ای تقاطع خطوط زمانی غیر هم‌سطح یا همان «زیستِ همزمان عناصرِ غیر همزمان» است، همان‌گونه که در نقاشی آبشار اگر جریان آب را در سطح دنبال کنیم، متوجه می‌شویم به شکل متناقضی در راستای عمودی نیز جابه‌جا شده‌ایم. با جلو رفتن پیرنگ، لزومن قصه در زمان جلوتر نمی‌رود بلکه به شکل پارادوکسیال گاهی به کمی قبل‌تر و گاهی به ابتدای قصه برمی‌گردد. در واقع مانند تصویر ۲، شخصیت‌ها در زنجیره‌ای از رخدادهایی واقع شده‌اند که پرسپکیو زمانیِ مرکزی ندارد.

حالا می شود حدس زد که تک پلان بودن فیلم و نبودن برش در فیلم چقدر به ویژگی اصلیِ طی کردنِ مسیر پیوسته‌ی جریان آب در تصویر ۱ در چرخه‌ی اِشر نزدیک است. همانطور که ساختار مکانی اِشر با یک ناپیوستگی بهم می‌ریزد، سیالیتِ بدون قطع ماهی و گربه نیز گویی لازمه‌ی این چرخه‌ی زمانی است.

تصویر ۱: آبشار اثر موریس اشر

تصویر 2. پرسپکتیو/ موریس اِشر.

تصویر ۲. پرسپکتیو/ موریس اِشر.

 ورطه

تعبیر دقیق‌تری نیز می‌توان برای فرم روایی فیلم بکار برد. به نظر می‌رسد پیرنگ روایی به گونه‌ای طراحی شده که اتفاقات روی هم «تا» می‌شوند و در واقع قصه‌ی روی خودش «خم» می‌شود. منطق روایی ماهی و گربه ایده‌ای است که به آن «mise en abyme» یا همان «به ورطه انداختن» می‌گویند. به نظر می‌رسد نقطه اصلیِ خم شدن زمانی روایت جایی ‌است که از محدوده‌ی جنگل به محدوده‌ی کمپ وارد می‌شویم. هر بار که پرویز پس از برخورد با نگهبان از روی پل به سمت کمپ می‌آید به نظر می‌رسد با یکی از محل‌های خمیدگی زمانی فیلم روبروییم. این گونه است که تصویر فیلم روی خودش می‌افتد. انگار آینه‌ای در برابر وقایع گذاشته‌اند تا این چرخه‌های چندگانه مدام بازتولید شوند. زوج‌ها آینه‌های موازی همدیگرند. این آینه‌ها تخت نیستند و تصویر منعکس شده، اغلب کمی متفاوت با خود سوژه است؛ لذا گاه احساس می‌کنیم به یک تناقض زمانی برخورد کرده‌ایم. در واقع فرم روایی شبیه به یک سقوط چرخشی، مثل حرکت گردابیِ رو به پایین در یک مخروط به ورطه افتاده، همین‌طور که شخصیت‌ها. پدر کامبیز ذهنش پر از مهناز شده، دختری که روزگاری دوست داشته و روزی به جای این‌که بگوید آن بشقاب را بده، گفته: «آن مهناز را بده».

 

جعبه‌ی تشدید

فرم‌هایی وجود دارند که در هندسه از آن‌ها با عنوان ریکِرسیو (بازگشتی) نام می‌برند. در این فرم‌ها، بافت از طریق یک المان تکراری اما با مقیاس‌ها مختلف شکل می‌گیرد به گونه‌ای که هر بخش کوچکی از کلیت، خودِ همان کلیت است (تصویر ۳). پترن هندسی روایی ماهی و گربه به طرز عجیبی ماهیت ریکِرسیو دارد. هر جز از فیلم را، هر صحنه را که انتخاب کنید، تقریبن کل فیلم در همان صحنه جریان دارد. در فصل گفتگوی کامبیز و مینا، لادن و پرویز را در پس‌زمینه در ضلع دیگر دریاچه در حال گفتگو می‌بینیم. در پایان فصل دلهره‌آور حضور بابک و پروانه در جنگل برای بستن شیر فلکه، وقتی برمی‌گردند و پرویز را می‌بینند، در سوی دیگر شهروز و مریم مشغول گفتگو هستند. یک بخش از زیبایی ماهی و گربه به این شمای عمومیِ تو در تو بر می‌گردد که مانند نقش‌های تکرار شونده قالی، هر جزء از آن‌ خود شمای کامل طرحِ قالی است. شبیه‌ترین نمونه در ادبیات به این ساختارِ خودْ بازگشتی «در جستجوی زمان از دست رفته»‌ی پروست است که گویی هر جای این رمان هفت جلدی را باز کنیم، پژواکی از عشق راوی به آلبرتین را می‌شنویم. المان اصلی در ماهی و گربه همان بزرگترین چرخه‌ی زمانی فیلم است (چیزی شبیه مربع سفید رنگ بزرگ در تصویر ۳) و چرخه‌‌های محلی و فرعی واریاسیون‌ها با مقیاسِ کوچک از چرخه‌ی اصلی هستند (مربع‌های سفید کوچکتر در تصویر ۳). این چرخه‌های کوچک مانند جعبه‌ی رزنانس تم اصلی را تشدید می‌کنند و مدام آن را فرا می‌خوانند.

u062Au0635u0648u06CCu0631 3

تصویر ۳. نمونه‌های از یک الگوی ریکِرسیو.

نشانه‌هایی در فیلم هست که می‌توان این گرداب‌های زمانی را بازنمایی ناخودآگاه بعضی از شخصیت‌ها دانست، یا کابوس یک شخصیت‌ که به بیداری دیگری رسوخ کرده. دوقلوها ادعا می‌کنند که در خواب دیده‌اند خانم دکتر روان‌شناس افتاده بر زمین و گربه‌ی سیاهی انگشت او را در دهان دارد. کمی قبل‌تر مینا گربه‌ای با انگشتی در دهان در محل برپا کردن بادبادک کامبیز دیده است. زوج‌ها سایه یکدیگرند. مرده‌ای از سال ۷۷ به اکنون احضار شده (جمشید انگار آن موقع در همین محل کشته شده) است.‌ پرویز اتفاقی را که قبلن پیش آمده به شکل دِژَ اَوو (Déjà Vu) دیده. وقایع نیز همدیگر را صدا می‌زنند مثل آن خاطره قصر شیرین که شبیه افسانه‌هاست. خواهرِ مادربزرگِ مریم شبی در یک سردابه‌ی زیرزمینی شیرجه زده تا به سمتِ نور شنا کند، تا بتواند از یک دروازه‌ی بین دنیایی رد ‌شود، مثل کاری که اکنون مریم مصمم به انجامش است. مریم و شهروز رو به تپه‌ای می‌ایستند و ما آن نور را در آن دورها می‌بینیم. این جهانی است که به شکل پژواک‌گونه‌ای وقایع روی هم می‌افتند تا از همجواری این تصاویر، ساختارِ باشکوه نهایی مثل یک تابلوی پر جزئیات نقاشی شکل گیرد.

سینمای پارامتریک

این گونه است که ساختارِ رواییِ ماهی و گربه تبدیل به نمونه‌ای ناب از مدل سینمای پارامتریک می‌شود، سینمایی که نئوفرمالیست‌ها با اشاره به سینمای برسون (جیب‌بر و لانسلو دولاک)، ژاک تاتی (Playtime) و ازو آن را پارامتریک می‌نامند و ویژگی اصلی‌اش «تکراری بودن غیر عادی» یکی از اجزای روایی یا سبکی فیلم است. آن‌ها این جزء را پارامتر می‌نامند (مثل نقش مچ‌کات‌های گرافیکی در آثار ازو). فرم روایی در ماهی و گربه همانطور که نشان دادیم لزومن بر اساس علیتِ وقایع شکل نمی‌گیرند بلکه در آن الگوهای زمانی است که سایر اجزای فیلم را تحت تاثیر قرار می‌دهد و پارامتر همین چرخه‌های زمانی است که هر بار واریاسیونی از آن را می‌بینیم.

این پارامتر با شروع فیلم و به شکل بسیار واضح از لحظه برخورد پدرام و پرویز آغاز می‌شود. سپس بسط و تکامل می‌یابد و با مخاطب وارد چالش می‌شود. پس از مدتی دیگر سوال این نیست که بابک، دوستش و حمید چه بلایی سر دانشجوها می‌آورند، بلکه سوال اساسی‌تر می‌تواند این باشد که چرخه‌ی بعدی کی و چگونه آغاز می‌شود. بدین‌ترتیب غافلگیریِ داستانی جایش را به غافلگیری فرمی می‌دهد: یک بازی جذابِ سینماتوگرافیک با تعلیق‌ها، انتظارها و غافلگیری‌های منحصر به فردش. و تجربه ماهی و گربه به این شکل شبیه گوش سپردن به یک سمفونیِ موسیقی کلاسیک می‌شود، با یک تم اصلی گسترش یافته و چندین تم کوچکتر که مدام به مایه‌ای اصلی گریز می‌زند. نکته‌ی شگفت‌انگیز شروع و پایان این فرم است که مانند هر سمفونیِ ماندگار با یک منطق واضح نقاط شروع و پایانش نقطه‌گذاری می‌شود. درون این چرخه‌های زمانی عجیب و غریب، فصل ابتدایی فیلم از نظر جغرافیایی به کل با باقی قسمت‌ها متفاوت است. در پایان نیز وقتی موومان جدید (ورود شخصیت‌های تازه: مارال و حمید) آغاز می‌شود، می‌دانیم که فرودِ موسیقی آغاز شده و رو به سوی پایانیم.

جزء به کل

یگانه بودن ماهی و گربه فقط به خاطر ایده‌های بزرگ-مقیاس اشاره شده در بخش‌های قبلی نیست. استثنایی بودن فیلم به جنس زربافت آن بر می‌گردد. موقعیت‌های داستانی مخمصه‌گونه فیلم با روابطِ انسانی زنده‌ای که میان شخصیت‌ها برقرار است بُعد پیدا می‌کند. تجربه‌ی چنین فیلمی مسیر صحیح رسیدن از جزء به کل است و نه بر عکس. صحنه‌ها به شکل غریبی آغشته به جزئیات‌اند. در همان اوایل، هنگامی که بابک و دوستش در جنگل پرسه می‌زنند لادن را به شکل فلو در پس‌زمینه می‌بینیم.

از نظر میزانسنی، عمق میدان ایده اصلیِ سبکِ فیلم است. کارکرد آن همین‌طور که اشاره شد ایجاد یک فضای مکانی-زمانی ریکِرسیو است. اما شیوه‌ی استثناییِ اجرای پس‌زمینه در هر پلان به شکلی است که کانون توجه در سطوح پیش‌زمینه، میان‌زمینه و پس‌زمینه مدام در رقابت با یکدیگر قرار می‌گیرد. هر بار که پروانه مثل یک لکه‌ی سفید در آن دور، استارتِ حرکتش می‌خورد، ضربان قلب‌مان بالا می‌رود، انگار اهرمی در آسمان چرخیده و زمان دوباره خمیده شده و او مجبور است در یک حرکت تقدیری از گوشه سمت راست به راه بیفتد. نکته شگفت‌انگیز پس‌زمینه است که جلوه‌ای استثنایی یافته: حرکت در عمق میدان کندتر به نظر می‌رسد (مسافت طولانی میان چادرها تا بادبادک پرویز) و به شکل ترسناکی زمان در پس‌زمینه (به نسبت پیش‌زمینه) کِش می‌آید.

فیلم به ادبیات و سینما ارجاع می دهد و مدام به جای واقعیتِ بیرون رو به سوی مدیوم سینما دارد. فصل‌های پیاده‌روی در جنگل و نماهای تعقیبی تانگوی شیطانِ بلا تار را تداعی می‌کند. خود قصه و موقعیت‌ها به داستان مرشد و مارگریتا شبیه است. بابک، دوستش و حمید بربرهایی هستند که به شکل عمودی به این فرشته‌های زمینی هجوم می‌آورند. فیلم همانند مرشد و مارگریتای بولگاکف چند داستان تنیده شده در زمان‌های متفاوت از همدیگر است و بخصوص سفر شیطان و همراهانش به شهر (مسکو) بلافاصله ماموریت بابک، حمید و دوستش را برای سلاخی بچه‌ها به یاد می‌آورد. شیاطینی با چاقوهایی آویخته که به شکل بیمارگونه‌ای مدام آب دهان به بیرون پرت می‌کنند؛ انگار که در معاشرت با این فرشته‌ها پروسه‌ی انزال را طی می‌کنند.

ماهی و گربه با این بافت غنی در جزء و این چرخه‌های تکان‌دهنده زمانی در کل، در سطوح چندگانه‌ی دیداری، شنیداری و علّی مخاطب را درگیر می‌کند. این مدلی از سینما است که انرژی مضاعفی از مخاطب می‌گیرد تا همزمان قصه‌های دراماتیک هر زوج را دنبال کند، به نریشنِ غیر مستقیم در باند صوتی گوش دهد، تعلیقِ قتل‌ها را در سطحی دیگر از سر بگذراند و این وسط غلتکِ چرخه‌های زمانی مدام از رویش عبور کند.

نمی‌شود از فیلم گفت و به فصل درخشان دیدارِ غیر منتظره‌ی پرویز با لادن اشاره نکرد. میزانسن صحنه با آن جابه‌جایی رفت و برگشتیِ پسر و دختر روی یک خط به نوعی شمشیر بازی بین دو دلداده‌ی قدیمی شبیه است. جاهایی گارد می‌گیرند، جاهایی به سمت هم هجوم می‌برند و جایی یکی دیگری را تعقیب می‌کند. جزئیات قاب‌بندی در این فصل به ترتیبی است که برای فیلمی تک پلان به معجزه می‌ماند: اجرای آن سکوت‌ها، مکث‌ها و ابراز حس‌ها در میانه‌ی آن هیاهو شگفت‌انگیز است، بخصوص نمای فوق‌العاده‌ی برگشت به عقبِ پایانی وقتی لادن اشک به چشم رو به دوربین از پرویز دور می‌شود و پسر با آن شانه‌های عقب رفته و سرِ پایین، درهم شکسته در خود فرو رفته است. این فصل آکنده از حس‌های بکرِ انسانی است: جهانی بن‌بست‌ گونه میان دو عاشق، عشاقی که در گذشته همدیگر را از نظر عاطفی درهم شکسته‌اند، دختری که معلوم است در گذشته از پسر مایوس شده: «درخت‌های این ور رو تست کردم، همشون بی‌خاصیتن.» آن عاشق قدیمی که دست به جیب می‌کند و یادگاری رو می‌کند و خیال می‌بافد که دختر به وجد می‌آید: «من هنوز همه‌ی اینا رو دارم، هر هفت‌تاشون رو.» و آن نمای به یاد ماندنی که پسر در آن سه راهیِ آخر دنیا برای آخرین بار برمی‌گردد تا رفتنِ محبوب را ببیند. دختر راست می‌گوید «دیگه چه فرقی می‌کنه؟» لحظاتی بعد دختر با آن کودک به قربان‌گاه می‌رود و عاشق با آن زخمش که انگار با دیدن لادن دهان باز کرده باهفت مجسمه‌ی یادگاری تنها می‌ماند.

——————————————————————————————————————————————

ناروایت‌ها (۲)

وحید مرتضوی

ناروایت‌ها عنوان یادداشتی بود که پیشتر در وبلاگم منتشر کرده بودم و در آن کوشیده بودم به آن‌دسته از عناصر و المان‌های فرمال سینمایی اشاره کنم که به «فرم روایی» اثر قابل تقلیل نیستند، از آن ریشه نمی‌گیرند و گاه حتا هویتی مستقل از آن می‌یابند. در آن یادداشت همچنین اشاره‌ای نیز کرده بودم به یکی از مهمترین تلاش‌های تئوریک برای نظام‌دادن به این ناروایت‌ها که در قالبِ ایده‌ی «فرم پارامتریک»، توسط بوردول در کتاب روایت در فیلم داستانی، طرح شده بود. خواندن پاره‌ای از بحث‌ها پیرامون فیلم ماهی و گربه مرا به گسترش‌دادن ایده‌های آن یادداشت ترغیب کرد. بهانه‌ی اصلی را مقاله‌ای از محمد وحدانی ــ چاپ‌شده در شماره‌ی ۵۷ مجله‌ی ۲۴ ــ فراهم کرد که فیلم شهرام مکری را با عنوان «نمونه‌ای ناب از مدل سینمای پارامتریک» معرفی کرده بود. اما برای بازگشت دوباره به چنین بحثی به خواننده‌ی این یادداشت پیشنهاد می‌کنم ابتدا نگاهی به متن ناروایت‌ها (۱) بیاندازد.

***

بیایید تکه‌ای از مقاله‌ی وحدانی را باهم مرور کنیم (تأکیدها از من هستند):

«این گونه است که ساختارِ رواییِ ماهی و گربه تبدیل به نمونه‌ای ناب از مدل سینمای پارامتریک می‌شود، سینمایی که نئوفرمالیست‌ها با اشاره به سینمای برسون) جیب‌بر و لانسلو دولاک)، ژاک تاتی (Playtime) و ازو آن را پارامتریک می‌نامند و ویژگی اصلی‌اش «تکراری بودن غیر عادی» یکی از اجزای روایی یا سبکی فیلم است. آن‌ها این جزء را پارامتر می‌نامند (مثل نقش مچ‌کات‌های گرافیکی در آثار ازو). فرم روایی درماهی و گربه همانطور که نشان دادیم لزوما بر اساس علیتِ وقایع شکل نمی‌گیرند بلکه در آن الگوهای زمانی است که سایر اجزای فیلم را تحت تاثیر قرار می‌دهد وپارامتر همین چرخه‌های زمانی است که هر بار واریاسیونی از آن را می‌بینیم.»

متأسفانه باید گفت مبنای بحثی که اینجا ارائه می‌شود نه به فرم پارامتریک ربط دارد و نه به نئوفرمالیست‌ها، با چندین اشتباه کلیدی (چه در سطح کلان و تئوریک و چه در جزئیات و مصداق‌ها) که در همین چندسطر نهان است. وقتی وحدانی می‌نویسد «ویژگی اصلی‌اش “تکراری بودن غیر عادی” یکی از اجزای روایی یا …» یعنی ایده‌ی اصلی تعریف بوردول در کتاب روایت در فیلم داستانی را نادقیق به کار می‌برد، جدیت و ظرافتش را سلب و نسخه‌ای بی‌معنا از آن ارائه می‌کند. وقتی بوردول در آن کتاب از فرم پارامتریک سخن می‌گفت تعریفی دقیق و معین را در ذهن داشت. او در این کتاب (و در چند فصل اول) کوشیده بود «بوطیقا»یی برای روایت تدوین کند و گونه‌های مختلف روایت را در سه مدل پیشنهادی‌اش جای دهد («کلاسیک»، «سینمای هنری» و «ماتریالیسمِ تاریخی»). حالا در مرتبه‌ای بعدتر سوال سخت‌تری را سر راه خود می‌یافت: چه می‌شود اگر «ناروایت‌ها» یا آنچه که او «سبْک» می‌نامید (یعنی به طور خلاصه تمامی آن عناصر فرمال فیلمیک که خاستگاه روایی نداشتند: نور، صدا، فیگورها، زاویه‌ی دوربین و …) بر «روایت»، یا دقیقتر بر شیوه‌ی گسترش «پیرنگ» در تعریف بوردولی، چیره شوند یا نقشی هم‌ارز آن پیدا کنند؟ او آن فرمی را «کلاسیک» نامیده بود که عناصر غیرروایی حضوری ناپیدا در آن داشتند و یکسره در خدمت نظامِ روایت بودند و دو مدل دیگر را فرم‌هایی تعریف کرده بود که اگرچه این عناصر سبکی در آن جلب توجه می‌کردند و حیاتی بارزتر از جایگاهشان در فرم‌های کلاسیک می‌یافتند اما در نهایت در خدمت روایت‌ قرار می‌گرفتند. پس سوال برای بوردول طرح مشخصی می‌یافت: آیا ممکن است به فیلم‌هایی برسیم که در آن‌ها ناروایت یکسره به روایت چیره شود و یا دست‌کم حیاتی هم‌ارز با آن یا مستقل از آن پیدا کند؟ یعنی فیلم‌هایی که در آن‌ها ترکیب عناصری مشخص از صدا و تصویر ــ مستقل از کارکرد روایی‌شان ــ نظمی خودویژه را خلق کنند؟ بوردول می‌دانست (اما نمی‌خواست به این جواب اکتفا کند) که ما در واقعیت تنها در برخی فیلم‌های معدودِ آوانگارد و تجربی یکسره از قیدِ روایت رها می‌شویم، بلکه او می‌کوشید فیلم‌هایی را در این بحث به عنوان مسأله طرح کند که اگرچه روایت در آن‌ها حضوری محسوس یا آشکار داشت (فیلم‌های برسون و اُزو برای نمونه) اما عناصر غیرروایی در نهایت حضور خود را از توجیهات روایی می‌گسستند و نظمی خودکار پیدا می‌کردند («می‌توانم آن را ”سبک‌محور“، ”دیالکتیکی“، ”جایگشتی“ و یا حتی ”شاعرانه“ بخوانم»). به لحاظِ تئوریک کاری که بوردول با این تعریف می‌خواست به انجام برساند چندان ساده نبود. او خود به این مخاطره‌ی نظری آگاه بود و در تمام طول فصل «فرم پارامتریک» با احتیاط تمام سخن می‌گفت. از همان آغاز وعده می‌داد که «این شاید جدلی‌ترین فصل باشد» و «شاید خواننده‌ی شکاک را به سختی قانع کند». مدام توقف می‌کرد، فرضیات خود را محک می‌زد، قدم‌به‌قدم آن‌ها را بسط می‌داد و حتا گاه در آن‌ها شک می‌کرد. امروز، بیست‌واندی‌سال بعد از چاپ کتاب، وقتی آن فصل را دوباره می‌خوانیم حتا شاید گونه‌ای بی‌اعتمادی را نیز در نگاه بوردول به این تعریف احساس کنیم، و همزمان ببینیم که او چطور در نهایت با ظرافت و دقتِ تمام توانست بحث خود را پیش ببرد و به نتیجه برساند. این نکته هم مجال گفتگوی دیگری را می‌طلبد که می‌بینیم خود بوردول نیز امروز چندان از تعبیرهایی چون «فرم پارامتریک» سخن نمی‌گوید و از راه‌های جایگزین (و حتا خلاقانه‌تر، به تعبیر خودش) برای به مفهوم‌درآوردن تجربه‌های اینچنینی سخن می‌گوید ــ نکته‌ای که برای ورود به آن باید تحولات دیدگاه بوردول و آنچه که به عنوان «نئوفرمالیسم» مطرح شده را، از دهه‌ی هشتاد تا به امروز، دنبال کنیم که فرصت خودش را می‌طلبد [این را هم فراموش نکنیم که او خود، در هیچ دوره‌ای، تعبیر«نئوفرمالیسم» را به کار نبرده بود!].

اما برگردیم سرِ بحثِ ماهی و گربه. تعریف فرم پارامتریک به صورت «”تکراری بودن غیر عادی” یکی از اجزای روایی» قطعاً نقض غرض است و متأسفانه این تکه دست‌آویز اصلی مقاله‌ی وحدانی برای «پارامتریک»‌خواندن فیلم شهرام مکری است. بماند که «”تکراری بودن غیر عادی” یکی از اجزای سبکی» هم (اگرچه تعریف کم‌غلط‌تری است) باز مشکلی را حل نمی‌کند. آنچنان که در بالا اشاره شد، بوردول با ایده‌ی «فرم پارامتریک» این پیشنهاد را می‌داد که احتمال دارد در فیلم‌های معینی اجزای سبکی خود را از الزامات روایت جدا کنند و نظم مشخص خود را شکل دهند. از نظر بوردول برای این کار معمولاً روایت و شیوه‌ی گسترش پیرنگ در این فیلم‌ها تا بیشترین حد ممکن ساده و آشکار می‌شود تا بازیِ عناصر سبکی در آن جلوه‌ای شفاف بیابد (به همین خاطر مثال‌های اصلی بوردول فیلم‌هایی از اُزو، برسون و تاتی بودند، فیلم‌هایی با الگوهای روایی نه چندان پیچیده). وحدانی تا قبل از پیش‌کشیدن سرفصل «پارامتریک» در مقاله‌اش تمام تلاشش را می‌کند تا نشان دهد که فرمِ روایی ماهی و گربه پیچیده است، تودرتو است و یا همچون یک «جعبه‌ی تشدید» است. بعد به یکباره توقف می‌کند و می‌نویسد: «این گونه است که ساختارِ رواییِ ماهی و گربه تبدیل به نمونه‌ای ناب از مدل سینمای پارامتریک می‌شود». مشکل اصلی درست در همین «این گونه است»هاست! و واقعیت این است که اصلاً این گونه نیست. برای اینکه چنین نوشته‌ای بتواند ادعا کند که ماهی و گربه فیلمی (به تعبیر بوردول) «پارامتریک» است، باید نخست مسأله‌ی عناصر ناروایی/سبکی فیلم را ــ در استقلالشان از «روایت» ــ طرح می‌کرد، بده‌بستان این‌دو (ناروایت و روایت) را نشان می‌داد تا در نهایت می‌رسید به اینکه واقعاً «الگوی سبکیِ» فیلم مستقل از «روایت» در حال ساختن نظم‌ِ خود است. حالا از این نکته می‌گذریم که اگر فرم روایی در فیلمی همچون ماهی و گربه مشدد باشد، یعنی با لایه‌های تودرتویش همه‌چیز را در خدمت خود گرفته باشد، عملاً با تعریف‌های اولیه‌ی مورد نظر بوردول برای «فرم پارمتریک» به تناقض رسیده‌ایم! پس وقتی وحدانی می‌نویسد:

«این پارامتر با شروع فیلم و به شکل بسیار واضح از لحظه برخورد پدرام و پرویز آغاز می‌شود. سپس بسط و تکامل می‌یابد و با مخاطب وارد چالش می‌شود. پس از مدتی دیگر سوال این نیست که بابک، دوستش و حمید چه بلایی سر دانشجوها می‌آورند، بلکه سوال اساسی‌تر می‌تواند این باشد که چرخه‌ی بعدی کی و چگونه آغاز می‌شود. بدین‌ترتیب غافلگیریِ داستانی جایش را به غافلگیری فرمی می‌دهد: یک بازی جذابِ سینماتوگرافیک با تعلیق‌ها، انتظارها و غافلگیری‌های منحصر به فردش.»

عملاً فقط در مورد تکرارهای «فرم روایی» ماهی و گربه نوشته است، نه در مورد پارامتریک‌بودن آن. یعنی وحدانی در کل چند سطر بالا دارد پیشنهاد می‌کند که «چرخه‌های زمانیِ» فیلم انتظارها و تعلیق‌های ژنریک را با انتظارها و تعلیق‌های رواییِ دیگری جایگزین کرده‌اند. و اینکه «فرم روایی در یک فیلم لزوماً بر اساس علیتِ وقایع شکل نمی‌گیرد» به خودی خود نشان نمی‌دهد که «روایت» وجهِ غالب را ندارد ــ همچنانکه بسیاری از فرم‌های موسوم به «سینمای هنری» چنین هستند و بوردول هیچکدامشان را «پارامتریک» نمی‌خواند. و تازه اشتباه بعدی در راه است:

«و تجربه ماهی و گربه به این شکل شبیه گوش سپردن به یک سمفونیِ موسیقی کلاسیک می‌شود، با یک تم اصلی گسترش یافته و چندین تم کوچکتر که مدام به مایه‌ای اصلی گریز می‌زند. نکته‌ی شگفت‌انگیز شروع و پایان این فرم است که مانند هر سمفونیِ ماندگار با یک منطق واضح نقاط شروع و پایانش نقطه‌گذاری می‌شود.»

مساله اینجاست که بوردول اگر در فصل «فرم پارامتریک» مدام به موسیقی روی می‌کرد، این فرم را نه با «موسیقی کلاسیک» که با «سریالیسم» در موسیقی دهه‌ی شصت پیوند می‌داد. یعنی می‌خواهم بگویم یک فیلم نمی‌تواند هم به لحاظ روایی «همچون نقاشی‌های اشر تودرتو» باشد، هم «جعبه‌ی تشدید» باشد، هم «پارامتریک» باشد و هم شبیه «موسیقی کلاسیک» ــ «سالاد»ی که قطعاً هوادارانِ فیلم (هر فیلمی) را شاد می‌کند، اما بعید است گرهی از کار «نقادی» باز کند. این حق وحدانی و هر نویسنده‌ی دیگری است که تعبیرها و واژگان دلخواهش را برای نقد فیلم موردنظرش به کار ببرد، اما مطلقاً انصاف نیست تعبیرهای تئوریک جاافتاده را از معنا ساقط کند.

***

بحث بر سر «ناروایت»ها و «پارامتر»ها در فضای نقادی غربی از زمان چاپ کتاب بوردول در ۱۹۸۵ چرخ‌ها خورده و انبوهی از رنگ‌ها، ظرافت‌ها و مفهوم‌سازی‌ها را به خود دیده است. ادریان مارتین در نقدش بر سینمای تسای مینگ-لیانگ تاریخی کوتاه از اندیشه بر سر نگاه «پارامتریک» را به دست داده است؛ جایی که نقد فیلم از آن نگاه سنتی «روایت‌محور» رها می‌شود و ظرفیتی می‌یابد برای رصد کردن مود (mood)، صدا، تصویر، فیگور و … در فیلم‌ها ــ در استقلال‌شان از فرم‌های روایی و شیوه‌های پیشبرد پیرنگِ فیلم‌ها. پیشتر هم نوشته بودم که ادبیات نقادی فارسی‌زبان تا حد بسیار زیادی همیشه «روایت‌محور» بوده و ناگزیر این نگاه و سلیقه را در میان سینه‌فیل‌های ایرانی پرورانده است. شاید عجیب نیست که امروز وقتی به شیوه‌ی پذیرش فیلم‌های سینمای معاصر در ایران فکر می‌کنیم، احساس می‌کنیم آن‌دسته از فیلم‌ها با عنوان «تجربه‌گر» و «جسور» در ایران محبوب شده‌اند که تجربه‌گری‌شان بیشتر در جنبه‌های «روایی» بوده تا هر چیز دیگر _ به دامنه‌ای گسترده فکر کنید که از ۲۱ گرم تا ممنتوی نولان را می‌پوشاند. با شهرام مکری باید هم‌سن‌وسال باشم و هر دو در دل این فضای نقادی عاشق سینما شده‌ایم و با آن تربیت یافته‌ایم. واقعیت این است که نگاه و جهان‌بینی سینمایی مکری از همان آغاز بیشترین فاصله را با نگاه «پارامتریک» به سینما داشت _ یعنی بخوانید فاصله از تجربه‌کردن با سینما از مجرایی به غیر از روایت، یعنی دیدن جاه‌طلبی سینمایی در جایی به غیر از پس‌وپیش‌کردنِ زمان. و این به خودیِ خود نه ایراد، که ویژگی اوست (عجیب نیست که او از فیلمسازان محبوبش همچون نولان یاد می‌کند)، اما شاید این ایراد بر دوستدارانِ ماهی و گربه وارد باشد که می‌کوشند فیلم را از قلمرو واقعی‌اش به جایی هدایت کنند که به آن تعلق ندارد. ولی در نهایت فراموش نکنیم که «روایی»ترین فیلم‌ها هم «ناروایت»ها را به خدمت می‌گیرند و از دلِ آن‌ها عمق و زیبایی می‌یابند. به همین خاطر نقد ماهی و گربه از جنبه‌هایی جدا از آن لایه‌های رواییِ مشدد و تودرتویش، و طرح اینکه «ناروایت»‌ها چقدر در آن نفَس می‌کشند و چگونه کار می‌کنند، شاید مفیدترین سوالِ پیش‌روی این فیلم باشد. سوالی که پیش‌کشیدنش شاید حتا برای ادامه‌ی راه سینمای مکری نیز سودمند باشد. این بحث را مفصلتر در نقدی بر ماهی و گربه باز خواهم کرد.

ـ————————————————————————————————————————————————

ماهی و گربه: «روایتِ» ماجرا یا «ماجرایِ» روایت؟

 محمد وحدانی

مقدمه

ایده‌ی بازگشت به ماهی و گربه این‌روزها شوخی من و دوستانم است. اغلب تلنگری کافی است تا دوباره شروع کنیم. نوشته وحید مرتضوی عزیز با عنوان ناروایت‌ها (۲) در وبلاگ گرینگوی پیر در خصوص بخش‌هایی از مقاله‌ای که پیشتر درباره ماهی و گربه نوشتم (مجله ۲۴، شماره‌ی آبان‌ماه) را تلنگری از این جنس می‌دانم و سعی می‌کنم به این بهانه نگاهی فراگیرتر به حوزه‌ی مغفول مانده‌ی روایت پارامتریک بیندازم، کاری که حدود ۱۱ سال پیش در اولین نوشته‌ی سینمایی‌ام در مجله هفت (شماره ۲- خرداد ۸۲) انجام دادم و همه این سال‌ها هم دغدغه‌ام ماند.

هسته‌ی اصلی نوشته‌ی وحید مرتضوی این است که روایت ماهی و گربه به اشتباه در نوشته‌ی من پارامتریک خوانده شده چرا که الگوی سبکی فیلم واجد نظم و سازماندهی مستقل نیست و نگارنده می‌بایست آن‌چه به عنوان پارامتر در نظر می‌گرفت یکی از المان‌های سبکی بود در حالی‌که به نادرست، پارامترها (چرخه‌های زمانی که هر بار واریاسیونی از آن را در فیلم می‌بینیم)‌ از پیرنگ فیلم انتخاب شده است. از آن‌جا که وحید مرتضوی نوشته‌اش را حول دیدگاه بوردول در خصوص روایت پارامتریک از کتابِ «روایت در فیلم داستانی» متمرکز کرده لذا نگارنده نیز بحث‌ خود را به چارچوب کتاب مورد نظر محدود می‌کند و آن‌چه در گیومه می‌آورد نقل دقیق از کتاب (ترجمه‌ی آقای علاءالدین طباطبایی/ انتشارات فارابی) است. Fish-and-Cat

  1. روایت پارامتریک: لزومن سازماندهی الگوی سبکی؟
    • بوردول در کتاب مورد اشاره می‌نویسد: «نوئل بورچ هر پارامتر را به منزله‌ی مجموعه‌ای از امکانات در نظر می‌گیرد … [بورچ]‌ تا آن‌جا پیش می‌رود که عوامل روایی (موضوع، خط پیرنگ و غیره) را نیز در فرایافت پارامتریک جای می‌دهد.» نوئل بورچ واضع ایده‌ی روایت پارامتریک در سینما است. آیا با این دیدگاه پایه‌ی‌ نوشته‌‌ نویسنده‌ی وبلاگ فرو نمی‌ریزد و استدلال‌های بعدی روی هوا نمی‌رود؟ برایم عجیب است که چطور توجه نشده که بورچ ایده‌ی اصلی روایت پارامتریک را از همان ابتدا به شکل بسط یافته مطرح کرده است. نویسنده‌ی وبلاگ می‌توانست از قطعیت ادعایش بکاهد و حداقل در قرائتش از ایده‌ی روایت پارامتریک کتاب جای اما و اگر بگذارد.
    • به نظر می‌رسد بوردول ایده‌اش را فراگیرتر و پیچیده‌تر در نظر گرفته تا بخش وسیع‌تری از آثار بزرگ سینما را در برگیرد. بعد از این‌که بوردول در سه فصل، (۱) روایت کلاسیکِ هالیوودی، (۲) روایت سینمای هنری و (۳) روایت مبتنی بر ماده‌گرایی تاریخی را معرفی می‌کند، نشان می‌دهد که در بخشی از آثار سینما «ساختار سبکی می‌تواند همچون ساختار روایی کاملن سازمان یافته باشد». بدیهی است که بوردول در این جای کتاب باید بر سازمان‌یافتگیِ الگوی سبکی مستقل از پیرنگ در بخشی از آثار درخشان تاریخ سینما تاکید ‌کند چرا که نظریه‌ی فیلم تا قبل از نوئل بورچ کمتر به این سازمان یافتگیِ سبکی بها می‌داد و آن را اغلب به رسمیت نمی‌شناخت. طبیعی است بیشترین انرژی‌ و مصداق‌های این فصل کتاب نشان دادن این نظم مستقل سبکی باشد. اما باید دقت کرد که همان‌طور که بورچ (تاکید می‌کنم واضع رویکرد پارامتریک در سینما) می‌گوید این سازمان‌دهی لزومن فقط الگوهای سبکی نیست و پارامترها حتی می‌توانند بخش‌هایی از پیرنگ باشند.

بوردول به شکل خلاقانه‌ای در همین فصل کتاب و درباره‌ی یک بعد از ظهر پاییزیِ ازو پاساژهای فیلم را به عنوان پارامتر انتخاب می‌کند و سازماندهی مستقل نمایش پاساژها را در تحلیل درخشانش نشان‌ می‌دهد. من در متن نوشته‌ام پارامتر را چرخه‌های زمانی تکرار شونده به عنوان بخشی از روایت (قطعه‌ای تکراری از روایت) در نظر گرفته‌ام و ایده‌ام بورچی بوده است. این قطعات متناظر روایت در یک زنجیره تکرار/ واریاسیون سازمان می‌یابند. تاکید می‌کنم قطعه‌ای از «روایت» و روایت به معنی دقیق کلمه (شامل سبک و پیرنگ) و نه به آن شکل که وحید مرتضوی در متن وبلاگی‌اش متفاوت از تعاریف کتاب «روایت در فیلم داستانی» بکار برده است. بگذارید پرانتزی باز کنم و در این مورد برای دقیق‌تر شدن، تعاریف سبک، پیرنگ و روایت را مطابق کتاب مرور کنم.

  • تعریف روایت در کتاب «روایت در فیلم داستانی» به این شکل است: «روایت در فیلم داستانی فرایندی است که از رهگذر آن، پیرنگ و سبک فیلم در مسیر هدایت تماشاگر و ارائه نشانه‌هایی به او جهت ساختن داستان بر یکدیگر تاثیر می‌گذارند.»

(Narration: روایت | syuzhet: پیرنگ | fabula: داستان | style: سبک)

Untitled

بوردول تاکید می‌کند «فیلم تنها هنگامی به روایت نمی‌پردازد که پیرنگ، اطلاعات داستان را نظم و سازمان می‌دهد. بلکه روایت، فرایندهای سبک‌شناختی را نیز در بر می‌گیرد.» و «با گنجاندن سبک در چارچوب روایت، می توان انحرافات سبک از طرح پیرنگ را نیز تحلیل کرد.» وقتی کتاب، سبک یعنی (۱) میزانسن، (۲) فیلمبرداری، (۳) تدوین و (۴) صدا را بخشی از روایت می‌داند چه لزومی به استفاده از اصطلاح «ناروایت» هست؟ نویسنده‌ی وبلاگ نوشته:‌ «عناصرِ غیرِ روایی یعنی نور، رنگ، صحنه، …» مطابق کتاب روایت در فیلم داستانی چرا این‌ها غیرروایی‌ محسوب شده‌اند؟ حدس می‌زنم از مرجع دیگری در کنار این فصل کتاب استفاده شده است. اگر هم چیزی جز المان‌های سبکی و پیرنگ مد نظر بوده، می‌‌شد ذیل اصطلاحِ «Excess» یا همان «عناصر اضافی» معرفی شود. نگارنده همان‌طور که در متن اصلی آمده، پارامتر‌های روایت را از اجزای روایی (روایت با تعریف بوردولی) انتخاب کرده است.

  • چرا روایت ماهی و گربه را می‌توانیم پارامتریک بدانیم؟
    • یک فرمالیست برای فیلمی چنین سبک-محور چرا نباید (به عنوان یک گزینه) به چنین نظمِ پارامتریکی فکر کند؟ فیلمی که بر اساس یک ایده‌ی سبکی ویژه و برجسته (تک پلان بودن کلِ ۱۳۰ دقیقه فیلم) ساخته شده است آیا روایت پارامتریک در موردش گزینه‌ی دور از ذهنی است؟ این ایده آن‌قدر در فیلم مسلط است که همه چیز را از جمله روند قصه‌گویی تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. ایده تک پلان باقی ماندنِ فیلم مثل یک تعلیق تا آخرین بخش فیلم به شکل شمشیر داموکلیوس بالای سر مخاطب است و نفسش را بند می‌آورد. در فیلمی که چنین گرایش به ویران کردن داستانِ محوری خود دارد و «سبک، نامرئی نیست» و الگوی فیلمبرداری (المان سبکی) مسلط بر بقیه‌ی بخش‌ها به نظر می‌رسد یا بهتر بگوییم در کشمکش با پیرنگ فیلم است، روایت پارامتریک به نظر ایده‌ی قابل بحثی است. پس مستقل از نوشته‌ی من (و مستقل از پارامترهایی که من انتخاب کرده‌ام)، در قدم اول ظاهرن می‌توان به روایت پارامتریک برای مواجهه با این فیلم فکر کرد.
    • ماهی و گربه را می‌توان این‌گونه توصیف ‌کرد: یورشِ بازگشت. بازگشت چه چیز؟ بازگشتِ بخش‌هایی از قطعات روایی در طول فیلم. در حالت مقیاس-بزرگ (large-scale) می‌شود گفت روایت این فیلم یک مقدمه دارد، یک موخره و سه چرخه‌ی اصلی در وسط. اشاره‌ام به «تکرار غیر عادیِ یکی از اجزای روایی یا سبکی فیلم» بر خلاف آن‌چه ادعای نویسنده‌ی وبلاگ است دقیقن از متن کتاب آمده: «از نشانه‌های دیگر روایت پارامتریک تکراری بودن غیر عادی است حالتی که در اُردت و گرترودِ درایر شاهد هستیم». درست در یک‌چهارم ابتدایی ماهی و گربه و از جایی که منطق چرخه‌ها تثبیت می‌شود با یورشِ بازگشتِ بخش‌هایی از روایت مواجه هستیم، این تکرارهای غیر عادی اشاره می‌کنند که سازمانی دیگر بر روایت فیلم حاکم است.

این تکرارهای روایی (یا بگوییم این تناظر‌های قطعات روایی) توجه ما را به مقایسه المان‌های سبکی به خصوص زاویه دید دوربین در این قطعات جلب می‌کند. از جایی که منطق چرخه‌ها تثبیت می‌شود دیگر سوال این نیست که بابک، سعید و حمید چه بلایی سر جوان‌های دور دریاچه می‌آورند، «بلکه سوال اساسی‌تر می‌تواند این باشد که چرخه‌ی بعدی کی و چگونه آغاز می‌شود. بدین‌ترتیب غافلگیریِ داستانی جایش را به غافلگیری فرمی می‌دهد.» در نوشته‌ام هر جا اشاره به پارامترها شده از «روایت»، «سبک»، «بازی سینماتوگرافیک» و «بازی فرمی» نام برده‌ شده و سعی شده از واژه‌ها دقیق استفاده شود. وقتی می‌گویم چرخه‌ی بعدی چگونه آغاز می‌شود این چگونگی به سبک هم بر می‌گردد و برای همین نوشته‌ام «غافلگیری فرمی».

چیزی که در یک مقاله ژورنالیستی در حد اشاره بوده را می‌توان این‌جا بهتر تشریح کرد و مصداق‌های این زنجیره‌ی انتظارات/تعلیق/غافلگیری فرمی را نشان داد: چرخه‌ی اول تثبیت الگوهاست. چالشِ الگوی سبکی در چرخه دوم این است که این بار دوربین چه کسی را در قاب می‌گیرد (زاویه دیدِ دوربین) و دوربین تا کجا در چرخه‌ی دوم پرویز را دنبال می‌کند؟ در شروع چرخه‌ی دوم پس از سگمنتِ پرویز/پروانه، دوربین ناگهان پرویز را رها می‌کند. این یک غافلگیری سبکی (فرمی) است چرا که انتظار این است مثل چرخه‌ی اولِ روایت، بیشتر با پرویز همراه باشیم (پرویز از بقیه بچه‌های دور دریاچه شخصیت محوری‌تری است و می‌تواند به صورت موقت برای مخاطب مرجع فرض شود). اما این بار دوربین پروانه را در قاب می‌گیرد و همراهی‌اش را با بابک برای بستن شیر فلکه نشان می‌دهد. تعلیق این بخش برای مخاطب لزومن این نیست که بابک او را می‌کشد یا نه. برای من می‌تواند این باشد که دوربین تا کی پروانه را در قاب می‌گیرد. این نوعی تعلیقِ سبکی است (طبیعی است به یاد فانکشنِ پارامتریکِ دوربینِ یانچو بیفتیم). وقتی دوباره بابک و پروانه از جنگل به دریاچه باز می‌گردند، انتظارمان برآورده می‌شود و دوربین دوباره زاویه‌ی دیدش پرویز ‌می‌شود و دوباره در سگمنت لادن/پرویز با او هستیم. الگوی قاب‌بندی دوربین می‌تواند این باشد: تا کی با پرویز می‌مانیم و اگر رهایش می‌کنیم دوباره کی به او باز می‌گردیم؟ این زنجیره‌ی انتظارات «سینماتوگرافیک» محسوب می‌شود و «داستان»، بی نوا زیر بار سنگینِ این المان سبکی مدام عقب می‌نشیند.

