مصاحبۀ « سینما-چشم» با کاوه زاهدی: وجه جذاب سینما ثبت واقعیت است

0

کاوه زاهدی  فیلمساز آمریکایی٬ نسبی ایرانی دارد. در کارنامه کم تعداد او نمی توان ردی از فرهنگ شرقی پیدا کرد٬ طبیعتاً به این علت که تحصیلات خود را در فلسفه به پایان برده است و به نحوی سینما را به عنوان شغل جایگزین فلسفه کرده است.سالها پیش فیلم « من معتاد به سکس هستم.» را ساخت که نگاهی متفاوت به اعتیاد به سکس داشت و این پدیده را فراتر از تنها یک بیماری می دید. فیلم در نگاه فیلمسازان و منتقدین بسیار مورد استقبال قرار گرفت ولی موفقیت زاهدی تداوم چندانی نداشت. فیلم اخیر او «من و شیخ» به سفارش جشنواره فیلم ابوظبی ساخته شد اما بعد از ساخته شدن توقیف شد چون آن را توهین آمیز تشخیص دادند.زاهدی چندین تجربه بازیگری دارد٬ از جمله سکانس معروف فیلم « زندگی بیداری» ریچارد لینکلیتر.  او چند سالی است که در دانشگاه نوین هنر نیویورک ٬ سینما درس میدهد. در یکی از کافه های کرول گاردن در بروکلین با او گفتگوی کوتاهی داشتم که در زیر می خوانید.

م.ا: در دانشگاه ییل فلسفه خواندید٬ و سپس سینما را انتخاب کردید٬ چطور در میانه راه شما٬ این دو به هم مرتبط شدند؟

ک.ز:  فکر می کنم جایی در زندگیم احساس کردم فلسفه پاسخهایی به سؤالهایم دارد٬ و اگر فلسفه بخوانم به جایی میرسم که همه چیز برایم روشن است و حقیقتی در انتظار من است ولی بعد فهمیدم که چنین چیزی نیست٬ پس از خودم پرسیدم حالا تکلیف چیست؟ اگر فلسفه به حقیقت روشنی منتهی نمیشود پس چه چیزی را باید از طریق آن پیدا کرد که بتواند این پیچیدگی را بیان کند و متوجه شدم که آن می تواند هنر و فیلم باشد.

م.ا: یعنی می گویید  هنر پاسخی برای سؤالهایتان داشت؟

ک.ز: نه٬ باید بگویم سؤالها به خودی خود مشکل داشتند. جوابی برای آنها نبود٬ و باید به نحوی این سردرگمی و بی پاسخی را نشان میدادم.

م.ا:  خیلی از فیلمسازهای بزرگ با سؤالهای متعدد وارد سینما شدند با این امید که سینما برایشان جوابی بیابد٬ در ورود به سینما این سؤال برای شما چه بود. چه چیزی را در سینما دنبال میکردید؟

ک.ز: فکر  میکنم دغدغه سیاسی داشتم٬ چون سیاست می تواند دنیا را تغییر دهد یا بهتر کند ولی بعد از مدتی بیشتر از محتوای سینما درگیر زبان سینما شدم و دیدن فیلمهای گدار در این پدیده تأثیر گذار بود. البته٬ هنوز هم به سینما به شکل یک پدیده سیاسی نگاه می کنم٬ با این تفاوت که درگیر جزئیات است و فرهنگی تر  است. یعنی بیشتر از زبان بر فرهنگ تأثیر میگذارد. هر چیزی میتواند بر زبان تأثیر بگذارد ولی سینما بیشتر از زبان بر فرهنگ تأثیر میگذارد.

م.ا: ولی گدار هم در دوره ای خیلی سیاسی بود و از دغدغه های فرمی خودش دور شد.

ک.ز:  بله در اواخر دهه ۶۰ اینگونه بود ولی آن هم بعد از دوره رادیکال او اتفاق افتاد.

م.ا: بله ولی  او همواره بین این دو در حرکت است. فیلم آخر او دوباره یک نگاه فرمی به سینما و بخصوص تکنولوژی سه بعدی دارد.

ک.ز: هنوز فیلم را ندیدم٬ فیلم را دوست داشتی؟

م.ا: به هر حال گدار همیشه رویکرد متفاوت خود را دارد و فیلمهایش پر است از ارجاعات متعدد. خودش در مصاحبه ای گفته اینکه تکنولوژی سه بعدی یک پدیده بکر در سینماست به او جرأت تجربه کردن میدهد. فکر می کنم همین تجربه را با  سینمااسکوپ در دهه ۶۰ داشت طوری که در نمای افتتاحیه فیلم «تحقیر» با حرکت دوربین آن را به نحوی دیگر به کار برد که با همه استفاده هایی که سینمااسکوپ برای آنها ساخته شده متفاوت بود.

ک.ز: موافقم.

من معتاد به سکس هستم

من معتاد به سکس هستم

م.ا:  من روانپزشک هستم. افراد زیادی را میبینم که به سکس معتاد هستند ولی وقتی « من معتاد به سکس هستم» را میدیدم احساس کردم میخواهید بگویید: «همین است. این اعتیاد و این زندگی همین مزخرفیست که با آن درگیریم و همه چیز فقط خنده دار است هر چند ناراحت کننده است.»

ک.ز:  عین حقیقت است.  فکر میکنم وقتی میخواهی درباره یک واقعیت ناراحت کننده حرف بزنی باید خنده دار باشد تا مردم آن را بپذیرند. همچنین به نحوی میخواستم استیگما را از بین ببرم و به همه بگویم اعتیاد به سکس آن چیزی که فکر میکنید نیست و معتادان به سکس هم همین آدمهای معمولی هستند.  زبان کمدی به از بین بردن این استیگما کمک میکند و آدمها را خلع سلاح میکند. ضمناً من دنیا را خیلی کمیک میبینم.

م.ا: زندگی را جدی میگیرید؟

ک.ز: کاملاً. ولی این به این معنی نیست که در آن طنزی نیست. یک نوع سهل اندیشی درباره زندگی دارم.

م.ا: دلیل اینکه این سؤال رو پرسیدم این بود که بعد از دیدن مصاحبه های شما به نظرم آمد کل مناسبت زندگی را چندان جدی نمی گیرید. حتی برایتان یک فیلمساز پرکار سینما بودن هم چندان مطرح نیست.

ک.ز: بله درست است. خیلی طرفدار زندگی نیستم. به نظرم احمقانه می آید. یک عدم اطمینان به آن در من جاری است که  باعث میشود بعضی چیزها را جدی فرض نکنم. البته باید بگویم که تلاش کردم فیلمساز پرکاری باشم ولی موفق نشدم.

م.ا: کار اخیرتان « شیخ و من» چطور پیش رفت؟

ک.ز: خودم فیلم را دوست داشتم. تجربه خوبی بود.

م.ا: استقبال در ابوظبی چطور بود؟

ک.ز: اجازه نمایش ندادند. گفتند توهین به مقدسات است.مدیر جشنواره ابوظبی گفت اگر کسی از علما حکمی علیه فیلم بدهد٬او را زندانی می کنند و گفت کسی را میفرستد تا همه نسخه های فیلم را نابود کند. خیلی نگران بود.

م.ا: خیلی ناراحت کننده است. چقدر با نسب شرقی خود مرتبط هستند. چقدر از آن تأثیر گرفته اید؟

ک.ز: سخت است بگویم. پدر و مادرم ایرانی بودند و اینجا بزرگ شده ام. ولی جالب بود وقتی فیلم فیلمسازان ایرانی را میدیدم احساس کردم برداشت نزدیکی از دنیا داریم.  فکر کنم ژنهای مشابهی وجود دارند که باعث این نزدیکی میشوند. ولی تأثیر عمیقی از فرهنگ ایرانی نگرفتم. پدر و مادرم زمانی که بچه بودم از هم جدا شدند و هیچ وقت در معرض این فرهنگ به طور دائم نبوده ام٬ حتی در خانه هم کسی فارسی حرف نمیزد.

م.ا:  در فیلم « زندگی بیداری» ریچارد لینکلیتر از لحظه مقدس حرف میزنید و اینکه این لحظه در سینما اتفاق می افتد ولی در ادبیات نه. همیشه فکر میکردم هنرهای زیادی این لحظه مقدس را به وجود می آورند.

ک.ز:  من هم نگفتم لحظه مقدس در هنرهای دیگر اتفاق نمی افتد٬ ولی ادبیات بیشتر یک هنر روایی است و درباره  داستان و تخیل داستانی است اما سینما بیشتر درباره واقعیت است٬  چون دارید خود واقعیت را میبینید و روایت را این تصاویر واقعی می سازند. نوعی نسخه مستند از واقعیت که در سینما رخ می دهد. سینما خودش را در بهترین شکل آنگونه نشان می دهد. بیشتر داستانها در کتابها بهتر هستند تا در سینما.

م.ا: با این برداشت شما انتزاع  را  در سینما رد میکنید؟

ک.ز: نه به هیج وجه. اگر منظورتان سینمایی است که واقع گرا نیست٬ من کاملاً طرفدار آن هستم ٬ من مخالف سینمای واقع گرای صرف هستم.  همانطور که گدار میگوید منظورم بیشتر این است که هر تصویری یک وجه مستند دارد که درباره ادبیات صادق نیست. یعنی برای سینما یک وجه داستانی و یک وجه مستند وجود دارد که همزمان با هم قابل تحلیل هستند.

م.ا: چیزی شبیه سینما-وریته؟

ک.ز: به نوعی. البته تصاویر در سینما-وریته کاملاً صادقانه نیستند و کمی متظاهرانه به نظر می رسند٬ مثلاً در استفاده ای که از دوربین میشود. ترجیح می دهم تصاویر در نابترین شکل ممکن گرفته شوند. یک جور بی واسطه بودن تصاویر  را در نظر دارم. باید اجازه داد بیننده این مکانیسم را ببیند و خودش داستان را تجربه کند٬ نباید داستان را به خورد مخاطب بدهیم. باید به آنها آزادی تحلیل بدهیم٬ که این درست قطب مخالف هالیوود است. هالیوود درباره  رویا و تخیل روایی است نه درباره واقعیت.

م.ا: کدام فیلمساز در این تعریف جا میگیرد؟

ک.ز: فون تریه. گدار.

م.ا: اما من فون تریه را هم در بیان سینمایی اش متظاهرانه می بینم. بخصوص در کارهای اخیرش. همیشه احساس می کنم دارد یک مانیفست را برایم میخواند. یک سری نظریات درباره زندگی که لزوماً با آن موافق نیستم.

ک.ز: یعنی فکر میکنی دارد به شما درس میدهد؟

م.ا: بله.

ک.ز: چه چیزی به شما درس می دهد؟

م.ا: مثلاً در فیلم آخرش احساس می کردم سعی میکند سکس را از منظری آنالیتیک به کمک روانکاوی و فلسفه برای مخاطب توضیح دهد که برای من که شغلم با روانکاوی گره خورده٬ توضیح پذیر نبود. چه چیزی مرتبط با این واقعیت مستند در کارهایش می بینید؟

ک.ز: قبلاً گفتم بیشتر فرم تصاویر برایم جذابند و  اینکه  فون تریه در تولید این لحظات تصویری که وجهی مستند هم دارند چقدر خلاق است. خیلی جسور است.

کاوه زاهدی

کاوه زاهدی

م.ا: کدام فیلسوف بیشترین تأثیر را بر شما گذاشت؟

ک.ز:  هگل. و بعد از آن نیچه. اول از همه دریدا بود. ایده دیداکتیک در فلسفه هگل. اینکه همه چیز در حالتی سیال بین خوب و بد در حرکت است. این جهان بینی برایم جالب بود چون بیشتر وجهی تاریخی دارد تا اینکه اخلاقی باشد و به سمتی می رود که نمی توانی آن را قضاوت کنی. برای من نوعی آزادی بخش و یک پادزهر برای دگما بود.

م.ا: سینمای مستقل آمریکا همواره تحت سایه هالیوود بوده. بسیاری از فیلمسازان خلاق سینمای مستقل آمریکا خیلی زود به هالیوود رفتند. آینده این سینما را چگونه می بینید؟

ک.ز: سینمای مستقل آمریکا توانایی بقا ندارد. باید نوعی تعادل برای  آن در تقابل با هالیوود برقرار شود.

م.ا: کدام فیلمساز ایرانی را بیشتر دنبال کرده اید؟

ک.ز: کیارستمی. هنوز فیلمهای فرهادی را ندیده ام. فیلمهای رامین بحرانی را هم دوست دارم.

لطفاً نظر خود را اضافه کنید