روزنوشت های جشنواره سی و هفتم فیلم فجر

0

فیلم های روز اول

معکوس

پولاد کیمیایی در اولین فیلمش به عنوان کارگردان، نمره قابل قبولی می گیرد. دنیای فیلم او و آدم های زخم خورده آن خیلی شبیه دنیا و آدم های فیلم های مسعود کیمیایی است. کشمکش قهرمان و ضد قهرمان، تضاد طبقاتی، قدرت، رفاقت، بازنده ها و برنده ها و انتقام، تم های مشترک بسیاری از فیلم های کیمیایی است که در فیلم معکوس هم وجود دارند. حتی نوع دیالوگ ها نیز یادآور آثار کیمیایی است(زخم مهم نیست جای زخمه که مهمه). مردان سالخورده ای مثل رضا دردشتی و پدرِ سالار(بابک حمیدیان) که عشق مشترکی دارند و تاوان خطاها، غفلت ها و یا فداکاری هایشان را در گذشته می دهند، بسیار در فیلم های کیمیایی دیده ایم که در اینجا نیز حضور دارند. ماشین(اتومبیل) نقش مهمی در فیلم دارد و تقریبا زندگی همه شخصیت های فیلم به ماشین بسته است از سالار که تعمیرکار سیار اتومبیل است و زنش را در تصادف اتومبیل از دست داده تا دوستش سیامک که درون لاشه اتوبوس قراضه ای زندگی می کند تا رضا دردشتی که «ماشین باز» است و مثل کلینت ایستوود در گرند تورینو، «پونتیاک فایر بِرد» کلاسیکی دارد که به آن عشق می ورزد تا ندا که راننده مسابقات اتومبیل رانی قهاری است. اما پولاد نتوانسته روابط بین شخصیت ها به ویژه رابطه سالار با پدرش و با رضا دردشتی را به شکل درستی ترسیم کند. گره هایی که در داستان بسته می شود بسیار شل و ساده اند و به راحتی باز می شوند. راز دراماتیک و پیچیده ای در گذشته آدم ها نیست که با برملا شدن آن، تحولی در داستان ایجاد شود. پیمان به عنوان آنتاگونیست فیلم، عنصر ضعیفی است و رابطه اش با ندا نیز روشن نیست. با این حال پولاد کیمیایی موفق می شود با تلفیق عناصر جذاب ژانر ملودرام و ژانر حادثه ای(اتومبیل رانی)، فیلم پرحادثه و هیجان انگیزی بسازد که فیلمبرداری، تدوین و ریتم خوبی دارد و احتمالا گیشه موفقی هم خواهد داشت.

سال دوم دانشکده من

رسول صدرعاملی، مبتکر ژانر سینمای تین ایجری رمانتیک با تم های خیانت، پنهان کاری و دروغ در روابط عاشقانه در سینمای بعد از انقلاب ایران است که با «دختری با کفش های کتانی» و «من ترانه پانزده سال دارم» شروع شد و همچنان ساختن آنها را ادامه می دهد و «سال دوم دانشکده من» نمونه دیگری از همین فیلم هاست. فیلم های صدرعاملی، در دوره ای، بخاطر شکستن برخی تابوها در سینمای ایران و عبور از خط قرمزها مطرح بوده اند اما ویژگی اصلی آنها این است که با احساسات تماشاگر بازی می کنند و کمتر او را به تفکر وا می دارند. شاید ساختن فیلم هایی از نوع «سال دوم دانشکده من» در جامعه ای که هنوز داشتن روابط عاشقانه و آزاد دختر و پسر جرم محسوب می شود و نظام آموزشی و دانشگاهی اش می تواند دختر دانشجویی را بخاطر بدحجابی یا همراهی با مردی جوان، از تحصیل محروم کرده و از دانشگاه اخراج کند، هنوز یک ضرورت و نیاز اجتماعی باشد و احتمالا مخاطبان زیادی در میان عامه مردم خواهد داشت اما به اعتقاد من واقعا جای این نوع فیلم های سبک و سطحی در جشنواره نیست. گفته اند صدرعاملی و فیلمنامه نویس اش پرویز شهبازی از فیلم «ماجرا»ی آنتونیونی برداشت کرده اند که به نظر من شوخی مضحکی است چرا که نه شخصیت های این فیلم شباهتی به شخصیت های آنتونیونی دارند و نه شیوه کارگردانی صدرعاملی، ذره ای شبیه شیوه آنتونیونی است. تنها شباهت ظاهری طرح داستانی یک فیلم با فیلم های مطرح تاریخ سینما، اعتباری برای یک فیلم نمی آورد. شاید اگر می گفتند این فیلم برداشتی از «با او حرف بزن» پدرو آلمادوار است بیشتر باور می کردیم.

تختی

بالاخره یک فیلمساز ایرانی موفق شد یک فیلم درست و حسابی زندگینامه ای(بیوپیک) در مورد یک شخصیت تاریخی، ملی و ورزشی که حساسیت زیاد و روایت های متعددی در مورد او و زندگی و مرگش وجود دارد بسازد. تختی بهرام توکلی هیچ چیزی کمتر از فیلم های شاخص ژانر ورزشی از نوع گاو خشمگین، کشتی گیر، راکی، محمدعلی، یا مبارز ندارد. فیلمی که با استفاده از راوی دوم شخص روایت می شود که خود به عنوان عکاس و گزارشگر در فیلم حضور دارد و شاهد پیروزی ها و شکست های تختی در عرصه زندگی و میدان مبارزه ورزشی و سیاسی است. راوی از همان ابتدا از رویکرد نسبی گرایانه اش در روایت زندگی تختی برای ما می گوید. اینکه تختی را نمی توان کاملا شناخت و او دارد روایت خود را از زندگی یک قهرمان تاریخی ارائه می کند همانطور که بهروز افخمی روایت خود از زندگی(و بیشتر مرگ) تختی را ساخت و همانطور که علی حاتمی اگر فرصت می یافت که فیلمش را در مورد تختی بسازد چنین می کرد. فیلم با وصیت نامه تختی شروع می شود و صحنه ای که او را درهم شکسته و افسرده و تنها در هتل آتلانتیک می بینیم، همان جایی که او با نوشیدن جام شوکران، به زندگی خود پایان داد. فیلم روایتی خطی و کلاسیک دارد و فیلمساز با استفاده از نماهای آرشیوی و تیتر خبری روزنامه ها شکلی مستند به روایت خود داده و آن را باورپذیرتر کرده است. با نمایی از چرخش محلول مرگ آور در لیوان آب در زمان حال به نمایی از کودکی تختی که در درون چاله آب دست و پا می زند و در حال غرق شدن است به گذشته می رویم و بعد دوباره به زمان حال و سکانس اول برمی گردیم در حالی که علت افسردگی و تنهایی این قهرمان را دریافته ایم. فیلمساز در خلق صحنه های گذشته موفق است. تا کنون چنین تصویر رئالیستی و تکان دهنده ای از تهران قدیم و فقر و فلاکت زندگی مردم در هیچ فیلم ایرانی نبوده است.

فیلم نشان می دهد که چگونه این کودک نحیف که در دل سیاهی و نکبت بزرگ شده، با تلاش و پشتکار خود موفق می شود که از طریق ورزش و کشتی خود و خانواده اش را از آن جهنم برهاند و به قله قهرمانی جهان برسد و محبوب قلب یک ملت شود. توکلی تنها روی زندگی ورزشی تختی و مدال های قهرمانی او تمرکز نکرده بلکه رابطه او با مربیان کشتی، خانواده، دوستان و نزدیکان و دختری که عاشق اوست را نیز با دقت تحسین برانگیزی ترسیم کرده است. او تختی را جوانی محجوب، سر بزیر، صلح طلب و مردم دوست نشان می دهد که حتی جرات نگاه کردن در چشم دختری را که عاشقانه دوستش می دارد ندارد. او اهل هرزگی و عیش و نوش نیست، عرق نمی خورد، سیگار نمی کشد و همه دارایی خود را به مردم نیازمند می بخشد اما در نهایت قربانی حسادت ها و خیانت های دوستان و رقبای خود می شود و بخاطر اعتقادات سیاسی ملی گرایانه اش و روابطش با مصدق و طالقانی تحت فشار قرار می گیرد و همه امتیازهایش را از دست می دهد. همه این شکست ها به علاوه شکست در روابط زناشویی که متاسفانه به اندازه کافی در فیلم به آن پرداخته نشده و در سطح مانده، تختی را به شخصیتی افسرده و غمگین تبدیل کرده و او را به سمت خودویرانگی و خودکشی می راند. کارگردانی و تسلط توکلی در ساختن صحنه های مسابقات ورزشی تختی به ویژه مسابقه او با کشتی گیر آمریکایی در المپیک ملبورن استرالیا تحسین برانگیز است، سکانسی نفس گیر که همه اجزای آن از شیوه تقطیع نماها گرفته تا حرکت دوربین و واکنش های تماشاگران، گزارشگران ورزشی و مردمی که در وطن پای رادیوها نشسته اند و پیروزی تختی را انتظار می کشند، عالی ساخته شده است. تختی بدون شک یکی از بهترین فیلم های جشنواره فجر امسال است.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید