نگاهی به اسب تورین اثر بِلا تار

0

 باد ۱

پس از عنوان‌بندیِ آغازین و پیش از نمای اول، صدای راوی بر زمینه‌ای سیاه واقعه‌ای تاریخی را باز می‌گوید: در سوم ژانویه‌ی ۱۸۸۹ نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی، در تورینِ ایتالیا از خانه‌اش بیرون می‌آید و شلاق خوردنِ اسبی را به‌دستِ صاحبش می‌بیند، اسبی که به شلاق خوردن هم حرکت نمی‌کند. نیچۀ منقلب‌شده از شلاق خوردنِ بی‌رحمانۀ اسب، دست‌هایش را دور گردنِ اسبِ بی‌چاره حلقه می‌کند و گریه را سر می‌دهد و از حال می‌رود. او، پس از دو روز لب به سخن می‌گشاید به دو کلام: «مادر، من احمقم!» و پس از آن، ده ساله‌ی باقی‌ماندۀ عمرش را به‌سکوتِ مطلق و در بسترِ تلاطم روحی می‌گذراند.

پس از این شرح، نمای اول آغاز می‌شود؛ نمایی طولانی، که اسب سیاهِ رنجور و ژولیده و لاغری (ریچی) را نشان می‌دهد که در بادِ سهمگین گاری و صاحبش را می‌کِشد، نمایی چهار دقیقه و بیست ثانیه‌ای که در سرتاسر آن موسیقیِ تکرار شونده‌اش (اثرِ میهای وْیگ) تکرار و استمرار و ملالِ چیره بر فضای تصویر را به‌خوبی القا می‌کند؛ موسیقی‌ای که یک ملودیِ کوتاه را بارها تکرار می‌کند و این تکرار بارها در فیلم شنیده می‌شود؛ تکراری به تکراری بودنِ زندگیِ پُرملال، زیرِ سیطرۀ طبیعتِ خشن و سازش‌ناپذیر بر مردمانِ کم‌شمارِ اقلیمی پرت‌افتاده.

شرح آغازین فیلم نقشی دوسویه دارد و هر دو بر سرتاسرِ فیلم سایه می‌افکنند. یک سویه جایی برجسته می‌شود که پدر (یانوش دِرژی) در سرمای بادِ بی‌پایان با افسارْ اسب را می‌زند و تماشاگر منتظرِ ظهور و حضورِ نیچه می‌ماند و با نیامدنش انگار تماشاگر است که جای او می‌گرید و می‌خواهد دست‌ها دورِ گردنِ اسبِ بی‌پناه حلقه کند. سویه‌ی دوم حضورِ دست‌وپاگیرِ این شرحِ تاریخی‌ست؛ چرا که هیچ ربطِ اُرگانیکی بین آن و فیلم دیده نمی‌شود؛ گواین‌که جملۀ پایانیِ شرحِ راوی: «در مورد اسب هیچ نمی‌دانیم.» و بی‌فاصله نمای اولِ فیلم که اسبی را نشان می‌دهد، می‌گویدمان که این همان اسب است؛ اما با پیش‌روی فیلم هنوز نمی‌دانیم که آن واقعه روی داده است یا باید به انتظارش بنشینیم.

فیلم، پس از تک‌نمای طولانیِ به کلبه و نزدِ دخترش (اریکا بوک) بازگشتنِ پدر همراه اسبش، با «روز اول» آغاز می‌شود. فیلمی که آغازش با «روز اول» است و پیش از آن نیز حرف از نیچه رفته است انتظار تماشاگر را به دیدنِ «روز هفتم» در پایانِ فیلم به‌وجود می‌آورد؛ انتظاری که با پیش رفتنِ فیلم و پدیدار شدنِ «روز دوم» و «روز سوم» تا «روز ششم»، بیشتر می‌شود. اما فیلم با تک‌نمای دنیا به آخر رسیدۀ فیلم پایان می‌گیرد و اثری از «روز هفتم» نیست. «روز هفتم» کجاست؟

