بانوی آمریکا: مرثیه‌ای دلنشین

0

اگر وودى الن نیویورک روشنفکرها، اسکورسیزى نیویورک گنگسترها و اسپایک لى نیویورک سیاهپوستها را تصویر میکنند، نواح باومباخ بى شک بهترین تصویرکننده نیویورک قرن بیست ویکم است. جایى از فیلم گفته میشود: بافت محلات نیویورک مثل هوایش به سرعت تغییر میکنند. همین اشاره کافیست تا ما را قانع کند، باومباخ که فیلمسازى مستقل است و در همین سالها در این شهر زندگى میکند، میتواند بهتر از خیلى از قدیمیهاى این شهر درباره آن به ما بگوید.

شهرى که باومباخ نشان میدهد، شهر آپارتمانهاى کوچک٬ شهر دانشجوها و اجاره هاى عقب مانده، شهر کافه هاى کوچک و غذاهاى ارزان، شهر بیرحمیها و نادیده گرفته شدنهاست. اما باومباخ لحنى طنازانه دارد و کمدى ای خلق میکند که در آن حتى مصیبت هم خنده دار است و أساساً تناقضهایش لذت بخشند . فیلم به قطع ادامه راه «فرانسیس ها»ست با همان طنز تلخ و همان شخصیتهاى سردرگم و بى پناه. همان هیچکس ها، بازنده ها، ردشده ها، گم شده ها در جمعیت خیابان، که از قضا به این یأس و این شکست میخندند. هیچکس هاى فیلم مثل پراتوگونیستهاى آنتونیونى عبوس نیستند و مثل شخصیتهاى کن لوچ از ظلم زمانه شاکى نیستند.

«بانوى آمریکا»، یک مرثیه است براى شهرى که ساده لوحى و رفاقت از آن دور شده است. با روایت باومباخ اما این مرثیه  شیرین و شنیدنیست. باومباخ از بین همه ساکنان شهر به سراغ شخصیتى میرود که ساده لوح است، کودکیست که نقشه هاى احمقانه دارد، در دل نوسازى شهر به سراغ رستورانى میرود که در آن سودى وجود ندارد. با غریزه اش زندگى میکند و بلند فکر میکند. با آنکه تقریبا همه راههایى که بر میگزیند محکوم به شکست هستند، مثال زدنیست و میتوان درباره اش نوشت. جایى از فیلم دیلان به بروک میگوید کارهایت جالب و خنده دارند٬ و خودت هم از این آگاه نیستی. بروک برآشفته میشود و میگوید که خودش از این طنز آگاه است. انگار با رفتار ساده لوحانه و کودکانه اش همه معادلات این شهر بی رحم را به سخره گرفته است.  او قراردادی احمقانه میبندد و میخواهد همه را قانع کند تا به او کمک کنند. او یک وودی گرنت دیگر است نه این بار در نبراسکا بلکه در دل نیویورک. او سمبل ساده دلیست که دیگر جایی در این شهر ندارد. همین است که در انتها بار خود را میبندد تا به شهری دیگر برود٬ هرچند بر ما روشن است که آنجا هم سرنوشت متفاوتی در انتظارش نیست.  در قاموس این «هیچکس»٬ اخلاقیات پوسیده جایی ندارد٬ درباره نامزدش میگوید:« ازش متنفرم و تنها کاری که باهاش دارم اینه که باهاش ازدواج کنم.» و در هرپارتی ممکن است هرمرد دیگری را ببوسد. در عجیبترین جای نیویورک زندگی میکند و دست در هرکاری دارد٬ ولی هیچکدام تخصصش نیستند.

گرتا گرویگ٬ بار دیگر در نقش نویسنده و بازیگر (همانند «فرانسیس ها») ظاهر شده و شخصیتی که خلق میکند٬ سکوئلی بر فرانسیس هاست. به نظر میرسد گرویگ در این شمایل ( دختر سفیدپوست بی دست و پا و ساده لوح) تثبیت شده است.

  واقعگرایی فیلم در جزئیاتیست که کمتر مهم قلمداد میشوند. مثلاً آیفون شکسته تریسی٬ یا متلکهای چند جوان هیپی نیویورکی به پولدارهای مبادی آداب کنتیکت. در عوض فیلم به ناگهان و داستایووسکی وار به مضحکه ای تبدیل میشود که در واقعی بودن آن باید شک کرد.

 باومباخ در بین ستاره های کم شمار سینمای مستقل آمریکا٬ از درخشان ترین هاست. بی شک٬ در آینده از او بیشتر باید شنید.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید