برخى زنان:  هنر میزانسن

0

این نوشته بیش از آنکه ادعایی بر نشان دادن فیلم «برخی زنان» در تعریفی مشخص از سینما داشته‌باشد( چنانکه بسیاری مقالات از این دست دارند) بر آن است که فیلم را از دریچه میزانسن دقیق و پرجزئیات کلى رایکارد ببیند، بدون اینکه به دام ادعاى مضحکى چون این خود سینماست و راهى جز این به خلقت بر پرده نقره اى وجود ندارد، بیفتد. بعد از دیدن جزئیات فیلم٬ آنچه بیش از هرچیز نمایان است حضور تمام‌قد کارگردانی در لحظه به لحظه فیلم است که فیلم را به یک شاهکار میزانسن تبدیل کرده‌است. رایکارد در راه خلق این میزانسن از ابزارهای تصویری و فیلمنامه‌اش دقیق‌ترین استفاده را کرده‌است.

سرآغاز:

جغرافیا همواره برای کلی رایکارد اهمیت ویژه اى داشته است. از اولین فیلم او “رود گراس” که به یک لندمارک در فلوریدا اشاره داشت، جغرافیاى داستان بخش مهمى از فیلمهاى او بوده‌است. فیلم با نمایی دور از شهرى کوچک در مونتانا آغاز میشود و با آن خاتمه می یابد(تصویر ۱). با چنین افتتاحیه اى رایکارد ما را به دیدن این دنیاى ملانکولیک دعوت میکند. انگار میخواهد تأکید کند که این سرزمین تنها در نماى باز و دوردست غمگین و محزون به نظر نمى رسد بلکه در درون آن نیز داستانهایى در جریان است.

تصویر ۱

تصویر ۱

اپیزود اول:

نماى لانگ شات از افق شهر به اتاقى کات میخورد، شاید یک آپارتمان یا یک متل. زن و مردى تازه از همخوابگى فارغ شدند. مرد در اتاق کنارى در حال لباس پوشیدن: انگار کارش تمام شده، آنچه میخواسته گرفته. زن ولى هنوز در تخت خواب است( تصویر ۲). انگار منتظر چیز دیگریست، اتفاقى که نیفتاده. نیمه برهنه، نه آماده عشق بازى نه آماده رفتن. در یک دوشات او را در نیمی از تخت میبینیم، منتظر اتفاقی، یا چیزى که هنوز براى ما روشن نیست (تصویر ۳).در نماى بعدى مرد را میبنیم، مشغول لباس پوشیدن، گوشه کادر و در آینه تصویر کوچکى از زن: همه چیز تنها مرد است، دنیاى او و زن آن گوشه: ناچیز و شاید اصلاً دیده نشود (تصویر ۴). زن با پایش بر پشت مرد میکشد، شاید چیزى طلب میکند، چیزى که اتفاق نیفتاده؛ اعتنایى یا حتى نگاهى. مرد اما کوچکترین اعتنایى نمیکند، پاى نیمه برهنه زن مثل پاهاى یک حیوان خانگى که توجه را طلب میکند بر پشت مرد میماسد و مرد لباس مى پوشد( تصویر ۵).

تصویر ۲

تصویر ۲

تصویر ۳

تصویر ۳

تصویر ۴

تصویر ۴

تصویر ۵

تصویر ۵

بار کنشهاى روانى این میزانسن، به ما اولین حلقه از شناخت زن را مى دهد. وکیلى در یک شهر کوچک در مونتانا، که کسى جدیش نمى گیرد. زنانگیش هم آن توجه را برایش به همراه نمى آورد. اینکه در کجاى داستان رایکارد این وجه را روشن میکند و گام دوم را برمیدارد، زمانیست که لارا پشت تلفن به کسی میگوید، ممکن است اگر یک وکیل مرد به موکل من همان حرفی که من می‌زنم را بزند او را بیشتر باور می‌کند. اینجا با زنى مواجهیم که براى اثبات موقعیت خود با استیصال میکوشد، و رایکارد در سکانس آغازین به ما اشاره کرد که او براى اثبات خود از زنانگى و سکسوالیتى هم استفاده کرده و راه به جایى نبرده است. در سکانس انتهایى اپیزود اول، لارا براى صحبت با موکلش که Big Man را گروگان گرفته وارد دفتر دادگاه میشود. اینجا واقعیت این است که Big Man هم در اداره این موقعیت ناتوان است، اما لارا با خونسردى وارد ساختمان میشود. با آرامش تمام کارش را انجام میدهد، و تنها چیزى که میشنود:you did good و همین (تصویر ۶).