turin-horse

اسب تورین برعکسِ سِفرِ پیدایشِ کتابِ مقدس عمل می‌کند. در آغازِ سِفرِ پیدایش خداوندْ  آسمان‌ها و زمین، شب و روز، گیاهان و جانوران، رودها و دشت‌ها و سایر مظاهرِ حیات را در پنج روز و آدم را در روز ششم آفرید و روز هفتم را به استراحتِ شش روز کار، آرام گرفت. در شش روزِ اسب تورین فقط توفیدنِ باد است و به‌هم نیامدنِ چیزی و خشک شدنِ چاه و از آب و علف افتادنِ اسب و مضمحل شدنِ آدمی؛ پس، روز هفتم به چه کار می‌آید وقتی زندگان هیچ‌چیز نیافریده‌اند و چیزی به‌هم نیامده است؟ این‌که این سه کسِ زنده در این گوشۀ فراموش شده‌ی دنیا پُرمشّت‌ترین و نومیدکننده‌ترین و بی‌حاصل‌ترین زندگی را دارند و محتاج و لایقِ استراحتی درازمدت باعث نمی‌شود «روز هفتم» نصیبِ آنان بشود؛ روزی که اگر نصیب می‌بردند بی‌تردید در تلاشِ زنده ماندنِ خود و علوفه خوراندن و آب نوشاندن به اسب بر می‌آمدند که با دوریِ او از این دو، چرخِ شکسته‌ی زندگی‌شان کاملاً از کار می‌افتد و بلایا پی‌درپی از راه می‌رسند.

شش روز زندگیِ پدر و دختر نه شش روز زندگی کردن که به‌جا آوردنِ چند عملِ تکراری‌ست: بیدار شدن، از چاه آب کشیدن، سیب‌زمینی پختن و خوردن آن، مقابلِ پنجره نشستن و نگریستن به هیچ، و خفتن. در این شش روز، همزمان با توفیدنِ بی‌پایانِ بادِ ویرانگر، چند پیش‌آمدْ اخلال‌گرِ زندگیِ استوار بر تکرار آنان می‌شود: آمدنِ همسایۀ پُرحرف (میهای کورموش) به خریدنِ پالینکا۲، همسایه‌ای که پالتوی خَزَش و خوش آب‌ورنگیِ پوستش او را چندان به همسایۀ آنان بودن نمی‌بَرَد؛ هجومِ کولی‌های گستاخِ وحشی (و اهدای کتابی دینی از سوی ریش‌سفیدِ جمع به دختر در برابر آبی که بی‌اجازه‌ی او از چاه کشیده‌اند.)؛ از آب و علف افتادنِ اسب؛ و خشک شدنِ چاه؛ چاهی که در عکس دختر می‌رود از آن آب بردارد. کشیدنِ آب از چاه کارِ دختر است و روان شدنِ چندین گامۀ او از کلبه تا چاه را در فیلم چهار بار می‌بینیم؛ سه بار به کشیدن آب و یک بار به پراکندنِ کولیان. بارِ آخر، باری‌ست که فاجعه را می‌بیند و خبر خشک شدنِ چاه را به پدر می‌برد؛ خشک شدنی که باعث مهاجرت آنان می‌شود؛ مهاجرتی که با برداشتنِ همۀ دارایی‌شان همراه است: چند پتو، چند تکه لباس، چند سیب‌زمینیِ باقی مانده، پالینکا، نخ و سوزن، و قابِ عکس مادر. مهاجرتی که با شکست همراه است و بعد از گذر از تپۀ مقابلِ کلبه‌شان باز می‌گردند و ما نمی‌دانیم چه چیزی رأی‌شان را زد و بازشان گرداند. دیدنِ شهری که همسایه‌ی بی‌تناسب خبر ویرانیِ آن را به‌باد برای پدر آورد؟ یا نافرمانیِ دوبارۀ اسب؟

زندگیِ نکبت‌زدۀ پدر و دختر وقتی آهنگِ تلاشی به خود می‌گیرد که پدرْ اسبش را به بادِ شلاق می‌گیرد و از آن پس بلایا یک‌به‌یک از راه می‌رسند. یکی از این بلایا حملۀ کولی‌های بی‌نزاکت است؛ کولی‌هایی که گاری‌شان دو اسبِ سفیدِ قبراق دارد و اسب‌هاشان شلاق نمی‌خورند و زندگیِ شناورشان برقرار می‌ماند؛ در برابرِ اسبِ شلاق‌خوردۀ پدر که شاید پیش‌تر دیده که مردِ عجیبی با او همدردی می‌کند و فهمیده که شلاق خوردن حقّ او نیست. اما دختر شاید طوری دیگر می‌اندیشد که هم شلاقِ موهایش از آشفته شدن به بادِ دیوانه را به صورتش تحمل می‌کند و هم شلاقِ کلام و رفتارِ پدر را؛ و وقتی به او همچون تحکّم به اسب تحکّم می‌کند «غذا بخور!» شباهتِ دختر به اسب بیشتر و عیان‌تر می‌شود؛ پدری که تار تأکید دارد شباهت او به حضرت مسیح را تماشاگر حتماً دریابد، با سه بار نمایشِ خفته بودنش به‌سانِ مسیحِ مرده در پردۀ «سوگواری بر مسیحِ مرده» (۱۴۸۰) اثرِ آندره‌آ مانتِینا (۱۵۰۶-۱۴۳۱)، دو بار از روبه‌رو و یک بار از پهلو.

اسب تورین andrea_mantegna_4_the_lamentation_over_the_dead_christ

آنچه در عکس می‌بینیم بارِ دومِ به سرِ چاه رفتنِ دختر است، بار دومی که هنوز دستِ پُر برمی‌گردد. دختر هر بار با دو سطلِ خالی می‌رود و پُر شده برشان می‌گرداند. این بار نیز دو سطل به‌دست دارد اما یک سطل و یک دستش پیدا نیست، همچنان که چاهِ آب ناپیداست. آنچه در عکس دیده می‌شود زنی‌ست که با سطلی خالی به‌سویی می‌رود، و آنچه در برابر اوست، همچون چشم‌اندازِ پسِ پنجره‌شان، هیچ است. بیابانی برهوت و خالی از هر چیز مگر باد و آسمانی غبارگرفته. از وضعیت لباس‌های چند لایۀ دختر پیداست که باد می‌وزد، بادی که در مقایسه با توفندِ فیلم به نسیمی دلپذیر می‌ماند. با این‌حال سطل به‌دست داشتن و مسیر سختی را رفتن نشان از داشتن هدف دارد، هدفی که در زندگیِ عریانِ آنان به‌سختی به‌دست می‌آید، حتی اگر زنده ماندن باشد.

 مسیرِ رفتنِ دختر شیب‌دار است و ما در پایین‌ترِ این شیب هستیم و سختیِ بالا رفتنِ دختر را حس می‌کنیم؛ چنان که موسیقیِ تکرار شونده، که به سازهای عموماً «باد»ی استوار است، بر زندگیِ یأس‌آورِ آنان تأکید می‌کند. در عکس، به سَرِ چاه رفتنِ دختر در روز سوم است. و خدا گفت: «آب‌های زیرِ آسمان در یکجا جمع شود و خشکی ظاهر گردد.» و چنین شد. و خدا خشکی را زمین نامید. و خدا گفت: «زمین نباتات برویاند.» و چنین شد. و خدا دید که نیکوست. و شام بود و صبح بود، روز سوم.۳

عکس زیباست. فرم و حالت زیبایی دارد. تک‌عنصر است و خلوت. رمزآمیز است. کسِ پشت به ما ذهنِ کنج‌کاوِ ما را تحریک می‌کند به اندیشیدن دربارۀ چهره‌ای که نمی‌بینیمش. ما فکر می‌کنیم و خیال می‌بافیم که چهرۀ این زن، که گام‌هایش را با اطمینان برمی‌دارد، چگونه چهره‌ای‌ست؛ زنی که اگر در گام برداشتن تردید کند باد می‌بَرَدش. برهوتِ بیابان و لباس‌های بسیار و باد و سرما و سیاه و سفید بودنِ عکس (و فیلم) می‌گوید که دختر زندگیِ راحتی ندارد. در این پوشاکِ انبوهی که به تن کرده، پیداست که حرکت کردن و راه رفتن ـ راه رفتنی همراه با اطمینان ـ و جنبیدن برایش راحت نیست، اما در همین ناراحتی و ناراحتیِ زندگی با پدری که یک دست و یک چشمش از کار افتاده و اسبی نافرمان که زندگیِ صاحبانش را مختل کرده، دختر به همان ظرافتی که لباسِ پدرش را وصله می‌کند به ظرایفِ دیگر نیز می‌اندیشد؛ همچون تکۀ قلابدوزی شده‌ای که زیرِ شنل به تن کرده و لایه‌به‌لایه و از زیر به رو بودنِ لباس‌هایش که تناسب دارند، لباس‌هایی که کیفیّت آن‌ها اهمیِت ندارد و کمّیت آن‌ها برای گرم نگاه داشتنِ پوشنده‌اش تنها اهمیّت است؛ لباس‌های بسیاری که پوشیدنِ‌ آن‌ها ازجمله کارهای به‌شمار آمدنیِ زندگیِ خالی و خلوتِ آن‌هاست. لباس به تنِ پدر کردنْ آغازِ وظیفۀ هرروزه‌ی دختر است. پدری که در روز اول همچون وحشیان رفتار می‌کند و نگاهش به دختر سرزنش‌آمیز است و خُرناس می‌کشد و پوستِ سیب‌زمینیِ داغ را با یک دست طوری می‌کند و با مشت سیب‌زمینی را لِه می‌کند و در سکوت مطلق می‌خورد که گویی کاری نفرت‌انگیز می‌کند؛ درحالی که سیب‌زمینی خوردن، جلوی پنجره نشستن و خُفتن سه کارِ استراحتیِ اوست.

بادِ ‌آخرزمانی از نمای اول تا به آخرِ فیلم می‌توفد و پیشاپیش خبر از نابودیِ زندگیِ مردمانش می‌دهد؛ گو این‌که در شش روز بناست پا گرفتن و مستحکم شدنِ حیات را ببینیم. در «روز اول» اسب هنوز راه می‌رود و پدر و دختر هنوز با رغبت و اشتها سیب‌زمینیِ پخته‌شان را می‌خورند و در «روز ششم» که ظلمت جهان را می‌گیرد و چراغِ نفتیِ پُر از نفت خاموش می‌شود و اجاقِ پُر از هیزم سرد، پدر و دختر به تنها خوراکِ زندگی‌شان بی‌اشتها می‌شوند و پدرِ همیشه گرسنه سیب‌زمینی‌اش را ناتمام می‌گذارد و دختر دست به غذایش نمی‌زند و در تاریکی و سرما شاهد و ناظر پایان یافتن جهانند، پایان یافتنی در آستانۀ «روز هفتم».

ین مقاله قبلاً در کتاب «شب سپیده می‌زند، باری دیگر» نوشتۀ یوریک کریم مسیحی منتشر شده و از طرف نویسنده برای بازنشر در اختیار «سینما-چشم» قرار گرفته است.

 

پانوشت:

  1. نام فیلمی از ویکتور شوستروم (۱۹۲۸) که در آن بادِ همیشه توفنده تا عمقِ روانِ شخصیت‌هایش نفوذ می‌کند.
  2. نوشیدنیِ محلیِ روستاهای مجارستان، و بعد سایر کشورها.
  3. کتابِ مقدس، عهد عتیق، سِفرِ پیدایش، باب۱، آیه‌های ۹ تا ۱۳ (فشرده شده).

لطفاً نظر خود را اضافه کنید