  • به شیوه ی رولان بارت می‌توانم بنویسم: ماهی و گربه «ماجرایِ» روایت است به جای آن‌که صرفن «روایتِ» ماجرا باشد چرا که فیلم موفق می‌شود خودِ مفهوم «روایت» کردن را به کانون بحرانی فیلم و محل چالش و به دغدغه‌ی مخاطب در حین تماشا (به کمک همان زنجیره‌ی انتظارات/تعلیق/غافل‌گیری) تبدیل کند.
  • وحید مرتضوی می‌نویسد: «از نظر بوردول برای این کار معمولاً روایت و شیوه‌ی گسترش پیرنگ در این فیلم‌ها تا بیشترین حد ممکن ساده و آشکار می‌شود تا بازیِ عناصر سبکی در آن جلوه‌ای شفاف بیابد». جمله درست است اما به نظرم جامع نیست. بوردول از دو نوع روایت پارامتریک نام می‌برد: (الف) راهبرد کم‌بار: این فیلم‌ها درونمایه‌ای ساده انتخاب می‌کنند (مثل ازو، تاتی و برسون) تا سبک به چشم آید. این جمله که از نویسنده‌ی وبلاگ در بالا ذکر شده به این راهبرد بر می‌گردد. (ب) راهبرد پربار: «روایت مجموعه‌ی نسبتن بزرگی از تدابیری را پدید می‌آورد که می‌توانند با یکدیگر جانشین شوند … در راهبرد پربار میان قطعات متمایز پیرنگ تناظر پدید می‌آید.» و با تاکیدی مشخص می‌گوید: «حشو یا از طریق محدود نمودن مجموعه‌های رویه‌های سبکی پدید می‌آید یا به واسطه وجود قطعات کاملن متناظر پیرنگ.» روایت ماهی و گربه چنین است. فیلم شبیه «کلاژ» است و از ترفندهای روایی متنوعی استفاده می‌کند مثل خطوط موازی پیرنگ، کپشن، نریشن، موسیقی پرحجم و …. جالب این که بوردول می‌نویسد: «روایت پارامتریک شبیه هنرهای مختلط است». ماهی و گربه همانطور که در متن نوشته‌ام یک اثر اختلاطی است، تلاقی سنت‌هاست و پیرنگ ساده نشده تا سبک به چشم آید بلکه روایت با استفاده از چرخه‌های زمانی قطعات روایی متناظر بوجود آورده تا عناصر سبکی‌اش بوسیله‌ی این تناظرها با هم مقایسه شوند و سازمان یابند. این ایده‌ی اصلی من در خصوص روایت پارامتریک فیلم ماهی و گربه است.
  • آثار ازو، مدرنیستی-پارامتریک است با گرایشی مینیمالیستی و ماهی و گربه پست‌مدرنیستی-پارامتریک است با رویکردی ماکسیمالیستی. این دو راهبرد جداگانه است که هر کدام فانکشن‌های خودش را دارد.
  • نوشته‌ی من هم فقط یک پیشنهاد برای درک یکی از وجوه فیلم است. ضمنن برای همین وجه هم به خواننده سه راه‌حل پیشنهاد می‌دهد مثل سه پنجره‌ی سه وجه یک اتاق برای تماشا که البته با هم ارتباط ارگانیک دارند. من حس می‌کنم روایت پیچیده‌ی ماهی و گربه شبیه هتلی است با اتاق‌های بسیار که می‌شود دست مخاطب را گرفت و وارد هر اتاق شد تا از پنجره‌هایش بتوان زیبایی مکرّر در مکرّری را کشف کرد.

از نویسنده‌ی وبلاگ می‌خواهم با من به اتاقی دیگر بیاید تا پیشنهاد دیگری به او بدهم: الگوی میزانسنی هر سگمنت ماهی و گربه با دیگری متفاوت است. پارامتر را بگیرید رابطه‌ی متنوع الگوی میزانسن در هر سگمنت با توجه به رابطه‌ی سوژه/ داستان آن: میزانسنِ سگمنتِ لادن-پرویز با تاکید بر ایده‌ی جابه‌جایی سوژه‌ها در پیش‌زمینه و پس‌زمینه، میزانسن «پِخی» در سگمنت‌ِ هاروری پروانه/بابک برای بستن شیرفلکه (اصطلاحی شوخ‌طبعانه که هاروربازها از آن به عنوان مدلی از ظاهر شدن ناگهانی یک کارکتر از خارج قاب به درون قاب برای ترساندن کارکتر دیگر استفاده می‌کنند) و میزانسن تاکید کننده بر فضای خارج قاب در سگمنتِ کامبیز/مینا (تاکید بر حضور گربه‌ای انگشت به دهان و حتی احتمال پدرِ نظاره‌گر کامبیز در خارج قاب).

این همان مدلی است که بوردول در همین فصل کتاب برای نشان دادن الگوی سبکی فیلم گذران زندگیِ گدار از آن استفاده می‌کند: «سبک در قلمروی بصری در هر اپیزود فیلم از چندین رابطه‌ی ممکن میان دوربین/موضوع یک یا چند رابطه را انتخاب می‌کند و از رهگذر آن به قسمت مزبور ویژگی خاصی می‌بخشد.»

  • نکته تعجب‌آور دیگر نسبت دادن انحصاری روایت پارامتریک به آثار اکسپریمنتال و انتزاعی توسط بعضی از نویسنده‌های سینمایی است. نام کتاب «روایت در فیلم داستانی» است و مصداق‌ها تا جایی که من دیدم فقط فیلم‌های داستانی (fiction) است. جیب‌برِ برسون، وقت بازیِ تاتی، حتی خاطرات یک عشق آنتونیونی و نانای رنوار و امِ فریتس لانگ. من البته مرز پررنگی میان مدل‌های مختلف روایی و غیرروایی نمی‌بینم. اما بد نیست جمله‌ای هم از کتاب بیاورم آن‌جا که بوردول هم شکوه می‌کند که «غالب منتقدان و نظریه‌پردازان تمایل دارند تفوق سبک را تنها به فیلم‌های غیر روایی یا انتزاعی متعلق بدانند.» وقتی آغوش شارحینِ دین این‌گونه باز است ما باید مفاهیم را به سینمای داستانی معاصر بسط دهیم یا این‌که «حصار» را محدود کنیم؟
  • آن‌چه تمایز بین «الگوی هندسیِ» پیرنگ فیلم کلاسیکی مانند دلیجان با زنجیره‌ی پیچیده‌ی روایت در ماهی و گربه است در همین «تکرار غیر عادی» پارامترهاست که ادراک و دریافت فیلمی مثل ماهی و گربه را به حوزه‌یِ موسیقی نزدیک می‌کند.image_650_365
  • موسیقی:
    • همان‌طور که وحید مرتضوی اشاره می‌کند، بوردول در کتاب روایت در فیلم داستانی نشان می‌دهد چگونه فیلم‌های با مدل روایی پارامتریک (همین‌طور رمان نو) تحت‌تاثیر آموزه‌های تئوریک سریالیسم و موسیقی دوازده نُتی شکل گرفتند. بوردول بعد از توضیح گرایش سریالیسم در موسیقی دهه ۵۰ اروپا، برای شروع بحث در حوزه سینما این‌گونه می‌نویسد: «[در این بحث] آن‌چه برای ما اهمیت دارد، طرح این امکان است که انتخاب‌های سبکی می‌توانند شکل نهایی ساختار بزرگ-مقیاس را تعیین کنند.» و این نکته به زعم من قلب موضوع مورد بحث ماست، پیشنهادی است استثنایی برای گسترش تجربه‌ی تصویری سینما به ادراک موسیقیایی. این همان ایده‌ی اصلی است که من از این فصل کتاب دریافت کردم و با پرهیز از برخورد مکانیکی به درک فیلم محبوبم تعمیم دادم. اتفاقن بوردول مصداق‌های اصلی‌اش را بر اساس تناظر یک‌به‌یک با این موسیقی دوازده نُتی توضیح نداده (جیب‌بر، یک بعد از ظهر پاییزی، کاتسل ماخر) بلکه بر عکس از مفهوم عام موسیقی نام برده است. جایی می‌نویسد: «روایت پارامتری [فیلم پارامتری] سراسر سریالیستی نیست چرا که علی‌القاعده تنها چند پارامتر برجسته می‌شود و در طول فیلم دستخوش تغییر می‌شوند». برای من کانسپت اصلی مهم است: این که چطور یک اثر تصویری را می‌توانیم با سنت‌های درک موسیقی تجربه کنیم مثل کاری که حتی با کلیپ‌های موسیقی پاپ می‌کنیم و آن‌ها را اغلب غیر داستانی (و موسیقیایی) درک و دریافت می‌کنیم. جایی دیگر بوردول اشاره می‌کند: «در روایت پارامتری سبک بر مبنای اصولی مشخص در سراسر فیلم سازمان می‌یابد، درست همان گونه که شعر روایی الگوی عروضی خود را تظاهر می‌بخشد.» بوردول به شعر کلاسیک با اوزان عروضی نیز تعریفش را گسترش می‌دهد، چطور نمی‌توانیم به سمفونی کلاسیک که اتفاقن از نظر تعدد المان‌های سبکی متنوع‌تر است تعریف‌مان را تعمیم دهیم. بوردول در پایان تحلیل پارامتریک روایت جیب‌بر برسون می‌نویسد: «چنین تاثیراتی از پرداختن فرمی حاصل می‌شود که به مفهوم دقیق کلمه غیردلالتی هستند و از همین رو به موسیقی نزدیکتر است تا رمان». به نظر می‌رسد مفهومِ عامِ موسیقی مدنظرش است چرا که اشاره‌ای در کل تحلیل مفصل جیب‌بر به موسیقی دوازده نُتی و جزئیاتش نمی‌کند.

بوردول اشاره می‌کند: «دو فیلم سال گذشته در مارین‌باد و مدیترانه‌ای با آگاهی کامل از وجود زیبایی‌شناسی سریالیستی ساخته شدند» اما این‌گونه نتیجه می گیرد: «آن‌چه باقی می‌ماند، تنها اثبات این بود که این زیباشناسی را می‌شد درباره‌ی فیلم‌هایی به کار برد که هیچ تاثیر مستقیمی از موسیقی و ادبیات تجربی نپذیرفته بودند.» و این همان کاری بود که نگارنده به نظرش رسید. این مدلِ «غیر داستانی» دیدن یک اثر داستانی را می‌شود گفت «درک موسیقیاییِ روایتِ یک فیلم داستانی».

  • واقعیت این است که از سر تعارف عنوان «سمفونی کلاسیک» را درباره کلیت ماهی و گربه به کار نبرده‌ام. اشاره‌ام به سه موومانه بودنِ سمفونی کلاسیک اولیه بود و این که چرخه‌های زمانی سه‌گانه‌ی ماهی و گربه چقدر شباهت به طرح سه موومانه‌ی سنتیِ سمفونی کلاسیک دارد. فکر کردم هر چرخه‌ی ماهی و گربه معادل یک موومان این سمفونی است. همان طور که هر موومان به چند بخش تقسیم می‌شود، در فیلم هم هر چرخه‌ی زمانی شامل چند سگمنت داستانی است. بر خلاف موسیقی باروک که بیشتر یک ملودی طولانی با ریتمی ثابت در طول قطعه است (از دید من مشابه روایت کلاسیک هالیوودی و روایت سینمای هنری)، در فرم سمفونی حال و هوای قطعه اغلب تغییر می‌کند و موومان‌های سمفونی در سرعت و خصلت در تناظر هم قرار می‌گیرند (نزدیک به روایت پارامتریک، هر چند الگوی اصلی موسیقی سریالیستی است).

موخره

ایده‌ی روایت پارامتریک نوعی گشودن آغوش برای «درک» بخشی از آثار شگفت‌انگیز تاریخ سینما است که نظریه‌ی فیلم راهی برای مواجهه با آن‌ها پیشنهاد نکرده بود. همچنین نئوفرمالیسم رویکردی است بسط دهنده برای «درک»، نه محدودکننده به قصدِ «نقد». حالا نویسنده‌ی وبلاگ بر خلاف رویکرد شارحین، قالبِ کیک‌بری‌اش را برداشته، مفاهیم را شابلون می‌زند و به شکل محدودکننده‌ای ایده‌ها را تقلیل می دهد.

معمولن مصاحبه و جلسات مطبوعاتی کارگردان برایم جذابیت ندارد. من به تجربه‌ی یگانه‌ی مواجهه در مقابل پرده اعتماد دارم و بس. این که فلانی نولان دوست دارد یا گاس ون ‌سنت گره از کار نمی‌گشاید (کسی پرسید کدام نولان؟ فالوئینگ یا بتمن؟). سال گذشته جایی نوشتم: « یاسوجیرو ازو پس از این‌ که بارها و بارها همشهری کین را می‌بیند در مصاحبه‌ای می‌گوید «اگر نمره چاپلین ۶۲ باشد به همشهری کین باید نمره ۸۵ داد». فارغ از سیستم امتیازدهی پیچیده ازو (عدد ۶۲ برای چاپلینی که عاشقش بود!) که خود داستان دیگری است، به‌ راستی ارتباط سبکِ اکسپرسیونیستیِ ولز با آن دوربین سرکش و میزانسن‌های ترکیبیِ هولناک با دنیای میان‌سالهای آرام و مغمومِ ازو و رخت‌های در بادش چیست؟ غلطکِ ولز چگونه بر ازو گذشته که تا آخر عمر همشهری کین بهترین فیلم خارجی او می‌ماند؟ دانلد ریچی از کسی نقل کرده که ازو موقع تماشای همشهری کین با دیدن خیلی از صحنه‌ها سر خود را مرتب با حیرت تکان می‌داده …» نگاه پارامتریک به ازو هم از این پس مشکوک است؟ باید دست به دامان اورسن ولز و تاثیرش بر آن پیرمرد ژاپنی شد؟ با این منطق لابد بدجور از «حصار» رد شده‌ایم.

————————————————————————————————————————————

حصار را رد نکنید!

وحید مرتضوی theoryoffilmpractice

ممنونم از محمد وحدانی که وقت گذاشت و با جزئیات پاسخ نوشته‌ی من را داد. تا آنجا که به من مربوط است مشکلات استدلال‌های پیشین در سطوحی کمتر شده‌اند اما متاسفانه حل نشده‌اند. و در همان حال مشکلات بزرگتری نیز پدیدار شده‌اند. قصدم تطویل کلام نیست، پس می‌کوشم موجز بنویسم و کوتاه.

برای من متن وحدانی در همان ابتدایش پایان یافت! درست در همان استدلال‌های آغازین. وقتی در همان بند ۱-۱، به چنین چیزی برخوردم:

«بوردول در کتاب مورد اشاره می‌نویسد: «نوئل بورچ هر پارامتر را به منزله‌ی مجموعه‌ای از امکانات در نظر می‌گیرد … [بورچ]‌ تا آن‌جا پیش می‌رود که عوامل روایی (موضوع، خط پیرنگ و غیره) را نیز در فرایافت پارامتریک جای می‌دهد.» نوئل بورچ واضع ایده‌ی روایت پارامتریک در سینما است. آیا با این دیدگاه پایه‌ی‌ نوشته‌‌ نویسنده‌ی وبلاگ فرو نمی‌ریزد و استدلال‌های بعدی روی هوا نمی‌رود؟ برایم عجیب است که چطور توجه نشده که بورچ ایده‌ی اصلی روایت پارامتریک را از همان ابتدا به شکل بسط یافته مطرح کرده است. نویسنده‌ی وبلاگ می‌توانست از قطعیت ادعایش بکاهد و حداقل در قرائتش از ایده‌ی روایت پارامتریک کتاب جای اما و اگر بگذارد.»

متأسفانه، نویسنده‌ی این وبلاگ دوست ندارد از قطعیت ادعایش کم کند و یا در تعریفش از آن ایده جای اما و اگر بگذارد. به این دلیل خیلی ساده: در تئوری فیلمِ نوئل برچ [با تلفط صحیح نامش به صورتِ بِرچ] سینما از اساس «پارامتریک» بود. یعنی برچ سبک و در درجه‌ی بعد روایت (یعنی همه چیز) را پارامتریک می‌دید؛ و هر فیلمی را هم! چه بسا از نظر او یک موزیکال هالیوودی، یک فیلم نوآر، یک وسترن و … هم می‌توانست موضوع تحلیل پارامتریک باشد. اما بوردول در کتاب روایت در فیلم داستانی این مفهوم را از برچ وام گرفت، وارد تقسیم‌بندی خودش کرد و از آن مسأله‌ای کاملاً تازه ساخت. «فرم پارامتریکی» که در فصل دوازدهم کتاب بوردول موضوع بحث است، البته بی‌ریشه در ایده‌های برچ نیست، اما از آن جداست. داستان خیلی ساده است: «مفهوم»‌ها تاریخ دارند، گاهی از یک دستگاه تئوریک به دستگاه تئوریک دیگر عزیمت می‌کنند، و اگر به تاریخ مفهوم‌ها و عزیمت‌شان بی‌توجه باشیم، خیلی ساده ممکن است (مثل بند ۱-۱ پاسخ وحدانی) دقت تئوریک را قربانی تفسیرهای دلبخواهانه کنیم. به این خاطر وقتی وحدانی ادامه می‌دهد:

«من در متن نوشته‌ام پارامتر را چرخه‌های زمانی تکرار شونده به عنوان بخشی از روایت (قطعه‌ای تکراری از روایت) در نظر گرفته‌ام و ایده‌ام بورچی بوده است.»

من نمی‌دانم آیا خودِ او ایده‌ای روشن دارد از آنچه نوشته است یا نه؟ اگر ایده‌ی «فرم پارامتریک» را از نئوفرمالیست‌ها (بوردول و تامپسون) گرفته‌ایم، خب تا آخر خط با آن برویم. مگر می‌شود وسط راه آمد و گفت «من ایده‌ام برچی بوده است» و بعد به تفاوت‌های ظریف اما کلیدی دو نظام متفاوت تئوریک بی‌توجه بود؟ قرار نبود که برای توجیه متنی که پیشتر نوشته‌ایم، حالا به هر دست‌آویزی متوسل شویم. به همین ترتیب هر جا که نام برچ در متن وحدانی آمده، جمله‌ها نادرست‌اند (اگر نگویم بی‌معنی) ــ و متاسفانه، به طریقی مشابه، تناقض‌های بندهای دیگری ازپاسخ وحدانی کمتر از بندِ بحث‌شده در بالا نیست و بازکردن هرکدامشان نیاز به چندین پاراگراف طرح بحث دارد. او حتا در پاسخْ تک‌جمله‌هایی از کتاب بوردول (برای نمونه در مورد فیلم‌های درایر یا بحث بوردول در مورد موسیقی) را، جدا از جمله‌های قبل و بعدش، از متن اصلی گزینش می‌کند. وحدانی عزیز از من می‌خواهد برای دیدن زیبایی‌های فیلم با او به اتاق دیگری بروم، اما وقتی مفهوم‌ها را چنین بی‌دقت به‌کار می‌گیرد، من ترجیح می‌دهم با او در همان «اتاق اول» باقی بمانم.

باقی نکته‌ها در همان متن ناروایت‌ها(۲) آمده‌اند و نیازی به تکرار نیست، اما برای جمع‌بندی و مروری بر آنچه گذشت شاید کمی حاشیه‌روی لازم باشد: بنای استدلال اصلی محمد وحدانی برای پارامتریک‌خواندن ماهی و گربه سه‌بار تکرار چرخه‌های زمانی است (یک پارامتر داریم به نام «چرخه‌ی زمانی» که سه بار تکرار می‌شود!). دوباره تأکید می‌کنم که بوردول (و نه نوئل برچ!) با این مفهوم به دنبال طرح مسأله‌ی مشخصی بود: آیا می‌توان به فیلم‌هایی فکر کرد که در آن سبْک بر روایت غالب می‌شود، یا سبک مستقل از پیرنگ (Plot) نظمی مستقل و خودکار پیدا می‌کند؟ بوردول آگاه بود که از نظر بسیاری از منتقدها و تئوریسین‌ها چنین پیشنهادی در «سینمای روایی» بی‌معناست، به این خاطر بخش زیادی از فصل دوازدهِ کتاب خود را به صورت آزمون و خطا مشغول بررسی امکان‌ها و احتمالات مختلف کرد ــ آیا در عمل ممکن بود سبکْ خود را از ضرورت‌های پیرنگ رها سازد؟ و نمی‌دانم چقدر از لحن شکاک، محتاط و تجربی بوردول در این فصل در ترجمه‌‌ی فارسی انعکاس یافته است. بخش پایانی این فصل، تحلیل کامل یک فیلم بود:جیب‌بر. تحلیلی درخشان که نشان می‌داد چطور المان‌های سبکی در این فیلم مشخص مستقل از الزاماتِ پیرنگ نظم خود را می‌یافتند. به همین طریق بود تحلیل‌های بعدی کریستین تامپسون درشکستن حفاظ شیشه‌ای بر چند فیلم دیگر و یا مقاله‌ی کولین برنت بر گل‌های شانگهای [در وبسایت سنسز آو سینما]ــ تحلیلی که برای هر خواننده‌ای می‌تواند تمرینی در «دقت نظری» باشد. از همان ابتدا که بحث ماهی و گربه و فرم پارامتریک پیش کشیده شد، واقعاً کنجاو بودم که بدانم چطور فیلمی را که برخی از مهمترین عناصر سبکی‌اش (صداها، نقش دوربین در تعلیق‌های لحظه‌ای و …) «کارکردی»‌اند و در خدمتِ پیرنگ (پیرنگی که بدون شک پیچیده است و پر از «تکرار»های ویژه‌ی خودش)، تنها به خاطر یک المان (آن‌هم ۳بار تکرار چرخه‌های زمانی!)، می‌توان «پارامتریک» در معنای نئوفرمالیستی‌اش خواند. یعنی ماجرا اینقدر «انتخابی» است؟

آنچنان که پیشتر هم بر آن تأکید کردم، برای من ایده‌ی فرم پارامتریک تنها لحظه‌ای است در سیرِ تاریخ تئوری فیلم، و در دل متنی گسترده‌تر معنا و کارکرد اصلی‌اش را می‌یابد. جدالی که بعضی بر آن نام «ناروایت در برابر روایت» گذاشته‌اند، بعضی «سبک در برابر پیرنگ»، بعضی «مازاد در برابر روایت». حتا مهم اینجا نه نام‌ها که جوهره‌ی اصلی این جدال است. می‌توان حتا وارد این بحث شد که چرا آن دو نویسنده‌ی اصلی که ایده‌ی فرم پارامتریک را پیشنهاد داده‌اند در طول ۲۵سال گذشته کمتر از تعداد انگشتان یک دست آن را به کار برده‌اند (در کل وبلاگ بوردول فقط یک‌بار) و به جای آن به راه‌حل‌های آلترناتیو متوسل شده‌اند. از زمان انتشار کتاب روایت در فیلم داستانی اتفاق‌های بسیاری در سینما رخ داده است. یکی، وفور فیلم‌های موسوم به روایت‌های موازی یا شبکه‌ای یا «هایپر-لینک»؛ فیلم‌هایی که تکرارهای روایی و سبکی را به گونه‌های تازه و متفاوتی به کار برده‌اند. خود بوردول یکی از تئوریسین‌های اصلی این «روایت»های تازه‌ی معاصر نیز بوده است. حدسش سخت نیست که اگر قرار بود کتابِروایت در فیلم داستانی امروز نوشته شود، شاید فصلی نیز به این مدل روایی در کنار ۴مدل دیگر اختصاص می‌یافت. چون بالاخره فیلم‌ها از تئوری‌ها جلوترند. آن‌ها عوض می‌شوند و تئوری‌ها و مدل‌ها نیز با آن‌ها. فیلم شهرام مکری عمیقاً به تجربه‌های دو دهه‌ی گذشته‌ی سینما و چنین مدل‌هایی گره خورده و زندگی‌اش را وامدار آن‌هاست. و این ویژگی آن است. دارم فکر می‌کنم اگر قرار باشد که صرفِ ۳ یا ۴بار تکرارِ یک المانِ روایی/سبکی، فیلمی را متعلق به «فرم پارامتریک» کند، حتماً خیلی از این فیلم‌ها از تصادفِ اُسکاری گرفته تا جکی براون تارانتینو تا فیل گاس ون سنت هم باید این «صفت» را دریافت کنند. شاید اگر وحدانی موقع نوشتنِ نقدش هوشمندانه‌تر به پس‌زمینه‌های واقعی سینمایی فیلم مکری فکر می‌کرد، می‌توانست برای دیدن فیلم محبوبش راه‌های بهتر و دقیقتری نیز به ما پیشنهاد دهد. اما کسانی که مفهومِ «فرم پارامتریک» را پیشنهاد کردند، از آن منظور مشخصی در ذهن داشتند. این مفهوم کار خودش را در بحث‌های تئوریک به انجام رسانده است (و منکر نیستم اگر هوشمندانه‌تر به کار رود، هنوز هم می‌تواند کارا باشد)، اما مجموعه‌ی همین بحث‌ها نشان داد که کاربردش تا چه اندازه ظریف، پیچیده و چالش‌برانگیز است. برای من دلیل اصلی نوشتن متنِ پیشین توجه‌دادن به همین چالش‌های تئوریک بود. چالش‌هایی پیچیده‌تر از اینکه بخواهیم چنین مفهومی را در یک «مقاله‌ی ژورنالیستی» فقط در دو پاراگراف به سوی خواننده‌ی معصوم مجله‌ی ۲۴ پرت کنیم و تمام! و تازه آن خواننده چقدر از این طریق قدمی به بهتر‌فهمیدن فیلمِ پیش‌رو نزدیک شده‌است؟ فیلم شهرام مکری می‌تواند پارامتریک باشد یا نباشد، اما آیا چنین ایده‌ای (به شرط وجود) چیزی را به فیلم اضافه می‌کند یا نه؟ «نام‌ها» شاید اهمیت کم‌تری داشته باشند در مقایسه با آنچه ما می‌توانیم به کمک‌شان انجام دهیم …

آری، وقتی پای بحث تئوریک در میان باشد، شاید بهتر باشد که بر ردنکردنِ حصارها اصرار کنیم!

لطفاً نظر خود را اضافه کنید