تصویر ۶

تصویر ۶

اپیزود دوم:

 با پرسه زدن جینا که از دوردست مى آید شروع میشود. جینا به چیزى فکر میکند که ما نمیدانیم. وارد چادر میشود، به نظر میرسد که خانواده اى جایى اطراق کرده اند. اما این کل ماجرا نیست. رایکارد با نشان دادن مرد، حجم بزرگى از اطلاعات را به ما میدهد. مرد همان مرد ابتداى داستان است که با لارا خوابیده بود (تصویر ۷). اینجا راز مرد براى ما آشکار است و در چندثانیه ابتدایى اپیزود ما درباره رابطه این دو بسیار میدانیم. مرد ریاکار است و رایکارد براى روشن کردن آن دیالوگى بین مرد و دخترش را قرار داده، که در آن از دخترش میخواهد مادرش را تحمل کند. وقتى جینا را بیرون ماشین همراهی میکند میخواهد که دختر را تحمل کند (تصویر ۸).جینا به فکر ساختن یک خانه است. با سنگهایی که در حیات پیرمرد افتاده اند. این حرکت بیش از هرچیز یادآور پرندگان ماده است که براى ساختن لانه مصالح جمع میکنند. رایکارد به این متافور بازهم اشاره میکند وقتى که پیرمرد براى پرنده روى شاخه سوت میزند، زن جواب میدهد و به زبان پرندگان حرف میزند. بخش انتهایى اپیزود به جمع‌کردن سنگها برای ساختن خانه ختم می‌شود٬ و پرنده(جینا) که مشغول ساختن لانه است.

تصویر ۷

تصویر ۷

تصویر ۸

تصویر ۸

اپیزود سوم:

 با خلوت جیمی در اصطبل آغاز میشود. تصویرى مردانه از تنهایى زنى که تنهاییش را با اسبها پر میکند. اسب یک متافور فالیک است، و جیمی همزیست اسبهاست (تصویر ۹). او شب از خانه خارج میشود تا تنهاییش را پر کند. براى زنى که منشى مردانه دارد شاید میخانه ایده آل نباشد. به ساختمانى نزدیک میشود که عده اى وارد آن میشوند. شاید اینجا میخانه او باشد. وارد میشود، تمام ساعت را به معلم (بت) خیره است و از اتفاق به دام عشق میفتد. همانقدر که لارا در رابطه اش با اجتماع اطرافش نادیده گرفته میشد( اپیزود اول)، همانقدر که جینا در رابطه با خانواده اش فراموش شده بود (اپیزود دوم)، اینجا در مکالمه دو زن ( جیمی و بت) در رستوران جیمی دیده نمیشود.به این مکالمه و دکوپاژ رایکارد دقت کنید:

بت: این شغل رو قبل از تموم کردن رشته حقوق گیر آوردم. هر چیزی رو ممکن بود قبول کنم٬ به فکر وام ها بودم. حتی نمیدونستم بلفری کجاست. فکر میکردم بلگرید است که خیلی نزدیکتره. خیلی احمقانه‌است.

بت آه می‌کشد٬ دوربین به سمت جیمی می‌چرخد که با اشتیاق به بت خیره شده‌است.

بت: بعد یک کار وکالت گیر آوردم. بهم این کار رو دادند چون فکر می‌کردند احمقانه‌است. ۴ ساعت باید رانندگی کنم تا برسم اینجا. صبح‌ها هم باید برم سرکار.

جیمی کمی ناراحت می‌شود٬ شاید نگران است که بت دیگر به بلفری نیاید.

بت: راستی بهم گفتی چطور شد که از این کلاس سر درآوردی؟

چند دقیقه قبل جیمی به بت این موضوع را گفته‌بود و به نظر می‌رسد بت اصلا توجهی به حرف او نداشته‌.

جیمی (با کمی خجالت و ابهام): دیدم مردم دارن میرن داخل.

بت( بدون توجه به اینکه جیمی چه می‌گوید جمله او را قطع می‌کند): به نظرت کار من احمقانه است؟

جیمی: نه جالبه. من هیچ‌وقت از حقوق دانشجوها اطلاعاتی نداشتم.

بت: دوباره میای کلاس؟

….

تصویر ۹

تصویر ۹

جیمی همه وقتش را با اسبهایش میگذراند و وقتى به دیدن بت میرود تنها از اسبهایش حرف میزند. در قرار سوم با اسب به دیدن بت میرود. این استعاره فالیک، وقتى در میزانسن رایکارد به زیبایى نمود مى یابد که جیمی٬ بت را بر اسبش سوار میکند. اسب که راه مى افتد، لبخندى بر صورت جیمی نقش بسته است، انگار دوباره حیات یافته است، بت اما مضطرب بر پشت او نشسته است‌ (تصویر۱۰). در سکانس انتهائى اپیزود وقتى بت سرخورده از لیوینگ‌استون برمیگردد، در لایتناهی جاده به سوارى تنها میماند و به یادمان مى آورد که رایکارد خالق وسترنهاى فمینیستی است ( تصویر ۱۱).

تصویر ۱۰

تصویر ۱۰

تصویر ۱۱

تصویر ۱۱

در سکانس آخر فیلم سه زن داستان، گشاده دستانه برای دیگران غذا می‌برند. لارا براى موکل زندانیش غذا میبرد، جینا براى همسر و مهمانانش و جیمی براى اسبهایش. رایکارد با این سکانس به شخصیتهایش شمایلى خدایگونه میدهد: سخاوتمند، بخشنده و نامرئى. آنها را مى ستاید و تقدیسشان میکند. قدیسانی که فراموش شده‌اند٬ دیده نشده‌اند و چون جیمی سواری تنها در دل دشت بیکران هستند.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید