عاشقان پیشافیس بوکی

1

یادداشت هایی دربارۀ فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»

این نوشته، نقدی بر فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟،ساختۀ صفی یزدانیان، نیست؛ بلکه نکاتی است که هنگام تماشای فیلم و بعد از دیدن آن به ذهنم رسید و یادداشت کردم:

۱- در دنیای تو ساعت چند است؟، آن‌قدر خوب ساخته شده که می‌توان برخی ضعف‌های داستانی و شخصیت‌پردازی آن را نادیده گرفت. ساختن فیلمی عاشقانه با استاندارد بالا در سینمای ایران، به خاطر ممیزی‌ها، محدودیت‌ها، و حساسیت‌هایی که در این زمینه وجود دارد، کار چندان آسانی نیست. برای همین، «ژانر عاشقانه»(رومنس)، در تاریخ سینمای بعد از انقلاب ایران، بسیار نحیف است ـــ به سختی می‌توان فیلم‌هایی پیدا کرد که روابط عاشقانۀ بین زن و مرد را به شکلی درست و باورپذیر ترسیم کرده باشند، بدون اینکه خط قرمزها را نقض کرده باشند و یا به ورطۀ سانتیمانتالیسم، سطحی‌گرایی، و ابتذال بیافتند. با این حال، صفی یزدانیان آن‌قدر باهوش است و آن‌قدر با این محدودیت‌ها آشنا است که به راحتی موفق می‌شود از این موانع عبور کرده و فیلم رمانتیک زیبایی بسازد که، به اعتقاد من، جای آن در سینمای امروز ایران بسیار خالی بود.

۲- ورود ناگهانی فرهاد و نحوۀ معرفی همزمان او به گیله‌گل (گلی) و تماشاگر، از همان ابتدا جنبۀ رمزآمیزی به شخصیت فرهاد و رابطۀ او با گلی می‌دهد؛ شروعی که از نظر روایی (نه سبکی) جان می‌دهد برای یک تریلر جنایی یا نوآر درجه یک ـــ فرهاد در یک داستان و در ژانری دیگر، می‌توانست یک «سایکو» یا سریال ‌کیلر خطرناک باشد. در همین فیلم هم او با انبوه اطلاعاتی که دربارۀ گلی رو می‌کند، ما و گلی را می‌ترساند.

whats-the-time-in-youre-world-2

شباهت‌های دیوانگان عاشق با «سایکو»‌ها و سریال کیلرها کم نیست. برایم میستی بنواز کلینت ایستوود، نمونۀ درخشانی از یک عشق دیوانه‌وار است که به جنون می‌کشد. فرهاد همه‌جا گلی را دنبال می‌کند و همۀ حالات او را زیر نظر دارد؛ او از همان ابتدا که چمدان گلی را در فرودگاه  از دستش می‌گیرد و او را به سمت تاکسی می‌برد، تخم سوءظن را در ذهن ما می‌کارد. اما خب، قرار نیست ما یک فیلم تریلر جنایی یا نوآر ببینیم، بلکه با فیلمی عاشقانه با لحن کمیک سروکار داریم. فرهاد مجنون هست، اما مجنون بی‌آزاری است؛ او به گلی آسیب نمی‌رساند، بلکه باعث آزار خود می‌شود. برای جلب توجه گلی، دست به کارهای احمقانه می‌زند: ایستادن روی سر کنار دیوار، که باعث سردردش می‌شود و یا کتک خوردن‌اش از جوان‌های «غیرتی» شهر که همیشه در «دفاع از ناموس» حی و حاضرند. فرهاد برای جلب توجه معشوق، آن هم معشوقی که حتی نام او را به یاد نمی‌آورد، دست به کارهای مختلف می‌زند. او بیش از بیست سال با یاد و خاطرۀ زنی زیسته است، زنی که هرگز نه نامش را به خاطر می‌آورد و نه تصویر آشنایی از او در ذهن دارد.

گلی زنی است که به گفتۀ آن مرد ترازودار، با رفتن خود از ایران، عاشقانش را به جنون کشانده و یا نابود کرده: یکی را آوارۀ فنلاند کرده که در نهایت خود را با شلیک گلوله به مغزش کشته است؛ یکی را که بیش از همه دوست داشته، رها کرده و حالا بعد از چند سال به سراغش می‌رود، اما انگار حرفی میان آنها نمانده جز نگاه‌هایی خالی از احساس و تعارف‌های خشک و خالی. در میان آنها، فرهاد مردی است که همیشه در سایه حرکت کرده و هرگز جرأت آن را نیافته که عشق‌اش را به گلی ابراز کند و تنها حسرت عشق او به دیگران را خورده است. ما نمی‌فهمیم چرا فرهاد عشق‌اش را به محبوبش (گلی) ابراز نمی‌کند، اما بعد از رفتن او برای نزدیک شدن به یاد و خاطرۀ محبوب، به مادر او نزدیک می‌شود و پیش او به عشق‌اش اعتراف می‌کند. و باز معلوم نیست که چرا این همه سال، هیچ تلاشی برای ایجاد ارتباط با محبوب نکرده است و حالا که گلی برگشته، از او چه می‌خواهد؟ چه چیزی را می‌خواهد به او اثبات کند؟ چرا حتی یک نامه هم به گلی ننوشته؟ آیا نوشتن، شفای درد عاشق نیست؟

10455823_428069953984661_5809577911828826869_n

فرهاد شخصیتی است که با منطق و ذهنیت رئالیستی نباید او را داوری کرد؛ آگاهی او از دنیای گلی و برنامه‌های زندگی‌اش از جمله آگاهی از زمان دقیق سفرش به ایران (گلی می‌گوید هیچ کس از آمدن او به ایران خبر نداشته)، غیرعادی و متافیزیکی است. او از جنس کاراکترهای رئالیسم جادویی مارکز است: همچون یکی از اهالی ماکاندو است که بیش از بیست سال تنهایی کشیده است. او از جنس  رمدیوس خوشگله و سرهنگ آئورلیائونو بوئندیا است؛ او باید همانند سرهنگ آئورلیائونو بوئندیا سال‌ها زنده بماند و در تنهایی عذاب بکشد. او همانند داش آکل، قربانی عشقی یک طرفه و جانکاه است، منتها او برخلاف داش آکل هنوز امیدش را کاملاً از دست نداده است و به همین دلیل برای ایجاد کوچک‌ترین ارتباط با معشوق، به هر چیزی متوسل می‌شود. از این زاویه، می توان فرهاد را یک فتیشیست دانست. او یک چمدان پر از خرت و پرت و اشیایی دارد که به نوعی متعلق به معشوق اند و او سال ها آنها را حفظ کرده است. او دلبستۀ این اشیا است. لیوان آب خوری، نوار کاست، و کتاب آموزش زبان فرانسه، فراتر از یادگارهای بی‌جان مربوط به گلی اند. او اگرچه نتوانسته در واقعیت به گلی دست پیدا کند اما در خیال خود و در واقع به کمک این اشیا او را تصاحب کرده است.

فرهاد در دنیای خیالی‌اش چنان پیش رفته که توانسته به دنیای واقعی محبوبش نفوذ کند. او همۀ این کارها را می‌کند تا توجه معشوق را جلب کند ـــ معشوقی که با اینکه همیشه در کنار او و دوستانش بوده، هرگز او را ندیده است و به خاطر نمی‌آورد. در جایی از فیلم، او برای مادر گلی از کتی حرف می‌زند که علی یاقوتی از او قرض کرد و پوشید و گلی از آن کت تعریف کرد، در حالی که گلی این کت را قبلاً تن او دیده، اما اصلاً به آن توجهی نکرده بود.

حالا فرهاد با بازیگوشی‌ها، اداها، حرف‌ها، سماجت‌ها، هدیه‌ها، و یادگارهای جوانی‌اش، اول گیله‌گل را می‌ترساند، اما سرانجام موفق می‌شود جایی در ذهن او پیدا کند و فاصله و شکاف عمیق بین خود و معشوق را از میان بردارد. مهم نیست که این زن به او تعلق ندارد و با مرد دیگری زندگی می‌کند، مهم این است که او توانسته رابطه‌اش را با او به سطحی بکشاند که بتواند به او بگوید «گلی جان» و گلی نیز به او بگوید «دیوونه». اینجا است که همۀ خل‌بازی‌ها و شیفتگی جنون‌آمیز او معنا پیدا می‌کند، اینجا است که از زبان او می‌شنویم: «می‌ارزید». حالا او راحت می‌تواند روی میز بخوابد؛ چرا که گلی، محبوب همۀ عمرش، بالای سرش حاضر است و او را نظاره می‌کند. او بر ناکامیِ عشق و اندوه آن غلبه کرده است: او نماد ارادۀ معطوف به عشق است، مرد باارزشی است و جنون او قابل ستایش است. او لیاقت عشق ورزیدن را دارد. درست است که او مرد است اما شباهت زیادی بین او و زن‌های فیلم‌های کاساوتیس( از فیلمسازان محبوب صفی یزدانیان) وجود دارد چرا که مثل آنها برای دوست داشته شدن زجر می‌کشند، و در حسرت آن پیر می‌شود.

فرهاد آدم زمانۀ ما نیست؛ او متعلق به جهان پیشا فیسبوکی است. در زمانه‌ای که بسیاری از عشق‌ها و روابط عاشقانۀ امروز عمرشان کمتر از یکی دو ماه است، آدمی مثل فرهاد و وفاداری او به عشق، نه تنها بسیار غریب و کمیاب‌ است بلکه شاید احمقانه به نظر برسد.

1382

۳- بی‌گمان یکی از جذابیت‌های بصری خیره‌کنندۀ فیلم صفی یزدانیان، لوکیشن آن است. صفی، استفادۀ درخشانی از بافت معماری و فرهنگی شهر رشت و جغرافیا و اقلیم آن کرده است. بین آدم‌های این قصۀ عاشقانۀ عجیب و آن بک‌گراند و فضا، پیوندی هست که اگر این فیلم در هر جای دیگری غیر از رشت (مثلا تهران) ساخته می‌شد، مطلقاً تاثیرگذاری فعلی را نداشت. احتمالاً، و برای بیان قصۀ عاشقانۀ تلخ و اندوهبارش، شهری بهتر از رشت را سراغ نداشته است. دوربین عاشقانه در کوچه‌های تنگ و محله‌های قدیمی و خیس رشت پرسه می‌زند و به بناها و میدانچه‌ها و بازارچه‌های سنتی و بساط میوه و سبزی و زیتون و ماهی دست‌فروشان این شهر نگاه می‌کند. صفی نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از ظرفیت‌های یک لوکیشن بکر و دست‌نخورده مثل رشت و موقعیت اقلیمی آن، برای یک فیلم استفاده کرد. این پیوند و ارتباط ارگانیک فیلم صفی با لوکیشن رشت، بسیار شبیه ارتباط فیلم‌های نوری بیلگه جیلان با لوکیشن‌های او است (استانبول یا آناتولی مثلاً). قاب‌ها، بیان‌گر دغدغه‌های سبکی فیلم‌ساز و تأثیر او از سینماگران محبوبش از تارکوفسکی گرفته تا وندرس و دیگران‌اند. مشخص است که رشتی که صفی به ما نشان می‌دهد، رشت واقعیِ شلوغ و آلوده نیست، بلکه رشتی است که تا حد زیادی به کمک قاب‌های زیبا و با دقت طراحی‌شدۀ او، و تدوین خوب فردین صاحب‌زمانی ساخته شده. او عمداً خواسته که دنیای فیلمش، به تعبیر دوست منتقدم آزاده جعفری، «زیبا، بی‌لک، بی تَرَک و بدون آلودگی» به چشم بیاید: او به سراغ محله‌های لوکس و مدرن رشت (مثل گلسار) نرفته، بلکه در همان محدودۀ بازار و محلات قدیمی این شهر باقی مانده. از آپارتمان‌های مدرن و زندگی لوکس امروزی در فیلم او خبری نیست. خانۀ پدری گلی، با آن نمای قدیمی و پنجره‌های بلند چوبی و حیاط بزرگ باصفایش، احتمالاً از معدود خانه‌های قدیمی شهر رشت است که از تجاوز بسازبفروش‌ها و دلال‌های معاملات ملکی در امان مانده است. این تنها جذابیت مکان نبوده که فیلمساز را به سمت رشت کشاند، بلکه هوای ابری و تیره و خیابان‌های خیس و باران‌خوردۀ رشت نیز با حال‌وهوای داستان و شخصیت‌های ملانکولیک او پیوند تنگاتنگی دارد. به علاوه، رفتار و دیالوگ‌های شخصیت‌های فرعی فیلم، به ویژه قهوه‌چی و مردی که یک روز با ترازو وزن آدم‌ها را می‌گیرد و روز دیگر واکسی می‌شود، همه نشان‌دهندۀ شناخت عمیق صفی یزدانیان از محیط رشت و فرهنگ و خلق‌وخوی مردمان آن است ـــ مردمی که حاضرجواب‌اند و با گوشه و کنایه و طنز حرف می‌زنند و معمولاً جواب سرراستی به سؤال‌های آدم نمی‌دهند.

dardonyayetosaatchandast6

۴-  عکس گلی، با پالتو و کلاه مشکی و چتر در باغ، که بازسازی موبه‌موی تابلوی ادگار دگا است، به نظرم قوی‌ترین موتیف فیلم است که انتظار بیست ساله و جنون‌آمیز فرهاد و همۀ دیوانگی‌ها و خل‌بازی‌های او را توجیه می‌کند. ظاهراً این‌گونه به نظر می‌رسد که گلی به عنوان مدل در برابر یک نقاش یا دوربین یک عکاس ایستاده، و عیناً تصویر همان زنِ تابلوی دگا را بازآفرینی کرده؛ اما از اینکه فرهاد آن زمان کجا بوده و چگونه این تصویر در ذهن او نقش بسته، هیچ نمی‌دانیم. زمانی که او تابلوی دگا را قاب کرده و به گلی می‌دهد، گلی نیز حیرت کرده و می‌گوید: «عجیبه». اما تصویر گلی در فیلم، تفاوت مهمی با تابلوی دگا دارد: در تابلوی دگا، زن پشت‌اش به ما است و صورتش دیده نمی‌شود، اما در فیلم، گلی به سمت دوربین برمی‌گردد و در حالی که لبخند ملایمی بر لب دارد، به ما (در حقیقت به عکاس یا نقاش یا فرهاد) نگاه می‌کند؛ و شاید همین نگاه است که آتش به جان فرهاد افکنده و او را به جنون می‌کشاند. بیست سال انتظار برای عشقی ناممکن و از دست رفته، جز جنون چه می‌تواند باشد؟ او بیست سال این قاب را نگه داشته، تا روزی آن را به معشوق‌اش تقدیم کند.

۵- خوابِ فرهاد و تصویر ذهنی او از فرانسه و کالسکه و اسب‌هایی که گلی را با خود می‌برند، یکی از زیباترین صحنه‌های فیلم است.

۶- لیلا حاتمی و علی مصفا، بهترین انتخاب صفی یزدانیان برای بازی در نقش فرهاد و گلی بوده. آنها با حضورشان در این فیلم، یک تریلوژی عاشقانه در سینمای ایران را تکمیل کرده‌اند که اگرچه به وسیله سه سینماگر مختلف ساخته شده اما درون‌مایه و حال‌وهوای مشترکی دارند: چیزهایی هست که نمی‌دانی، پلۀ آخر، و در دنیای تو ساعت چند است؟. این هر سه فیلم، پیرامون عشقی نافرجام شکل گرفته‌اند؛ هر سه به زندگی آدم‌های شهری از طبقۀ متوسط رو به بالا با گرایش‌هایی روشنفکرانه پرداخته‌اند؛ و هر سه فیلم، مربوط به زمان معاصرند ـــ اگرچه عناصر و آدم‌هایی از گذشته در آن می‌پلکند. علی مصفا و لیلا حاتمی، بهترین زوج‌های سینمایی‌اند که من در سینمای ایران سراغ دارم. آنها همیشه مرا به یاد جان کاساوتیس و همسرش جنا رولندز می‌اندازند. در این فیلم نیز، این زن و شوهرِ بازیگر، مثل همیشه فوق‌العاده‌اند. علی مصفا آن‌قدر در نقش فرهاد راحت و باورپذیر است که تصور بازیگر دیگری غیر از او برای این نقش ممکن نیست؛ همین‌طور هم تصور بازیگر دیگری جز لیلا حاتمی در مقابل او، محال است.

ali mosafa

۷- من هم مثل آزاده جعفری در مقالۀ «این دنیای رنگارنگِ زیبا، بی‌لَک، بی‌تَرَک و بدونِ آلودگی» معتقدم، شخصیت گلی خوب پرداخت نشده؛ ما از گلی خیلی کم می‌دانیم. اینکه او چرا به فرانسه رفت و چرا بیست سال، حتی برای شرکت در مراسم دفن مادرش، به ایران نیامد و حالا چه چیزی بعد از مرگ مادرش او را به ایران کشانده (البته رسیدگی به میراث خانوادگی می‌تواند یک علت مهم باشد اما در فیلم به آن اشاره نمی‌شود). گلی خانۀ پدری را رنگ می‌کند، اما اینکه برای فروش این کار را می‌کند یا قصد دارد در آنجا بماند، چیزی به ما گفته نمی‌شود. از زندگی زناشویی او در پاریس و رابطه‌اش با همسرش هم چیزی نمی‌دانیم. از گفتگوهای تلفنی او با همسرش هم چیزی دستگیرمان نمی‌شود. درست است که فیلم روی فرهاد متمرکز است و بیشتر قصد دارد او و وفاداری‌اش به عشق را به ما نشان بدهد، اما این برای ساختن یک فیلم عاشقانه، کافی نیست ـــ برای درک کامل روایت فیلم، لازم است هر دو شخصیت را به اندازۀ کافی بشناسیم. نمونۀ درخشان آن، فیلم کازابلانکا است: در کازابلانکا، ما از هر دو شخصیت زن و مرد به اندازۀ کافی آگاهی داریم، به همین دلیل، ناکامی عاشقانۀ ریک جنبه‌ای تراژیک پیدا می‌کند؛ اما در فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟، ناکامی عاشقانۀ فرهاد غمناک هست، اما تراژیک نیست.

۸- حجم موسیقی کریستوف رضاعی برای این فیلم واقعاً زیاد است؛ در بسیاری از لحظه‌ها، سکوت خیلی بهتر می‌توانست حس‌وحال آدم‌ها را به ما معرفی کند.

۹- عشق ناکام نجدی و حوا هم کاملا زائد است، حتی اگر بخواهد عشق فرهاد و گلی را قرینه‌سازی کند؛ در یک فیلم عاشقانه، قرار نیست همۀ عاشقان ناکام باشند.

۱۰- حضور روح حوا (مادر گلی) در آشپزخانه، در کنار فرهاد و گلی، کمی کلیشه‌ای و تحمیلی است. اگر حوا در صحنه‌های دیگر هم در کنار فرهاد و گلی ظاهر می‌شد، این صحنه پذیرفتنی‌تر از شکل فعلی‌اش می بود.

یک نظر

  1. فائزه در تاریخ

    منتظر یادداشت شما درباره ی این فیلم بودم،خواندم ولذت بردم و همیشه لذت می برم. جالب که بنده ی حقیر(در مقابل نظرات تخصصی شما) هم با این جمله ی شما موافقم (علی مصفا و لیلا حاتمی، بهترین زوج‌های سینمایی‌اند که من در سینمای ایران سراغ دارم. آنها همیشه مرا به یاد جان کاساوتیس و همسرش جنا رولندز می‌اندازند). بنده در رشته ی سینما و هنر تحصیل نمیکنم ولی همیشه میگردم تا مجلات،فیلم ها و آدم های مسلط به علم سینما و هنر را بیابم(که یافتم)؛چرا که سینما تغذیه روح است و فیلم ها و بحث های پرمحتوا در ایران کم. جالب این که وقتی این فیلم رو برای بار دوم دیدم خیلی بیشتر جذبش شدم و لذت بردم.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید