قدیس‌های تو‌‌‌خالی

0

یادداشتی بر فیلم «پول توجیبی» فرانسوا تروفو.

این جمله را فراموش نکنید: “کودک، درون ندارد”[۱].

همه ما  درون داریم و بیرون. درون مانند ارگانیسم، هویت، خانه، کشور و بیرون همچون حیات، تفاوت، خیابان و جهان. درون همیشه ساختگی است و بیرون همواره سازنده[۲]. به عنوان مثال جهان یک بیرون سازنده است که کشور‌ها را می‌سازد. حیات نیز یک  بیرون است که به صورت مداوم ارگانیسم ها را تحت ساخت و ساز خود قرار می‌دهد. بدین ترتیب هر انسان مجموعه ای است از تمامی این درون ها. به عنوان نمونه حمید مرادی، دانشجوی سال سوم مهندسی معماری شیراز ترکیبی است از چندین درون ساخته شده: حمید، مرادی، مرد، دانشجو، مهندس، معمار، شیراز.

 درون، ما را نسبت به نیروهای خارجی منزوی می کند. مچاله می‌کند. قفل می‌کند. کد می‌گذارد. رمز می‌گذارد. مرز می‌گذارد. رسوب می‌کند. لایه بندی می‌کند. فلج می‌کند.

آه، دریغا بیرون.

اما کسی که درون ندارد ( و یا درونش هنوز ساخته نشده است ) می تواند نیروگذاری‌ها و جریان‌های سیالِ  بیرون را روی سطوح خارجی خود ثبت و ضبط کند. همچون یک کودک. کودک، درون ندارد. او بیرون از خودش است. از بیرون زیست می‌کند. از بیرون می‌اندیشد. کودک، موجودی است گشوده و آری‌گو به سمت خارج. بدن او بدنی است شادمان، گیرا، پر طنین و پذیرنده. یک صفحه مرتعش و پر از شدت.

hqdefault

چهار فیگور اصلی «پول توجیبی» را درنظر بگیرید : گرگوری، سیلوی، پاتریک و ژولین. تروفو این چهار کودک را در چهار سطح متفاوت و بر اساس نمودارهای  بیرون و درون ترسیم کرده است.

الف) گرگوری، کوچک ترین بازیگر درون فیلم، از آخرین طبقه ی یک ساختمان چند طبقه سقوط می کند. می‌افتد روی چمن‌ها. همسایه‌ها و ساکنین، سراسیمه و ترسان، دور و برش جمع می‌شوند. او می‌خندد و با عشوه می‌گوید” گره گوری افتاد”. شگفت آور است. او فعل سوم شخص را به کار می‌برد. گرگوری برای او یک دیگری است. یک بیرون است. او هیچ  درونی ندارد. یک سطح صاف و گشوده رو به خارج. او خودش را از گربه اش، از هوا، از ارتفاع، از ساختمان، از حیات و از بیرون نمی‌تواند تمیز دهد و به همین خاطر شورمندانه از آن بالای بالا سقوط می‌کند. سقوط که نه، پرواز می‌کند. مگر نه آنکه هر پرتگاهی، یک محل پرش است. او آسیب نمی‌بیند. او هیچ مرکزی، هسته‌ای، سلفی، درونی ندارد که صدمه ببیند. او هیچ چیز ندارد و بدین‌سان همه چیز است. او زندگی است  و نه زنده. تروفو بلافاصله در سکانس بعدی این موضوع را خاطرنشان  می‌کند. همسرِ معلم مدرسه، به شوهرش می‌گوید اگر به جای گرگوری یک آدم بزرگ از آن بالا می افتاد پایین، حتما مرده بود. سپس این نما با یک آهنگ کودکانه و سرخوش  کات می‌شود به نمایی با زاویه بالا از پنجره‌های ساختمان. مکانی برای پرواز. برای کودکانه شدن. برای شیرجه زدن درونِ بیرون. به ابدیت خوش آمدید.

  ب) سیلوی، دخترکی است که می‌خواهد کیفِ کثیفش را همراه خود به رستوران ببرد، اما پدر و مادرش به او اجازه نمی‌دهند. سیلوی لجاجت می‌کند. پدرش او را تهدید می‌کند که در صورت به همراه آوردن کیف، او را به رستوران نخواهد برد. سیلوی اما اهمینی نمی‌دهد و ترجیح می‌دهد درون خانه بماند. پدر و مادرش می‌روند. سیلوی درِ خانه را از پشت قفل می‌کند و کلید را درون تنگ ماهی می‌اندازد. سپس بلندگوی پدرش را از توی اتاق بر می‌دارد، کنار پنجره می‌رود و گرسنه بودنش را اعلام می‌کند. صدا داخل محوطه مسکونی می‌پیچد و همسایه‌ها لب پنجره می‌آیند. همه از رفتار پدر و مادر سیلوی متائر می‌شوند و از طریق طناب برای او غذا می‌فرستند.

 در اینجا باز هم با درون و بیرون سروکار داریم. پدر و مادر بیرون می‌روند. سیلوی در را قفل می‌کند. درون تشدید می‌شود. او کلید را درون تنگ آب می‌ندازد. یک درون داخلی‌تر. یک غارِ کوچک درون غار بزرگ. اما همیشه یک نشتی وجود دارد، یک خط گریز، یک پنجره. پنجره ای که از تاخوردن بیرون روی درون شکل گرفته است. سیلوی خودش را به خط پرواز می‌رساند، به لب پنجره.  او قهرمانی گمنام است. با سلاحی در دست، یک بلندگو. یک میانجی. ابزاری که صداهای درونی بدن را در مقیاسی وسیع منتشر می‌کند. سیلوی گرسنه است. غذا می‌خواهد و صدای شکمش را از تاریک‌ترین  نقاط معده به بیرون پرتاب می‌کند. بلندگو درون او را به طرز شجاعانه ای بیرونی می کند. درون که به شدت منقبض شده بود از طریق پنجره منفجر می‌شود و  بیرون همه جا را پر می کند. اما هنوز در قفل است. به راستی چه کسی پشت در زندانی است؟ واضح است، پدر و مادر سیلوی. کسانی که درون دارند. هویت دارند. شخصیت دارند و حتی یک کیفِ کثیفِ کودکانه هم شخصیت آنها را مخدوش می‌کند. آنها پشت در گیر افتاده اند و نه سیلوی. معرکه است جناب ترفو.

ج) پاتریک. کاراکتر اصلی فیلم. او یک نیمه- کودک است. اندام و چهره ای که تروفو برای این کارکتر انتخاب کرده نیز این موضوع را نشان می‌دهد. آناتومی بدن، جاافتادگی چهره، باسنِ رو به عقب و طرز ایستادن او کمی از سنش بالاتر است. او هم خصوصیاتِ یک کودک را دارد و هم خصوصیاتِ یک انسان را. درون او کمی شکل گرفته است. شاید خانه و فرم زندگی مهم‌ترین دلیل ته‌نشین شدنِ درون درونِ او باشد. یک خانه کوچک، با قاب‌های بسته  تروفو و یک پدر بدون حرکت و رسمی. یک درون سفت، مشدد و کم تحرک. پاتریک وقتی همراه دوستش به سینما می‌رود نمی‌تواند دخترهای کناردستش را ببوسد. دهان برای او یک وسیله شخصی و خصوصی به شمار می‌آید. او خجالت می کشد. – آه، خجالت، همان ناتوانیِ درون در مقابل بیرون-. او نمی تواند عشقش را به مادر دوستش بیان کند و به صورت مداوم رویا بافی می‌کند. اما از طرفی او هنوز ویژگی های یک کودک را نیز دارد. این را در آخر فیلم مشاهده می‌کنیم. جایی که او درون یک اردوی دانش آموزی  است. یک بیرون. بیرون از خانه  واندرونی مستحکمش. در سکانس پایانی پاتریک دختر مورد علاقه اش را تعقیب می کند، صدا می زند و روی پله ها او را می‌بوسد. حیات از طریق دهانش وارد درون او می‌شود. او لب می‌گیرد و لب، بیرون را می گیرد. نوش جان پاتریک.

د) و اما ژولین لوکلو. شخصیتِ شرور و البته قربانی شده فیلم. یک کودکِ کودک‌زدایی شده. ژولین، تا خرخره اسیرِ درون است. خانه ی او را نگاه کنید. خانه ای که تروفو هرگز درونش را نشان نمی‌دهد. یک درون خوفناک. به حرکاتش دقت کنید. وقتی چیزی را می دزدد آن را درون لباسش می‌گذارد. درون یک درون دیگر. کاسه های شکسته شده را  درون فاضلاب مخفی می کند. در تستِ پزشکی بدنش را از پزشکان پنهان می کند. او از آشکار شدن درونش می‌ترسد. او کاملا مقید به درون شده است.  بیرون را از او گرفته اند و او دیگر کودک نیست. یک قربانی است. یک انسان است. می‌دانیم که هر قربانی ای اسیر مجموعه ای از درون هاست: زندان، کارخانه، قانون، دولت، مدرسه،جنسیت، ارگانیسم، آشوویتس و .

سکانس پایانی چهارصد ضربه را بخاطر بیاورید. سکانسی که شاید مانیفستِ تصویری تروفو و حتی موج نو باشد. کودکی که از آسایشگاه گریخته و رو به دریا می‌دود. این حرکت را نباید با حرکت به سوی تعالی، مرگ، سرنوشت و یا واژه‌های دهن پرکن مشابه اشتباه گرفت. این حرکتی است به سمت انتهای درون. به سمت بیرون. به سوی حیات. همچون حرکتی که موج نو انجام داد. حرکت به سوی بیرون. به سوی بیرون از استودیو‌ها و به سمت خیابان. به سوی بیرون از روایت‌ها و به سمت تصاویر. به سمت زندگی. به سمت شادمانی، قهقهه، رقص. به سمت کودکانه شدن.

پانوشت:

[۱]خواهش می کنیم پس از دیدن کودک و درون به یاد کودکِ درون نیافتید. کودکِ درون فقط یک ترم روانشناسی مبتذل برای تلفیقِ حس نوستالژیک و سرخوشی سرمایه داری است. این تصور که انسان های بالغ یک کودک درونی و احتمالا محبوس دارند مهمل و بی معنی است. کودکانه شدن همواره در بیرون اتفاق می‌افتد. آن زمان که انسان بالغی درونش را از دست می‌دهد، کودک می شود. اگر “گذشته” را  حامل امر درونی بدانیم، این امر بهتر آشکار می‌شود.

[۲] یادآوری این نکته ضروری به نظر می‌رسد که رابطه بیرون و درون رابطه ای دیالکتیکی و بر اساس نفی نیست. بیرون، سطحی است که تمام درون‌ها در آن ساخته می‌شوند. به عنوان مثال بیرون از بدن من،  بدن های دیگر نیستند. آن ها خود درون‌های دیگرند. بیرون یک بدن، حیات است

نقل از شماره اول «سینما-چشم» ویژه فرانسوا تروفو

لطفاً نظر خود را اضافه کنید