مگسی روی دیوار یا فیلی در اتاق: گفتگو با رخساره قائم‌مقامی برنده جایزه بزرگ ساندنس ۲۰۱۶

1

دیدار با رخساره قائم‌مقامی در روزهای ساندنس در حالی میسر شد که پیش‌از این هیچ فیلمی از او ندیده‌بودم. به لطف مدیر برنامه‌هایش فیلم را قبل از جشنواره دیدم و رویکرد متفاوت او در یک فیلم با موضوع اجتماعی را پسندیدم. روزی که مصاحبه انجام شد هیچ تصوری از اینکه فیلم برنده معتبرترین جایزه ساندنس خواهد شد نداشتم٬‌ولی خوشبختانه این اتفاق افتاد و کلکسیون جوایز معتبر سینمای ایران این بار به دست یک فیلمساز جوان رنگین‌تر شد.

چه شد که رفتید سراغ کودکان افغان داخل ایران؟

دختر عمه ام در مؤسسه‌اى کار میکند که از کودکان کار حمایت میکند. با من تماس گرفت و گفت ما اینجا یک دختر افغان داریم که خیلى بااستعداد است و شعر مینویسد، میخواهد موسیقى ضبط کند و اگر مایل هستى میتوانى بیایى به او براى ضبط آهنگهایش کمکش کنى یا برایش کلیپ بسازى. من به دیدن سونیتا رفتم. ابتدا اصلاً قصد فیلم ساختن درباره سونیتا را نداشتم ولى بعد از مدتى که به دوستانم معرفیش کردم و با او رفت و آمد کردم، متوجه شدم که نه سفارت افغانستان او را شهروند حساب میکرد، نه دولت ایران براى او حقى قائل بود و تنها دلیلش این بود که هیچ مدرک هویتى نداشت. در عین حال آرزوهاى زیادى داشت، پس کم کم برایم جالب شد تا ببینم این نوجوان چه اتفاقاتى را در مقابل خود خواهد داشت. خیلی مهم است که پروتاگونیست شما خواسته هاى زیادى داشته باشد، پس من سونیتا را دنبال کردم و نمیدانستم در ادامه راه و طبق سنت شهرشان درافغانستان او را براى ازدواج میخواهند بفروشند. کم کم تم فیلم من هم از مهاجرت و تبعیض به موضوع فروش دختران افغان تبدیل شد، و موضوعات اولیه برایم کمرنگ شدند و تمرکز من بر این رسم که قبلاً در ایران هم وجود داشته و الان در افغانستان وجود دارد منتقل شد.

پس با یک موضوع شروع کردید و مسیر شما در میانه راه تغییر کرد. سؤال بعدى من درباره تردیدهاییست که  پیش مى آید. وقتى میخواستید به مادر سونیتا پول بدهید تا از فروختن او منصرف شود، هیچگاه دچار این تردید شدید که آیا این کار را براى شخص خودتان و ساخته شدن فیلمتان انجام میدهید یا براى سونیتا؟

بله من این سؤال را از خودم پرسیدم، و به این نتیجه رسیدم که ما اصولاً هرکارى را براى خودمان انجام میدهیم. به نظرم هر عمل انسانى در نهایت براى شخص خود ماست. حتى وقتى جانتان را براى وطنتان به خطر میندازید در نهایت این کار براى خودتان انجام شده و اینطور احساس بهترى میکنید. در نتیجه در جواب اینکه آیا اگر سونیتا سوژه فیلم من نبود این کار را میکردم یا خیر، جوابم این بود که خیر من به سونیتا به خاطر اینکه سوژه فیلمم بود کمک کردم. دختران زیادى هستند که در حال حاضر فروخته میشوند ولى من به آنها کمک مالى نمیکنم، چون سوژه فیلم من نیستند. ضمن اینکه رابطه عمیقی که در طول این سالها بین من و سونیتا به وجود آمده‌بود بى تأثیر نبود.

چند سال پیش شروع شد؟

من سال ٢٠١٢ سونیتا را دیدم و اواخر ٢٠١۵ فیلم تمام شد، یعنى سه سال. البته زمانى که مادر سونیتا قصد بردن او را داشت ما نزدیک به یک سال و نیم بود که همدیگر رو میشناختیم. مثل دو دوست بودیم، و در ذهن من بود که سوژه فیلم من را دارند میفروشند. حتى در آن زمان با خودم فکر کردم که این گزینه را هم دارم که دخالتى نکنم و بعد با سونیتا بروم تا ازدواج کند و بروم افغانستان مثلاً عروسى سونیتا را فیلمبرداری کنم، و این میتوانست یک داستان متفاوت با داستان کنونى باشد. مثل همه مستندسازان درست‌حسابى سوژه را دنبال میکردم تا ببینم چه اتفاقاتى می افتد. در آن زمان احساس کردم این یک تصمیم سنگدلانه باشد، چون اگر این اتفاق براى سونیتا می‌افتاد دیگر به هیچ دوستى‌ای نمیتوانست اطمینان کند، و خودم هم احساس خیلى بدى پیدا‌میکردم. ٢٠٠٠ دلار پولى نبود که نتوانم فراهم کنم و حتى عوامل فیلم به من گفتند حاضرند دستمزدشان را دیرتر دریافت کنند تا بتوانم پول را به مادر سونیتا بدهم و نگذارم این اتفاق بیفتد. خوشبختانه توانستیم همه چیز را تنظیم کردیم و همه دستمزدشان را گرفتند،  و من از زیر بار آن تصمیم بیرون آمدم.

10868280_10205423224922633_4007106974193236406_n

چرا میگویی مستندساز درست حسابى؟ اتفاقا من فکر میکنم علت اینکه فیلم تو متفاوت بود همین کنش بود. مثلا همین امروز صبح یک فیلم مکزیکى درباره زنان تن فروش مکزیکوسیتى دیدم، و به نظرم هیچ کنشى در فیلم نبود و حتى بعد از دیدن این فیلم قرار نیست چیزى تغییر کند. پس یک پورن فقر میبینیم که هیچ اتفاقى پس از آن نمى افتد.

من از کارى که کردم پشیمان نیستم، و این را به طعنه گفتم چون در اکثر دوره هاى مستندسازی به شما یاد میدهند که مثل مگس روى دیوار باشید، یعنى اینکه هیچ دخالتى نکنید. پس به مرحله اى رسیدم که دیدم نه تنها مگس روى دیوار نیستم بلکه فیلى در اتاق هستم. با داستان درگیر شده‌ام، و باید وارد عمل شوم و جلو دوربین بیایم.

واکنش ها و اتفاقات فیلم خیلى واقعى هستند، مثلا سکانسى که براى خداحافظى به مرکز میرود، یا لحظه اى که در مسابقه برنده شد خیلى تأثیرگذار بود. چطور به این سطح از واقع‌گرایی رسیدید؟ چطور لحظات تا این حد متأثرکننده شدند؟

وقتى زمان زیادى رو با سوژه فیلمبردارى میکنید کم کم به تکنیکهایى مرتبط با سوژه دست پیدا میکنید که باعث می‌شوند اشخاص به هیچ عنوان حضور دوربین را احساس نکنند. وقتى زیاد ژست مستندسازى به خود میگیرید آدمها تحت تأثیر این جدیت دیگر خودشان نیستند، ولى وقتى این چهره جدى کارگردان را کنار میگذارید و به سوژه نزدیک میشوید همه چیز تغییر میکند. باید کاری کنید که همه چیز عادی به نظر برسد و مثل یک دانشجوى فیلمسازى به نظر برسید. این به اشخاص کمک میکند که خودشان باشند. اشتباه بعضى این است که جدیت حرفه‌اى را با جدى بودن سر صحنه اشتباه میگیرند. به نظر من در سینماى مستند، بازیگرها پشت دوربین هستند نه جلو دوربین. درواقع مستندساز به نحوى بازى مى کند که فضا را براى اتفاق مستند مهیا کند و باعث شود آدمهاى دیگر بازى نکنند و خودشان باشند.

جایى از داستان گم میشود، زمانى که سونیتا در مسابقه موسیقى برنده میشود و سپس اپلیکیشن مدرسه موسیقى در یوتا اتفاق مى افتد. آیا سعى کردى با این کار سونیتا را غافلگیر کنى تا واکنش طبیعى ترى داشته باشد؟

نه، این در واقع در مونتاژ اتفاق افتاد. یعنى در مونتاژ تصمیم گرفتیم این اتفاق ها نشان داده نشوند. اتفاقاً بعدها خیلیها به ما گفتند که این قسمت از داستان گم میشود و من به هیچ عنوان قصد دفاع ندارم، این حذف کردن بهایى بود که باید میپرداختیم تا فیلم خسته کننده نشود. باز تأکید می‌کنم که این توضیح یک دفاعیه نیست بلکه فقط شرح میدهم چه اتفاقى افتاد. در طراحى خط روایى به این نتیجه رسیدیم که چون جایزه موسیقى را براى موسیقى که براى انتخابات افغانستان ساخته بود میگیرد، نمیتوانیم سونیتا را مجبور کنیم که این جایزه را به چند دلیل دیگر بگیرد و ما فیلمبردارى کنیم، پس تصمیم گرفتیم این قسمت را حذف کنیم و فقط بگوییم سونیتا جایى برنده شد. همه پروسه اپلیکیشن مدرسه موسیقى و اینکه آنها ما را پیدا کردند از طریق ایمیل اتفاق افتاد. در تدوین فکر کردیم اینکه یک سرى نوشته نشان دهیم شاید چندان جالب نباشد، شاید بهترین تصمیم نبود ولى به هر حال فقط به مکالمه اسکایپ اکتفا کردیم.

مستندهایی مثل مستند شما گاهى متهم به پورن فقر بودن میشوند، و ضمناً از طرفى میدانیم که در حال حاضر زنان زیادى در افغانستان میخوانند، مثلا آریانا سعید در استودیوم فوتبال خواند. چه جوابى به چنین انتقادهایی دارى؟

من سعى کردم به جاى اینکه فقط بدبختى انسانها را نشان دهم بر این موضوع تأکید کنم که انسانهاى فقیر چه قدرت پنهانى دارند که ما از آن غافلیم. سونیتا کودک کار است،از بچگى کار کرده، و وقتى میبینید در این دختر چقدر قدرت و استعداد هست، در کسى که هیچ وقت در ایران موفق به مدرسه رفتن نشده و الان در آمریکا براى اولین بار به مدرسه میرود، تعجب میکنید. باید توضیح دهم که ایران در سال گذشته سیاسیتهایش را در قبال بچه های افغان تغییر داد و کودکان بدون مدرک هویت افغان با ثبت در سفارت افغانستان میتوانند به مدرسه بروند. مثلا آن دختر کوچک که در فیلم هست الان مدرسه رسمى میرود.

البته من فکر میکنم مشکل فراتر از موانع قانونی باشد. من خودم زمانى که در ایران کار میکردم در کوره هاى آجرپزى اطراف شیراز خانواده هاى کارگر افغان بسیارى را دیدم که به کودکانشان فرصت تحصیل نمیدادند و آنها را به کار میگرفتند.

البته درست است، فقط درصدى از این کودکان با تغییر قوانین میتوانند به مدرسه بروند، تعدادى هم هستند که در هر صورت امکان تحصیل پیدا نمیکنند چون خانواده هایشان اجازه نمیدهند. به هر حال  این قانون جدید گام مثبتى از طرف دولت بود. از اینکه آن دختر کوچک دارد مدرسه میرود خوشحالم.

به نمایش فیلم در افغانستان هم فکر کردید؟

بله، من و سونیتا هر دو تصمیم داریم فیلم را در همه افغانستان و بخصوص در تلویزیونهاى افغانستان نمایش دهیم، براى اینکه سونیتا الان براى توقف ازدواج اجبارى زنان فعالیت اجتماعى میکند و تبدیل به یک اکتیویست شده است . با سازمانى به نام « دختران عروس نیستند» همکارى میکند و نماینده آنهاست. سفر میکند به همه جاى دنیا، با نخست وزیر نروژ دیدار کرده، و خیلی دوست دارد به خانواده ها این آگاهى را بدهد.

0L2A6179

خانواده سونیتا فیلم را دیدند؟

نه هنوز ندیدند.دسترسى به اینترنت ندارند. دوست داشتیم مادر سونیتا را براى جشنواره ساندنس به یوتا بیاوریم، ولى پرواز مستقیم وجود نداشت و با توقف هاى مختلف امکان پذیر نبود. سونیتا رابطه بسیار خوبی با مادرش دارد. تقریباً همه پولی را که از فعالیتهای اجتماعیش درمی‌آورد برای خانواده‌اش میفرستد. درواقع این رسم را مادر سونیتا شروع نکرده٬ این یک سنت قدیمی‌ است و مادر سونیتا مثل هر مادر دیگری فرزندانش را دوست دارد ولی شرایط فقر و فشار شرایط زندگی و نا‌آگاهی او را به این مرحله رسانده‌است. او همان‌کاری را می‌کند که زمانی با خود او در ۱۳ سالگی شده‌بود. اصلاً تصوری از سرنوشت دیگری برای سونیتا نداشت. در نتیجه سونیتا سعی می‌کرد این پیام را برساند که مادرش در این شرایط مقصر نیست و در شهری که این سنت فراگیر است این اتفاق برای همه می‌افتد. وقتی مادری برای پسرانش دختر می‌خرد٬ دختران خود را هم میفروشد.

نقد دیگری که بر فیلم شما می‌تواند وارد شود٬ این است که تصویری از یک شرق پر مصیبت دربرابر غرب پرآرامش نشان می‌دهد. به عنوان کسانی که در غرب زندگی می‌کنیم همه می‌دانیم که غرب هم آرمان‌شهری که خیلیها تصور می‌کنند نیست و این نگاه کمی غیرواقعی است. علی‌الخصوص در نماهایی که سونیتا عکس‌ صورت خود را بر تصاویر خواننده‌های غربی می‌چسباند این تعبیر می‌تواند انجام می‌شود. درباره چنین نقدهایی چه فکر می‌کنید؟

مسلماً آمریکا هم آن بهشت موعود نیست. در همین جامعه نیز فقر٬ تبعیض٬ محرومیت و آسیب‌های اجتماعی زیادی می‌بینیم. ولی در این شرایط آمریکا برای سونیتا بهشت است چون در این شرایط می‌تواند آنچه آرزو دارد را انجام دهد. مسلماً چنین تعبیری از فیلم می‌شود و من هم آگاهم که آسیبهای اجتماعی از جنس دیگری در اینجا هم وجود دارند. به همین علت درحال فکر کردن به ساختن یک سکوئل برای این فیلم هستم که زندگی سونیتا را در آمریکا و چالش‌های او را تصویر کند.سونیتا در آمریکا زندگی بدی ندارد ولی فکر میکنم ساختن سکوئل برای این فیلم می‌تواند تصویر واقعی‌تر و متعادل‌تری از زندگی و چالشهای سونیتا نشان دهد. به هرحال زندگی یعنی چالش و کسی که در زندگی چالشی ندارد زنده نیست.

من شخصاً به واسطه کارم با بخشی از جامعه فقیر آمریکا کار می‌کنم و گاهی مشکلات و آسیبهای این گروه در آمریکا نه تنها از خاورمیانه کمتر نیست بلکه گاهی بیشتر هم هست.

وقتی سونیتا به آمریکا رسید٬ مستقیم به یک شهر کوچک سه‌هزار نفری در یوتا رفت که همه وضع مالی خوبی داشتند و شهر بسیار آرام بود. ولی وقتی بعد از مدتی برای یک اجرا به اوکلند نزدیک سانفرانسیسکو آمد و بی‌خانمان‌ها و فقرای آمریکا را دید٬ شوکه شده بود. میگفت فکر نمی‌کرده در آمریکا هم فقر به این شکل وجود داشته‌باشد٬ چون فکر می‌کرد آمریکا همان شهر سه‌هزارنفری ثروتمند است. من خودم چندوقت پیش در سانفرانسیسکو در قطارشهری نشسته‌بودم٬ یکی از راه رسید تفنگش را درآورد و یک نفر را جلو چشمان من کشت. من از ترس فرار کردم و پیش خودم فکر میکردم در همه عمرم در ایران چنین چیزی ندیده‌بودم.

این امیدوارکننده است چون احساس می کنم به این موضوع توجه دارید و می‌خواهید در سکوئل به آن بپردازید.

دارم درباره‌اش فکر می‌کنم چون سونیتا درحال حاضر واقعاً‌مشکلات زیادی ندارد٬ مثلاً برای اولین بار اینجا به مدرسه رفت٬ اتفاقی که هیچ‌وقت در ایران برای او نیفتاد٬ در ایران بارها توسط شوهرخواهرش به مرگ تهدید شده‌بود چون دختر خواهرش را درخانه من مخفی کرده‌بود تا پدرش او رابا ماشین عوض نکند٬ حساب کنید آن مرد یک‌بار میخواست با نفت سونیتا را آتش بزند و پلیس هم چون سونیتا غیرقانونی بود دخالتی نمیکرد٬ اما او الان امنیت جانی دارد و من نگرانم که این سکوئل کمی خسته‌کننده شود و در عین‌حال به علت این برداشتی که درپایان فیلم می‌شود احساس می‌کنم به بیننده‌ها بدهکارم و باید همه چیز را روشن کنم.

یک نظر

لطفاً نظر خود را اضافه کنید